پاورچین (قسمت سوم)
پرتوهای طلایی خورشید به زور از لب دیوار بالا می اومدن و خودشون را به پاورچین میرسوندن. روی گونه هاش لیز خوردن و بالاخره بیدارش کردن.
توی اون زندگی و اون بیابون برهوت ساعت پیدا نمیشد. چه خوب. چه عالی. زندگی بدون ساعت. بنده نوری نه ساعت. هوا که روشن میشه تو هم بیدار میشی و وقتی خورشید بره که بخوابه تو هم خوابت میگیره. شایدم با نور ستاره ها عشقبازی کنی.
پاورچین بیدار شو دیگه هوا روشن شده.
پاورچین بیدار شد و لبخندی زد و کمی دست و پاش را کشید و خواب را توی رختخواب گذاشت و از جاش بلند شد.
این اولین لبخند سحرگاهی خونه بود به پاورچین.
حس دوست داشته شدن. اونهم از جانب یه خونه که توی یه بیابون نفرین شده افتاده بود.
پاورچین شاد بود و صبحانه اش را با اشتها خورد.
اما یهو حس تلخی بهش دست داد. امروز اون باید با دنیای بیرون از این خونه ارتباط برقرار میکرد. بارها و بارها خواست خودش را قانع کنه که بدون این کار زندگیشو بگذرونه اما مگه میشد؟
بالاخره آماده شد رفت پشت در حیاط ایستاد نفس عمیقی کشید و قبل از اینکه حسی بخواد منصرفش کنه در را باز کرد و از خونه بیرون رفت.
اینجا براش آشنا بود. این بیابون همونجایی بود که از بچگی توی کابوسهاش دیده بود و توی دفتر نقاشیش کشیده بودش.
توی کوچه چند تا بچه داشتند توی خاک بازی میکردند و نزدیکشون بز و بغاله ای به خارها لگد میزدیند.
اونطرف تر توی آفتاب سگ ولگردی لم داده بود و به پاورچین نگاه میکرد. بچه که دیدن پاورچین اونجاست بازی را فراموش کردند و ایستادن و به اون خیره شدن. دختری که از همشون کوچیک تر بود چهارتا انگشتش توی دهنش بود و بعد یهو شروع کرد به دویدن به سمت خونشون و کله کوچیکش از لای در نیمه باز خونه پیدا بود.
پاورچین به طرف مغازه ای که چند تا کوچه بالا تر بود رفت.
اینجا خونه ها از هم خیلی فاصله دارن. از بیرون خونه که نگاه کنی دیوارها ریختن و اونقدر خونه خرابه که فکر میکنی آدمها این خونه از زلزله مرده باشن و شاید الان جنازه های پوسیدشون اون تو باشن. اما اینطور نیست . توی این خونه خرابه ها مردمانی زندگی میکنند خیلی هم پولدارن و توی این خرابه ها با مدرنترین وسایل روز زندگی میکنن. اما به محض اینکه کسی وارد خونشون بشه خودشون را میزنند به بدبختی و وسایل نو را قایم میکنن و وسایل کهنه میارن وسط و مینالن که بدبختن و محتاج.
میگن مردم این ناآبادی از چشم خوردن بیشتر از هرچیزی میترسن.
پاورچین خودش را به مغازه میرسونه که یه اتاق از یه خونه اس که درش به سمت کوچه باز میشه. فروشنده پسر جوانی است که داره خاک روی کتابها را پاک میکنه. توی مغازش همه چیز پیدا میشه. هرچی که فکر کنی. خوردنی پوشیدنی لبنیات سبزیجات حتی مرغ و خروس. مرد رهگذری که هنوز پاورچین را ندیده داد میزنه این آشغالها چیه اینجا گاشتی و جوون بدون اینکه برگرده و نگاهش کنه میگه این کتابها یادگاریه. قشنگه. مال خدابیامرزه جفتشونو ننه آقامه.
برو اول صبحی بذار به کارمون برسیم.
مرد که حالا پاورچین را دیده و برانداز کرده فحش زشتی میدهد . میرود.
پسر تازه متوجه پاورچین میشود. از چهارپایه پایین میپرد و سلام میکند و پاورچین را به داخل دعوت میکند که بی بی شنیده پاورچین آمده و منتظرش نشسته است.
بی بی یادگار کودکی های پاورچین است. همه بی بی ها یادگاریند.
