تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

خدایا شکرت

روزی عابری که از کنار رودی می گذشت، روی آب یک سر بریده را میدید که با صدای بلند میخندید و خدا را شکر می کرد.
عابر ازاو پرسید تو با اینکه یک سر بریده هستی اینقدر شادی میکنی؟چه اتفاقی بدتر از این میتوانست برایت بیفتد؟
سر به او گفت چند صد متر جلوتر چند مرد را دیدم که میخی را به یک سر بریده می کوبیدند. فهمیدم که اتفاقی بدتر از اینکه برایم افتاده هم میتوانست رخ بدهد. پس خوشحالم و قدر زمان حال خود را میدانم.

***********************************

زندگی ما نتیجه افکار و تلاش و سمت و سوی ذهنیات ماست. همیشه هر هدفی را که پیش چشم داشته باشیم مثل این است که کشتی زندگی خود را به آن سمت هدایت میکنیم.

ممکن است در حال حاضر شرایط خوبی نداشته باشیم. ممکن است خانواده خوبی نداشته باشیم. ممکن است در شهر یا روستایی زندگی کنیم که شرایط خوبی برای پیشرفتمان فراهم نباشد.

اما اگر زندگینامه افراد موفق و سرشناس دنیا و تاریخ را بخوانیم متوجه میشویم که بسیاری از افراد در شرایط بسیار خوب و ثروتمند بوده اند اما نه تنها موفق نبودند بلکه باعث نابودی خود و بسیاری از انسانها و اطرافیانشان نیز شدند.
و بلعکس افرادی که در شرایطی بسیار سخت و خانواده و محیط فقیری بودند اما توانستند خودشان را، اطرافیانشان را و حتی نسلهای بعد از خود را متحول کنند و به موفقیت برسند.

پس آنچه اکنون هستم یا شرایطی که در آن به دنیا آمده ام نمی تواند بهانه ای برای عقب ماندن و پیشرفت نکردن من باشد.

اگر بنای زندگی خود را تا کنون کج و ناصاف بالا برده ام عناصری چون تلاش، انگیزه و امید وجود دارند که بدانم و مطمئن باشم که آینده ای درخشان و ثروتمند پیش روی من قرار دارد.

مهمترین چیزی که نباید فراموش کنم این است که نیرویی پاک و قدرتمند و فوق العاده در جسم و روح من در طبیعت و در کل هستی وجود دارد. برخی او را خدا می نامند. نامش مهم نیست. عنوانش مهم نیست. روش پرستیدنش مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد این است که بدانم او حافظ و نگهبان من است. نه تنها من بلکه کل هستی تحت حمایت و قدرت او هستیم.

اگر دید خود را از جایی که هستیم بالاتر ببریم و باز تر و عمیق تر بدون بغض و تعصب به زندگی کنونی خود نگاه کنیم خواهیم دید که بسیاری از مسائلی که بابت آنها ناراحتیم حقیر و ناچیزند. چون ما انسانها گاهی در زندگی تنها به دنبال بهانه ای برای ناراحتی و غصه خوردن میگردیم و دوست داریم مقابل دیگران چهره ای افسرده و غمگین داشته باشیم و ناراحتی را جذاب تر میدانیم.
دوست داریم وقتی از ما سوال می شود که حالت چطور است با صدایی خفیف و ضعیف آهی بکشیم و بگوییم  اِی،بد نیستم. به جای اینکه با خوشحالی و صدای بلند بگوییم عالی هستم و بهتر از این نمیشود.
چون نمی دانیم که اگر شاد باشیم و بلند و رسا طبیعت هستی اتفاقاتی از همان جنس شادی را به سمتمان هدایت می کند.

خدایا تویی که نزدیکتر از من به منی
اگر رنگین کمانی بر آسمان زندگی ام بیفتد از توست و اگر طوفان و ابرهای سیاه به سمتم بیایند عواقب کارهای خودم است.
خدای خوبم به خاطر اینکه نورت را در دلم تاباندی از تو ممنونم.
از اینکه پاسخم را میدهی از تو ممنونم.
من در اتاقی حقیر و سیاه و تاریک و بدون روزنه با چشمان بسته ام بودم و به رنگین کمان ایمان نداشتم. اما زمانیکه خواستم،،،،،،، صدایی را شنیدم که چشمم را باز کرد، و من دیدم در آن جهل مطلق روزنه ای باز شد و هوای تازه ای جاری شد.
گویی معنایی جدید از زندگی را مزه مزه میکردم. قدمهایم قرنها بود که رفتن را از یاد برده بودند و من دستم را در دست مهربان تو میگذارم و گام به گام تا بی انتهای زندگی می روم.
اکنون حس کودک نوپایی را دارم که پر از شعف است و لبریز از احساس شوق به رسیدن و کشف دنیایی جدید و غرور داشتن خدایی چون تو.

و نیک میدانم که

خدایا

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 14:37  توسط آرام  | 

ندای درون

در راهی که میرفتم. روز میشد و شب میشد. صبح میشد و من به تارهای نور نگاه میکردم که تازه بیدار شده بودند و از لابلای ابرها بیرون می آمدند. همیشه سحر خیز که باشم شاد و با نشاطم و به دیگران فخر می فروشم.
طلوع خورشید را با نگاهم دنبال می کردم و ظهر که بالای سرم می آمد با خوشحالی با سایه ام بازی میکردم و دنبالش می کردم تا اینکه همه جا پر از سایه شود و سایه ام گم در سیاهی و تاریکی. و من با شوق دانه های نور آسمان را نگاه می کردم و شاد میشدم.
بهار که می آمد زیر درختان شکوفه می رفتم و برایشان بهترین میوه ها را آرزو میکردم و تابستان که میشد تن به خنکای زلال و شفاف آب می زدم و توی ساحل دراز می کشیدم و پاییز را با همراهی رنگها طی میکردم. و زمستان را با تعقیب دانه های برف و پرنده هایی با پرهای پف کرده.

به جنگل که میرسیدم به درختان سلام میکردم و به کویر که می رسیدم به خاطر کوتاهی آسمان شب هنگامش می خندیدم و به تابش بی دریغ و بی وقفه خورشید.

در دریا که بودم کوسه ها با قایقم بازی می کردند. گاهی هم تکانش می دادند تا مرا بخندانند.

یاد روزهای خورشید پرستی ام می افتم که شب درفراغ خورشید گریه می کردم و وقتی به ماه پرستی روی آوردم روز ها را می خوابیدم تا زودتر سپری شود.

روزی درخت آرزو ها را پیدا کردم که برگهایش سپید بودند و ساقه هایش مشکی. هر کس به درخت می رسد آنجا می ماند و آرزو هایش را با ساقه های سیاه روی برگهای سپید می نویسد و تا هر وقت که آرزویش برای بردن او بیاید آنجا می ماند.

من آرزو کردم خورشیدی داشته باشم تا همیشه تابان. ماهی تا همیشه درخشان. رودی همیشه جاری. نسیمی همیشه وزان. بادی همیشه روان. زمینی که زیر پایم مهربان و مادر باشد. ابرهایی که در آسمانم باشند. من همه چیز را خواسته بودم و درخت لبخند زد و گفت هر آنچه تو بخواهی.

و آرزوی آبتنی کردن در حوضچه اکنون.

این آرزوی آخری برای بردنم به حوضچه آمد و گفتم تو حوضچه را پای درخت آرزو بیاور. اما او گفت این دو خواسته ات با هم سازگار نیستند و مرا برد.

دلخور بودم و غمگین. وقتی به حوضچه رسیدیم آرزو گفت با من کاری نداری گفتم نه. و او رفت. پایم را به حوضچه نگذاشتم که آبش خشک شد و من خشمگین شدم و همه چیز را به هم آمیختم و زمین و زمان را دشنام دادم و باد و آب و همه را. یاد آرزوهایم افتادم و به پوچی درخت ایمان آوردم و آنقدر آشوب کردم و گریه و فریاد تا توانم به پایان رسید و خوابم برد.

بیدار که شدم غریبه ای را دیدم به شدت آشنا. با لبانی بسته حرف می زد و هیچ نمی شنیدم. فقط می دانستم که از هر دوستی دوست تر است.

نور بود یا نسیم یا ندا یا خدا

نمی دانم

اما یادم است وقتی صدایش را از درون خود شنیدم حس می کردم انگار تمام آرزو های نوشته و نانوشته ام برآورده شده است.

او همه آنها بود. و همیشه بود و همیشه هست.

یادم نمی آمد کی گمش کرده بودم.

اما این من بودم

که او را گم کرده بودم

و این او بود

که باز هم

سخاوتمندانه آمد و در دلم که جایگاه خودش بود جا گرفت

جا گرفته بود

نوایی گفت

چشم فروبسته اگر وا کنی .............................. در تو بود آنچه تمنا کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 23:59  توسط آرام  |