اتوبوس از نوع بلیطی
در پیاده رو پیرمردی ایستاده بود. وقتی دید به طرفش میروم خوشحال شد و ایستاد. نزدیکش که رسیدم گفت : دختر جان دستم رو بگیر نمی تونم از این جوب رد شم.
اومدم بازوش رو بگیرم که به زور دستم را گرفت و زبری و خشکی دستاش حس بدی بهم داد.
قدمهاش را به سختی بر می داشت. حس بدی داشتم. دلم خیلی براش سوخته بود. قامت خمیده و دستهایی که دست من را هم می لرزاند.موهای یکدست سپید داشت و آفتاب سوخته بود. صورتش چروکیده و خشک بود.
به زور از جوب رد شد. ولی انگار خیال نداشت دستم را ول کند.
-عزیزم مرا تا ایستگاه اتوبوس ببر. ممنونم. راستی گفتی اسمت چی بود؟
جوابی نشنید
-ازدواج که نکردی عزیزم؟
من واقعا نمی دونستم چیکار کنم که ناگهان دستم را ول کرد و عین باد ناپدید شد.
سرم را به اطراف می چرخاندم در هپروت و سوال. آیا خیال بود یا نه.
تا اینکه در اتوبوسی که از روبرویم رد شد پیرمردی را دیدم که برایم دست تکان میداد.......
