روزی
داستان از اونجایی شروع میشه که گنجشکه دنبال غذا میگشت و هراسون به همه جا پر می زد و اونقدر از این شاخه به اون شاخه پرید که وقتی به خود اومد تازه فهمید که از شهر دور شده و خورشید هم یه پاش را گذاشته بود اون طرف کوه و اون یه پاش مونده بود این طرف.
کز کرد روی یه شاخه خشک و همینطور که داشت شست پاش را لیس می زد غصه میخورد.
از صبح که با صدای تیر تفنگ یه پسر بیدار شده بود و اون موقع که اومد آب بخوره گربه بهش حمله کرده بود و وقتی پریده بود با سر رفته بود توی شیشه و وقتی یک کرم پیدا کرده بود اونقدر کرمه تلخ بود که نتونسته بود قورتش بده.
گنجشک نفس نفس می زد و روی شاخه نشسته بود و سرش را به تنه درخت تکیه داد و دور و بر و نگاه میکرد.
اونقدر خسته بود که کم کم خوابش برد و تعادلش را از دست داد و افتاد روی زمین که یه گودال کوچیک آب بود و خیس شد و توی اون غروب اونقدر سردش شده بود که نمی تونست بپره
چند ثانیه بعد یه روباه با جنازه گنجشک کوچکی وارد لونه اش شد و به بچه کوچیکش گفت انگار خدا این لقمه رو سر راه من گذاشته بوده عزیزم بخورش تا فردا هم خدا بزرگه
