تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر - اتوبوس از نوع بلیطی

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

اتوبوس از نوع بلیطی

در پیاده رو پیرمردی ایستاده بود. وقتی دید به طرفش میروم خوشحال شد و ایستاد. نزدیکش که رسیدم گفت : دختر جان دستم رو بگیر نمی تونم از این جوب رد شم.

اومدم بازوش رو بگیرم که به زور دستم را گرفت و زبری و خشکی دستاش حس بدی بهم داد.

قدمهاش را به سختی بر می داشت. حس بدی داشتم. دلم خیلی براش سوخته بود. قامت خمیده و دستهایی که دست من را هم می لرزاند.موهای یکدست سپید داشت و آفتاب سوخته بود. صورتش چروکیده و خشک بود.

به زور از جوب رد شد. ولی انگار خیال نداشت دستم را ول کند.

-عزیزم مرا تا ایستگاه اتوبوس ببر. ممنونم. راستی گفتی اسمت چی بود؟

جوابی نشنید

-ازدواج که نکردی عزیزم؟

من واقعا نمی دونستم چیکار کنم که ناگهان دستم را ول کرد و عین باد ناپدید شد.

سرم را به اطراف می چرخاندم در هپروت و سوال. آیا خیال بود یا نه.

تا اینکه در اتوبوسی که از روبرویم رد شد پیرمردی را دیدم که برایم دست تکان میداد.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:42  توسط آرام  |