تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

خدا را شکر ...

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

____________



خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street

____________

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.

____________
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat

____________

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard


____________

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

____________

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن



 
I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

____________
 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

____________

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.


I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

____________
 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

____________

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.


I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time

____________
 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 15:56  توسط آرام  | 

خدایا شکرت

روزی عابری که از کنار رودی می گذشت، روی آب یک سر بریده را میدید که با صدای بلند میخندید و خدا را شکر می کرد.
عابر ازاو پرسید تو با اینکه یک سر بریده هستی اینقدر شادی میکنی؟چه اتفاقی بدتر از این میتوانست برایت بیفتد؟
سر به او گفت چند صد متر جلوتر چند مرد را دیدم که میخی را به یک سر بریده می کوبیدند. فهمیدم که اتفاقی بدتر از اینکه برایم افتاده هم میتوانست رخ بدهد. پس خوشحالم و قدر زمان حال خود را میدانم.

***********************************

زندگی ما نتیجه افکار و تلاش و سمت و سوی ذهنیات ماست. همیشه هر هدفی را که پیش چشم داشته باشیم مثل این است که کشتی زندگی خود را به آن سمت هدایت میکنیم.

ممکن است در حال حاضر شرایط خوبی نداشته باشیم. ممکن است خانواده خوبی نداشته باشیم. ممکن است در شهر یا روستایی زندگی کنیم که شرایط خوبی برای پیشرفتمان فراهم نباشد.

اما اگر زندگینامه افراد موفق و سرشناس دنیا و تاریخ را بخوانیم متوجه میشویم که بسیاری از افراد در شرایط بسیار خوب و ثروتمند بوده اند اما نه تنها موفق نبودند بلکه باعث نابودی خود و بسیاری از انسانها و اطرافیانشان نیز شدند.
و بلعکس افرادی که در شرایطی بسیار سخت و خانواده و محیط فقیری بودند اما توانستند خودشان را، اطرافیانشان را و حتی نسلهای بعد از خود را متحول کنند و به موفقیت برسند.

پس آنچه اکنون هستم یا شرایطی که در آن به دنیا آمده ام نمی تواند بهانه ای برای عقب ماندن و پیشرفت نکردن من باشد.

اگر بنای زندگی خود را تا کنون کج و ناصاف بالا برده ام عناصری چون تلاش، انگیزه و امید وجود دارند که بدانم و مطمئن باشم که آینده ای درخشان و ثروتمند پیش روی من قرار دارد.

مهمترین چیزی که نباید فراموش کنم این است که نیرویی پاک و قدرتمند و فوق العاده در جسم و روح من در طبیعت و در کل هستی وجود دارد. برخی او را خدا می نامند. نامش مهم نیست. عنوانش مهم نیست. روش پرستیدنش مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد این است که بدانم او حافظ و نگهبان من است. نه تنها من بلکه کل هستی تحت حمایت و قدرت او هستیم.

اگر دید خود را از جایی که هستیم بالاتر ببریم و باز تر و عمیق تر بدون بغض و تعصب به زندگی کنونی خود نگاه کنیم خواهیم دید که بسیاری از مسائلی که بابت آنها ناراحتیم حقیر و ناچیزند. چون ما انسانها گاهی در زندگی تنها به دنبال بهانه ای برای ناراحتی و غصه خوردن میگردیم و دوست داریم مقابل دیگران چهره ای افسرده و غمگین داشته باشیم و ناراحتی را جذاب تر میدانیم.
دوست داریم وقتی از ما سوال می شود که حالت چطور است با صدایی خفیف و ضعیف آهی بکشیم و بگوییم  اِی،بد نیستم. به جای اینکه با خوشحالی و صدای بلند بگوییم عالی هستم و بهتر از این نمیشود.
چون نمی دانیم که اگر شاد باشیم و بلند و رسا طبیعت هستی اتفاقاتی از همان جنس شادی را به سمتمان هدایت می کند.

خدایا تویی که نزدیکتر از من به منی
اگر رنگین کمانی بر آسمان زندگی ام بیفتد از توست و اگر طوفان و ابرهای سیاه به سمتم بیایند عواقب کارهای خودم است.
خدای خوبم به خاطر اینکه نورت را در دلم تاباندی از تو ممنونم.
از اینکه پاسخم را میدهی از تو ممنونم.
من در اتاقی حقیر و سیاه و تاریک و بدون روزنه با چشمان بسته ام بودم و به رنگین کمان ایمان نداشتم. اما زمانیکه خواستم،،،،،،، صدایی را شنیدم که چشمم را باز کرد، و من دیدم در آن جهل مطلق روزنه ای باز شد و هوای تازه ای جاری شد.
گویی معنایی جدید از زندگی را مزه مزه میکردم. قدمهایم قرنها بود که رفتن را از یاد برده بودند و من دستم را در دست مهربان تو میگذارم و گام به گام تا بی انتهای زندگی می روم.
اکنون حس کودک نوپایی را دارم که پر از شعف است و لبریز از احساس شوق به رسیدن و کشف دنیایی جدید و غرور داشتن خدایی چون تو.

و نیک میدانم که

خدایا

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 14:37  توسط آرام  | 

من و تو

من همان کودک گستاخ که هروقت حواست پرت میشد از پای تخته خرده گچ می دزدیدم و تمام دیوارهای مدرسه تا خانه را خط می کشیدم. و پشت در خانه دستم را با لباس مدرسه پاک می کردم.

همان کودک گستاخ که دانه های برنج را روی زمین می ریخت هر بار که سیر میشد و تو میگفتی که باید تا ته بشقابت را بخوری.

یادم می آید که همیشه همه کارهایم را دور از چشم تو انجام میدادم.

یادم می آید وقتی به سختی و با زور بچه قورباغه را کشتم پیش تو آمدم تا وقتی مادرش پیش تو بیاید و شکایت مرا بکند در گوشت را بگیرم
هنوز یادم است وقتی توی باغچه سبزی میکاشتی ازت پرسیدم تو بچه قورباغه ندیدی که با چوب له شده باشد؟ گفتی این حرفها چیه می زنی؟ گفتم مادر قورباغه ای را ندیدی که شکایت کسی را به تو بکند و تو گفتی نه و من خیالم راحت شد.

**************

من دیشب .......

دیشب باز یک اتفاق بد افتاد. مدتی بود که اون انسان نادرست دست از اون اس ام اس های وحشتناکش برداشته بود و من همش میگفتم چطوریه دیگه اس ام اس نمیزنه. به صورت احمقانه ای منتظر بودم. دیشب باز هم اس ام اس زد. اما قاطعانه خواستم که شرّ این مزاحم از زندگی من کم بشه.

دیشب با یک عزیزی صحبت میکردم. اما اون به صورت ناباورانه ای در برابر حرفام جبهه گرفت و پس زد.

و من دیشب تنها کاری که کردم این بود که ساعت ۱ و خورده ای بامداد بخوابم. صبح هم دیر بیدار شدم. دیر رسیدم سر کار.

نمی دونم چرا اینجا دارم میگم.

آخه دیروز خیلی شارژ بودم و پر از تصمیم. اما از دیشب دیگه یه غولی اومد و انرژی منو خورد.

من ازت دور شدم نه؟ دلم برات تنگ شد. اما اون غول بد جنس داشت باز منو با خودش میبرد.

حس میکنم که وقتی تقلا کردم و از چنگش بیرون افتادم لباسم پاره شده بود و تنم زخمی.

من میخوام آرام باشم و آرام بمونم

میتونم

۱

۲

۳

حرکت به سمت خوش بختی

یو هو

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 11:29  توسط آرام  | 

ندای درون

در راهی که میرفتم. روز میشد و شب میشد. صبح میشد و من به تارهای نور نگاه میکردم که تازه بیدار شده بودند و از لابلای ابرها بیرون می آمدند. همیشه سحر خیز که باشم شاد و با نشاطم و به دیگران فخر می فروشم.
طلوع خورشید را با نگاهم دنبال می کردم و ظهر که بالای سرم می آمد با خوشحالی با سایه ام بازی میکردم و دنبالش می کردم تا اینکه همه جا پر از سایه شود و سایه ام گم در سیاهی و تاریکی. و من با شوق دانه های نور آسمان را نگاه می کردم و شاد میشدم.
بهار که می آمد زیر درختان شکوفه می رفتم و برایشان بهترین میوه ها را آرزو میکردم و تابستان که میشد تن به خنکای زلال و شفاف آب می زدم و توی ساحل دراز می کشیدم و پاییز را با همراهی رنگها طی میکردم. و زمستان را با تعقیب دانه های برف و پرنده هایی با پرهای پف کرده.

به جنگل که میرسیدم به درختان سلام میکردم و به کویر که می رسیدم به خاطر کوتاهی آسمان شب هنگامش می خندیدم و به تابش بی دریغ و بی وقفه خورشید.

در دریا که بودم کوسه ها با قایقم بازی می کردند. گاهی هم تکانش می دادند تا مرا بخندانند.

یاد روزهای خورشید پرستی ام می افتم که شب درفراغ خورشید گریه می کردم و وقتی به ماه پرستی روی آوردم روز ها را می خوابیدم تا زودتر سپری شود.

روزی درخت آرزو ها را پیدا کردم که برگهایش سپید بودند و ساقه هایش مشکی. هر کس به درخت می رسد آنجا می ماند و آرزو هایش را با ساقه های سیاه روی برگهای سپید می نویسد و تا هر وقت که آرزویش برای بردن او بیاید آنجا می ماند.

من آرزو کردم خورشیدی داشته باشم تا همیشه تابان. ماهی تا همیشه درخشان. رودی همیشه جاری. نسیمی همیشه وزان. بادی همیشه روان. زمینی که زیر پایم مهربان و مادر باشد. ابرهایی که در آسمانم باشند. من همه چیز را خواسته بودم و درخت لبخند زد و گفت هر آنچه تو بخواهی.

و آرزوی آبتنی کردن در حوضچه اکنون.

این آرزوی آخری برای بردنم به حوضچه آمد و گفتم تو حوضچه را پای درخت آرزو بیاور. اما او گفت این دو خواسته ات با هم سازگار نیستند و مرا برد.

دلخور بودم و غمگین. وقتی به حوضچه رسیدیم آرزو گفت با من کاری نداری گفتم نه. و او رفت. پایم را به حوضچه نگذاشتم که آبش خشک شد و من خشمگین شدم و همه چیز را به هم آمیختم و زمین و زمان را دشنام دادم و باد و آب و همه را. یاد آرزوهایم افتادم و به پوچی درخت ایمان آوردم و آنقدر آشوب کردم و گریه و فریاد تا توانم به پایان رسید و خوابم برد.

بیدار که شدم غریبه ای را دیدم به شدت آشنا. با لبانی بسته حرف می زد و هیچ نمی شنیدم. فقط می دانستم که از هر دوستی دوست تر است.

نور بود یا نسیم یا ندا یا خدا

نمی دانم

اما یادم است وقتی صدایش را از درون خود شنیدم حس می کردم انگار تمام آرزو های نوشته و نانوشته ام برآورده شده است.

او همه آنها بود. و همیشه بود و همیشه هست.

یادم نمی آمد کی گمش کرده بودم.

اما این من بودم

که او را گم کرده بودم

و این او بود

که باز هم

سخاوتمندانه آمد و در دلم که جایگاه خودش بود جا گرفت

جا گرفته بود

نوایی گفت

چشم فروبسته اگر وا کنی .............................. در تو بود آنچه تمنا کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 23:59  توسط آرام  | 

تولد

سلام

این اولین سلام من است

من که یک آرام جدید هستم

که جزء جزء وجود جدیدم کم کم به دنیا آمدند و امروز من خود را دیدم و نمی دانم کی به دنیا آمده ام

این را میدانم که آرام جدیدی هستم با یک خدای اختصاصی با چشمهای درشت و مهربان که فقط به من فکر میکند و چیزی نیست جز مهربانی و قدرت

میدانم که مرا آفرید برای اینکه به همه آرزوهایم برسم

و به جایی که میخواهم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 19:0  توسط آرام  | 

داستان درختان هندوانه

یاد روزهایی می افتم که هنگام تعیین نوع درخت شدن من و دوستم تصمیم گرفتیم درخت هندوانه باشیم.

یادم می آید که مادر دوستم هرجا میرفت چادرش را از جلوی صورتش کنار میزد و میگفت بچه ام میخواهد یک درخت هندوانه شود. اما پدرش میگفت آخه هندوانه که سودی ندارد فوق فوقش کیلویی ۲۰۰ تومان باشد.

مادر من هم مدام میگفت آخه هوندوانه سنگین است تو چطور می توانی به هر شاخه ات سه کیلو هندوانه آویزان کنی. اما اگر دوست داری این کار را انجام بده. پدرم هم میگفت تو هیچوقت نمی توانی درخت هندوانه خوب و درست و حسابی بشوی.

اوایل کار که ما کارهای ثبت نام را انجام دادیم روزی دوستم آمد و گفت که دوست پسرش به او گفته درخت کیوی باشد و او هم تغییر میوه داد. و چونکه هنوز شکوفه نداده بود با تغییر میوه اش موافقت کردند.

من همان روز اول به انقلاب رفتم و تمام کتابهایی را که در مورد هندوانه بود را خریدم. مادرم هم با من آمد.

و سالهای سال کل تلاش من برای هندوانه دادن به همان روز ختم شد.

دوستم هم به خاطر شکست عشقی که از دوست پسر کیوی پشندش خورد از درخت بودن انصراف داد و به یک آدامس جویده تبدیل شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 16:55  توسط آرام  | 

بازنگری

امروز و دیروز هر کدام یکبار عصبانی شدم. به خاطر کار و از دست خودم. دیروز حالم زیاد تعریفی نداشت. شک کردم که آیا همه اینها ظاهر است یا واقعاً من در مسیر خوشبختی قرار گرفته ام. شک کردم که اینکه من شادم و سرحال نوعی تظاهر حرفه ای است که حتی خودم را هم فریفته است، یا این حال کنونی یک طوفان زود گذر است؟ چون که این روزها حس رخوت و تردید و حسی گمنام مرا در هاله ای از سستی و ابهام قرار داده است.

اما الان حالم خوب است. یکی از راه حلهای رسیدن به حس خوب صحبت کردن با دیگرانی که نظر تو را دارند و همچنین خواندن کتابهای انگیزشی است.

مهمترین راه حل نوشتن است.

آرام زنده است به نوشتن.

با نوشتن و تمرکزی که از آن به دست می آورم به خواسته هایم و به پاسخ سوالاتم می رسم.

هم اکنون میدانم که اینها وسوسه های نافرجام آن دشمن خودی است که ناخواسته ترا از رسیدن به خواسته هایت باز میدارد. هر بار هم درشکلی ظاهر میشود حتی در پوست دوستت. حتی در پوست خودت و منطقت و کلاً هر چه که فکر میکند تو به آن ایمان داری و از وی تأثیر می پذیری.

اما فراموش کرده است که من میدانم که تنها چیز و کس و سرمایه و دارایی من چیزی نیست و کسی نیست جز خودم.

الان میدانم که حالم خوب است. نیک میدانم که من به خواسته هایم میرسم.

و نام خود را میشنوم که خوانده میشود و حاضرینی که صبر نمی کنند تا من روبرویشان بایستم و برمیگردند و به چهره شاد و لبخند عمیق و چشمان براق من با شوق مینگرند. و درون من پر است از شادی و عشق به همه مردم سرزمینم به همه آدمیان هستی و به هر آنچه در هر کجای کائنات قرار دارد یا روزی قرار داشته یا روزی قرار خواهد داشت.

نیک میبینم روزی را که بر بلندای قله ای ایستاده ام و صدای همهمه و پچ پچ هیچ کس را نمی شنوم و نمیبینم جز نور.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 22:58  توسط آرام  | 

امروز

امروز به نتایجی رسیده ام

به تغییراتی که همیشه دلم میخواست بزرگ باشند و چشمگیر

شاید برای اینکه به آنها افتخار کنم. شاید برای اینکه مدرک باشند تا به دیگران نشانشان بدهم

اما امروز تغییراتی را در خودم میینم و در طرز فکرم و رفتارم که خیلی بهتر شده اند

من از امور ساده دنیوی نمی گذرم

پول برای من چرک کف دست نیست

من به خاطر پول نداشتن ناراحت نیستم. به خاطر اینکه هنوز این توانایی را بدست نیاورده ام و قدرتش را ندارم ناراحتم

اما به خاطر اینکه قدرت فکر دارم ممنونم

به خاطر همه تجربیاتم ممنونم

به خاطر چیزهای ریز و درشت

اما خوب که نگاه میکنم میبینم که خیلی آرام تر از گذشته ام و در عوض انرژی ام خیلی بیشتر شده است

بودن در این لحظه

زندگی کردن در تک تک لحظه هایم را

یک روز صبح سوار اتوبوس بودم و پر از استرس که دیرم شده است و تصویر هولناکی که از محیط محل کارم میگیرم و پر از انرژی منفی میشدم.
اما در یک لحظه که تصمیم گرفتم در لحظه زندگی کنم سرم را به میله پشت صندلی تکیه دادم و در همان لحظه نسیم بسیار خنک و انرژی بخشی را حس کردم که قبلا اصلا متوجه اش نشده بودم. و وقتی رسیدم دیدم اصلا هم آنقدرها که فکر میکردم دیر نرسیدم.

الان به راحتی میگویم که حس بسیار بسیار شیرینی است که در هر لحظه زندگی کنی

شاید اگر کسی قبلا این را میگفت میخندیدم

اما الان شعار نمی دهم

یک تجربه را که بارها و بارها تکرار کرده ام را بیان میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 21:18  توسط آرام  | 

شکر گزاری

روزهای فرد را به خاطر کارگاه های قانون جذب دوست دارم

انرژی خوبی از این کلاسها میگیرم

موضوع بحث امروز شکر گزاری بود

و من میخوام تمرینم را انجام بدم

شکر گزاری و تشکر کردن باعث تولید نیرویی مبنی بر چیزهایی میشه که تو از داشتنشون خوشحالی و با شمردنشون اون احساس خوب را بیشتر میکنی و باعث جذب چیزهایی با اون میزان انرژی و خوشحالی برات میشن


خدایا از بابت استعدادها و تواناییهام ازت ممنونم

از بابت داشتن یک وبلاگ و یک لپ تاپ و  یک اینترنت ازت ممنونم

به خاطر اینکه میتونم راه برم و بدوم ازت ممنونم

به خاطر داشتن جایی برای خوابیدن و غذایی برای خوردن ازت ممنونم

به خاطر اینکه سر ماه حقوقی گیرم میاد ازت ممنونم

بابت اینکه میتونم ببینم و بشنوم و بخوانم ازت ممنونم

به خاطر همه اینها و همه چیزهایی که توی دفترم خواهم نوشت ازت ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 22:6  توسط آرام  | 

آرام

وقتی وارد میشه به زور سلام میکنه و مستقیم میره پشت میزش

اگه بری پیشش که باهاش حرف بزنی خمیازه میکشه و نقی میزنه که پشیمون بشی و بری سر جات

این روزها این کمترین حرفیه که همکارهای آرام در موردش میزنن

اما آرام برای کسی نگفته و نمیگه که از این کار هم خسته شده

از کارهایی که دوست نداره بکنه

از رفتارهای تند و نامحترمانه همکارانش

از اوضاع شرکت

از حقوق کمش

 

این تکرار است

دلیل تکرار هم اینه که آرام تغییری نکرده

و داره همون روند اشتباه قبلیش را ادامه میده

 

اما آرام داره تغییر میکنه

اینقدر عوض شده که نمی دونی

 

تصمیم گیری اولین قدمه

 

و اینجانب «آرام» تصمیم خود را گرفته ام

که تغییر کنم

A REAL BIG BANG

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 23:27  توسط آرام  | 

تغییر

این روز ها بیشتر از هر چیز تغییر است که آرام در زندگی دنبال میکند.

دارم به نتایج جالبی میرسم

که زندگی ام شده تکرار اشتباهات گذشته

اونهم به خاطر تکرار همان افکار فاجعه انگیز گذشته

اگه این اینترنت امون بده بقیه اش را دونه دونه خواهم گفت

برای امروز اینو بگم که :

امروز تو دقیقا نتیجه خواستها و اندیشه های دیروز توست

امروز جایی هستی که دیروز میخواستی باشی

اینو به عینه دیدم

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 18:32  توسط آرام  | 

بازهم

اگه اینقدر دیر بهت سر میزنم به خاطر خودم نیست به خاطر مشکلات تلفن و اینترنته

آی مردم گول این اینترنت فروشیه که اسمش پیشتازه رو نخورین

پولتون رو میگیره و بهتون پس نمیده

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 0:24  توسط آرام  | 

نمیدونم پشت این چهره دوست داشتنی و پاک و مبهوت کنده چی قایم کردی

نمی تونم ازت بگذرم سایه

میخوام همه لحظه هام را پیش تو بگذرونم

حتی اگه همه دنیا مانعم بشن

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 19:16  توسط آرام  | 

رکود

چقدر دلم میگیره وقتی صفحه وبلاگم اینقدر خلوته و حتی رهگذری هم ازش رد نشده

دلم پر میشه

از تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 0:59  توسط آرام  | 

انتخاب

اینجانب در پی شلوغی هایی که امروز در میدان تجریش دیدم به نوعی درگیر موج انتخابات شدم.

نه اینکه قبلش نبودم

راستش نمی دونم اگه ماشین داشتم به آنتنش روبان سبز گره می زدم یا نه

یا اگه چاری بودم هد بند سه رنگ می بستم و گلبرگ رو سر برادرانم می ریختم یا نه

یا اگه دوربین داشتم می ایستادم به عکاسی یا نه

یا اگه دوست پسر داشتم دستم رو با روبان سبز به دستش گره می زدم یا نه

یا اگه احمق بودم پوستر احمدی نژاد پخش می کردم یا نه

به هر حال

امروز خیلی درگیر این ماجرا شدم

به قدری که بستنی شکلاتی ای که به مناسبت تولدم خریده بودم کوفتم شد

راستی

امروز تولدم بود

نذاشتند درست و حسابی آرزو کنم

حتی مجال آرزو کردن هم نداشتم

شاد باشی

و دنیا به کام

تا اتمام روز من فقط یک ساعت باقیمانده

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 22:52  توسط آرام  | 

تولدم مبارک

از بین روزهایی که عین همند و روی برگه های تقویم تند تر از تو در حرکتند

تو

یک روز را برای آمدن انتخاب کردی

و آن روز آمدی

چیزی به یادم نمی آید

جز رد پایی که روی تقویم حک کردی

تولدت مبارک

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 23:32  توسط آرام  | 

اتوبوس از نوع بلیطی

در پیاده رو پیرمردی ایستاده بود. وقتی دید به طرفش میروم خوشحال شد و ایستاد. نزدیکش که رسیدم گفت : دختر جان دستم رو بگیر نمی تونم از این جوب رد شم.

اومدم بازوش رو بگیرم که به زور دستم را گرفت و زبری و خشکی دستاش حس بدی بهم داد.

قدمهاش را به سختی بر می داشت. حس بدی داشتم. دلم خیلی براش سوخته بود. قامت خمیده و دستهایی که دست من را هم می لرزاند.موهای یکدست سپید داشت و آفتاب سوخته بود. صورتش چروکیده و خشک بود.

به زور از جوب رد شد. ولی انگار خیال نداشت دستم را ول کند.

-عزیزم مرا تا ایستگاه اتوبوس ببر. ممنونم. راستی گفتی اسمت چی بود؟

جوابی نشنید

-ازدواج که نکردی عزیزم؟

من واقعا نمی دونستم چیکار کنم که ناگهان دستم را ول کرد و عین باد ناپدید شد.

سرم را به اطراف می چرخاندم در هپروت و سوال. آیا خیال بود یا نه.

تا اینکه در اتوبوسی که از روبرویم رد شد پیرمردی را دیدم که برایم دست تکان میداد.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:42  توسط آرام  | 

تبریکات

سلام خانم همسایه

حال شما چطوره؟

خسته نباشین

دیشب عروسیه دخترتون بود؟

(چادرشو به زور بالا میکشه)

به شوهرم گفتم حالا یه شب که هزار شب نمیشه. تحمل کن اینهمه اینا سر و صدا دارن. همساین دیگه

البته اون بنده خدا هم حق داشت گفت این بیشعوریشونو میرسونه که ساعت ده شب صدای آهنگشون میاد. بهش گفتم (لبش را گاز میگیره و چشماشو درشت میکنه) این چه حرفیه مرد

اگه شعور داشتن مارو هم دعوت میکردن کی از همسایه واجب تر

اما خوب شاید دلشون نخواسته نمیشه که از مردم انتظار داشت معرفت و شعور داشته باشن

حالا به هر حال امیدوارم دخترتون خوشبخت بشه خدا شاهده من براش دعا میکنم که زودتر حالش خوب بشه

از شما چه پنهون هر وقت یاد او پاچه پاره بازیش می افتادم نفرینش میکردم

(زنبیلشو میذاره رو زمین)

اما دیشب گفتم حتما قسمت نبوده دیگه. حالا پسر من جوونی کرده خامی کرده تو کوچه میخواسته ماچش کنه، کار بدی نکرده که بنده خدا، جاش نبود دخترتون اون کولی بازی رو در بیاره و پسر منو رسوای عالم کنه.

حالا بالاخره جوونن

دخترتون نفهمی کرد به ما جواب رد داد. آدم که نباید اینقدر کینه ای باشه. اما امیدوارم به پای شوهرش پیر شه. من که چشمم آب نمیخوره. مهری خانم میگفت دامادتون مهندسه.

اینقدر بچه ها بهش خندیدن. پسرم گفت این کچله چیش از من بهتره؟

اما من همیشه اینو گفتم قسمت آدم هرچی باشه همون میشه.

ایشالا عروسیه پسرمو که توی یه باغ گرفتم دعوتتون میکنم

خیلی دلم میخاد بیایین

یه عروسیه آبرو داری براش بگیرم که هفت شب و هفت روز طول بکشه تا مردم بفهمن یه من ماست چند من کره داره.

(چشماش رو دریده وار تو چشمهای مخاطب میدوزه )

حالا تا ببینیم خدا چی میخواد

(زنبیلشو بر میداره)

ببخشیدا من دیگه کمرم داره میشکنه

از بس رو پا واستادم

از طرف من هم به مریم جون تبریک بگین

سلام برسونین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 15:33  توسط آرام  | 

ندید بدید

زن : آقا از این بلوز گلبهیه ، صورتیشو ندارین؟

فروشنده : خانم عینک آفتابیتونو بردارین صورتیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 18:24  توسط آرام  | 

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

پیر مرد کنار پیتزا فروشی ایستاده و وقتی از جلوش رد میشم میگه : خانم جان میشه برام یه پیتزا بخرید؟

به خودم میگم یاد بگیر آرام خانم

فکر کن منم برم وایسم کنار این تویوتا فروشیه بگم آقا جان میشه برام یه تویوتا بخرید؟

به خدا عمل « تویوتا خریدن» برای بعضی ها مثل « پیتزا خریدنه » برای من

کارگرش هر روز میاد جای دماغمو که چسبوندم به شیشه مغازشون پاک میکنه و اونقدر چپ چپ نگام میکنه که خودم از رو برم

اما باز فردا صبحش زودتر اونجا وایستادم و زل میزنم بهش

دلم میخواد بگم آقا از این «کمری» ها قرمزشو ندارین؟ نمی یارین اونوقت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 21:21  توسط آرام  | 

ترس

اولین جمله ای که از ترس یادم میاد اینه : ترس برادر مرگه

الان بهتر از هر وقتی معنیشو میفهمم

وقتی توی بن بست و خلوت فکر خودم یک ایده را پرورش میدم آخرش تیشه ترسه که میاد و ریشه کنش میکنه و ایده همون جا خشک میشه

خوب این دلایل خیلی زیادی میتونه داشته باشه شاید خیلی وقتا لازمه که آدم فکر نکنه از الش اقدام کنه

درسته که اگه شکست خورد هر عقل سلیمی بهش میگه از اول باید فکر میکردی

اما اگر هم شکست نخورد اون عقل سلیم دهنش را می بنده و میشینه سر جاش

یه موقع هایی باید بگی گور بابای فکر اول شروع کنی بعد فکر

اینجوری وسط راه که رسیدی میتونی تا دلت میخواد در موردش فکر کنی

اما من که توی زندگی شخصیم وقتی خوب دور و برم را نگاه میکنم میبینم این عاقلانه و منطقی فکر کردنه خیلی جاها جلوی راهمو گرفته و خیلی کارهای نصفه نیمه مونده دور و برم

باید بلند شد بعد تصمیم گرفت

 

نتیجه : هیچگاه نشسته تصمیم نگیر پاشو وایسا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 10:47  توسط آرام  | 

روزی

داستان از اونجایی شروع میشه که گنجشکه دنبال غذا میگشت و هراسون به همه جا پر می زد و اونقدر از این شاخه به اون شاخه پرید که وقتی به خود اومد تازه فهمید که از شهر دور شده و خورشید هم یه پاش را گذاشته بود اون طرف کوه و اون یه پاش مونده بود این طرف.

کز کرد روی یه شاخه خشک و همینطور که داشت شست پاش را لیس می زد غصه میخورد.

از صبح که با صدای تیر تفنگ یه پسر بیدار شده بود و اون موقع که اومد آب بخوره گربه بهش حمله کرده بود و وقتی پریده بود با سر رفته بود توی شیشه و وقتی یک کرم پیدا کرده بود اونقدر کرمه تلخ بود که نتونسته بود قورتش بده.

گنجشک نفس نفس می زد و روی شاخه نشسته بود و سرش را به تنه درخت تکیه داد و دور و بر و نگاه میکرد.

اونقدر خسته بود که کم کم خوابش برد و تعادلش را از دست داد و افتاد روی زمین که یه گودال کوچیک آب بود و خیس شد و توی اون غروب اونقدر سردش شده بود که نمی تونست بپره

چند ثانیه بعد یه روباه با جنازه گنجشک کوچکی وارد لونه اش شد و به بچه کوچیکش گفت انگار خدا این لقمه رو سر راه من گذاشته بوده عزیزم بخورش تا فردا هم خدا بزرگه

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 11:34  توسط آرام  | 

کار

الان که ۴ روز از سال جدید میگذره

من رسما اعلام میکنم

که به یک کار با حقوق بالا نیاز دارم

میخوام

شک هم ندارم

شغلی با حقوق ماهیانه ۵۰۰ هزار تومان

با همکارهای خوب و محترم و فهمیده و با شعور و انسان و دانا

در زمینه شغل قبلیم

من این شغل را میخوام

تو ای خدایی که اون بالا نشستی

برای این خواسته هیچ زحمتی نخواهی کشید

و مرا به این خواسته خواهی رساند

چون من خیلی شفاف ازت خواسته ام

من توی همین ماه ازت این شغل را میخوام

منتظرم

دیر نکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 13:50  توسط آرام  | 

بنجامین دکمه

فکر میکنی توی دنیا چند تا فیلم ساخته شده که از اول تا آخر آرام رو جلوی تلویزیون نگه داره و تکون نخورده تا آخرش رو ببینه؟

خوشم اومد از فیلمش

امیدوارم باز نگی زحمت کشیدی خوشت اومد اون فیلم کلی جایزه گرفته

قشنگه

اون جونوری که بهش میگن بنجامین

و اتفاق زندگی دو نفر که در بهترین زمان ممکن اتفاق افتاد

تا حدودی خوشمزه بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 0:10  توسط آرام  | 

قرص

داستان از اون جایی شروع شد که رفتم حموم و دوش خراب بود. شامپو بدن ورزشی سیو روی تنم بود و با همون احساس خنکیش داشتم کم کم گر میگرفتم و دوش از جا در اومده بود. شیلنگش رو دو دستی به جاش فشار میدادم و آب فواره می کرد و خلاصه آخرش مجبور شدم کفها را با شیر کوتاه پایینی بشورم. وقتی از حموم اومدم بیرون دونه های قرمزی را توی گردنم دیدم و گفتم حتما به خاطر شکلاتهاست.

چشمتون روز بد نبینه دونه ها هی زیاد شدن و کم کم از گردن تا روی پام پر از دونه شد و هی عین دراکولا رشد کردند. همین که شب میشد دونه ها برجسته تر می شدند و خارش دیوونه کننده ای به سراغم می اومد. دکتر گفت احتمالا حساسیته. این بار بر خلاف همیشه که به داروخونه میگفتم همش رو بدین به جز آمپولش، آمپول را زدم و خواب آلود تا خونه رفتم. اون شب کمی آرومتر بود و یه دو سه ساعتی خوابیدم. اما از فرداش باز کم کم خارش ها زیاد شد. یه پماد داشتم که یک بار دکتر برای اگزما بهم داده بود. اما این بار گفت اون رو نزن خوب نیست. ولی فایده داشت. پماد دونه ها را اولش سوزوند و بعد خفشون کرد. هنوز برجسته بودند اما دیگه اون خارش وحشتناک را نداشتند.

بازم رفتم دکتر اما اسمی از پماد نیاوردم. گفت احتمالا ویروسیه و کلی آزمایش نوشت. خون و چیزهای دیگه. گلاب به روتون آزمایش را دادم وقتی رفتم جوابش رو بگیرم کارمند های آزمایشگاه دونه دونه میومدند و نگام میکردن و دونه ها را که میدیدند چشماشون گرد میشد و میرفتند یکی دیگه رو میاوردند و نشونش میدادند. وقتی هم که رفتم جوابش رو بگیرم یکیشون اومد و گفت ازدواج کردی؟ گفتم نه. باز از همون نگاه های کشدار کرد و رفت

از پشت پارتیشن صدای حرفشون میومد و من نمیفهمیدم معنیش چیه. دختره گفت بذار جوابو نشون دکتر خودمون بدم و رفت و وقتی پچ پچهاشون تموم شد برگشت. من نمی دونستم این چی میتونه باشه این وقت روز که اینها اینقدر مشکوک رفتار میکنند. گفتم دکتر چی گفت؟ گفت: هیچی نگفتند، به سلامت!

هرچی فکر بگی تو ذهنم میومد و میرفت. سرطانه ؟ نکنه ایدزه؟ نکنه جنون گاوی یا آنفولانزای مرغی باشه؟

جوابش تو دستم رفتم مطب دکتر که نگهبان گفت بعد از عید بیایین. کی میتونه تا بعد از عید صبر کنه؟ چشمم به تابلو دکترها بالاخره یکیشونو گیر آوردم که هنوز کرکره را پایین نکشیده بود. دکتر جوون و جالبی بود با دقت و با همه وجود و چشمهای بر آمده به حرفام گوش میکرد و همه چیو بعد من تکرار میکرد. انگار داره درس حفظ میکنه. و چند بار هم مرور کرد تا یادش نره .

پس خارش شبها بیشتر میشد؟ گفتید دارو اثر نکرد؟ .............

اما تجویزش خوب و مفید بود. هنوز تنم میخاره اما کم . مثل وقتی که یک ماهه حموم نرفتی. اما از دیشب مشکل تازه ای پیش اومد.

من بوی قرص میدم. عین جعبه قرصهام. اوه اوه. زیر لحافم نمیتونستم برم. شاید باورت نشه اما من دیشب از شدت بو نفس نکشیدم. آخه من حس بویایی یه کمی قوی تر از نرماله.

اما اصلا تعجب نکردم این چه وقت اینهمه دوا دکتره. دفتچه بیمه ام تا آخر اسفند اعتبار داشت و آخرین روزهای اعتبارش رو بیشتر از همه مدت اعتبارش به دردم خورد.

الان از حموم اومدم

هرچی چیزه بودار داشتم مالیدم به تنم و سرم و بالا میگیرم که بوی خودمو حس نکنم

اینم از شروع سال 88

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 11:20  توسط آرام  | 

نوروز 1388

نوروز

نوروز 88

این هم اولین مطلب من در سال 1388.

همیشه دوست دارم اولین لحظات را با آرزو شروع کنم

آرزو میکنم امسال سال خوبی برای کشورم و مردمش باشه

آرزو میکنم امسال یک کار خوب با درآمد بالا پیدا کنم

آرزو میکنم از شر دارو و قرص و دکتر در امان باشم

آرزو میکنم پولدار بشم

آرزو میکنم یک قدم خیلی خیلی بزرگ بردارم که اولین پله از یک حرکت بزرگ و خوشمزه باشه

آرزو میکنم سال 88 یک سال خیلی خوشمزه باشه

 نوروز88

پ ن 1: برخی از مطالب این نوشته توسط اینجانب سانسور شده است

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 21:17  توسط آرام  | 

معرفی طوطی

طوطی

طوطی

نام : گلپر

جنس : مذکر

علاقه : ریخت و پاش

 

پ ن ۱: با اینکه وقتی ازش میپرسم که «گلپر تو عشق منی؟» میگه نه اما عشقه منه همین یه وجب طوطی

پ ن ۲: زمانی که خودم اینو نداشتم و میدیدم که کسی به یه حیوون وابسته میشه و اظهار علاقه میکنه تو دلم میگفتم بیچاره کمبود محبت داره  توهم زده .. خیالاتی شده .......

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 18:22  توسط آرام  | 

هان؟

بهار داره میاد

من عین اون پیرمردی شدم که همیشه تو ذهنم تعریف من از پیرمرد بداخلاقه. قدمهای شمرده و کشدار با سرفه های عمیق که بعد از هر پک عمیقی که به سیگارش میزند بیشتر میشود و زیر لب غر میزند و وقتی وارد اتاق میشود کفشهایش را دم در در حالیکه به زور تعادلش را حفظ میکند جفت میکند و عصایش را به همان جای همیشگی تکیه میدهد. جای عصا روی دیوار مانده است. عصایی که مخصوص داخل اتاق است را برمی دارد. خطوط چهره اش عمیق و خشن است. با همان خشم برای گنجشکها دانه میریزد و به گلها آب میدهد.

آری من هم اویم.

اما از دیشب حس جدید بهاری در من حلول کرد. مترادف فارسی اش را به یاد نمی آورم. در من آمیخت و من چون زنی آبستن حس زایش و نو شدن و زیست شدم.

دیشب به زور خوابیدم.

اما صبح که بیدار شدم به جای اینکه مثل روزهای اخیر با دیدن روز اخم کنم یا اینکه فکر کنم که چه باید بکنم پا شدم

انگار دارم خوب میشوم

چه کسی میداند بیکار بودن برای آرام یعنی مرگ، یعنی از دست دادن همه چیز یعنی ...........

چه کسی میداند؟

...

...

بیخیال باز داشت حالم بد میشد

سال جدید یک کار جدید بدست خواهم آورد، با مردمانی شریف و انسان همکار خواهم شد و حقوقم چشمان خودم را هم گرد خواهم کرد

در سال جدید من پله های بلند تر و گامهای بلندتری را خواهم پیمود

من در سال جدید به معنای واقعی مهندس خواهم شد و در و دیوار عالم را ماچ خواهم کرد

و از شادی دو بال در خواهم آورد

و از بالای ابرها و سرزمین هپروتی دوست داشتنی خودم وبلاگم را به روز خواهم کرد

شادم

خجسته شده ام نه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 20:56  توسط آرام  | 

آرام در اسفند ماه 87

پرنده روی درخت نشست و به داخل اتاقم خیره شد. طوطی با دیدنش شروع به سر و صدا کرد و پرنده فرار کرد. یاد دختر همسایه کودکی ام افتادم که هر وقت میخواست دمب جنبانی کند سرم داد میکشید و مادرش روی سرش دست میکشید.

مادر را هم به خاطر می آورم که چشم غره میرفت و گوشه چادرش را به دندان میگرفت و حالش بد میشد و من که به حیاط میرفتم و در آفتاب برای کرم سیاه باغچه خانه درست میکردم.

پرنده که پرید شاخه تکانی خورد و من به خود آمدم.

خنکی هوا که به لختی پاهایم خورد پنجره را بستم.

بازهم سر جایم نشتم

با دستی گوش و گردنم را میخاراندم و با دست دیگر لکه های غلط گیر را از روی میز میخراشیدم

به آخرین بار فکر میکردم

آخرین باری که دلم لرزیده بود

خیلی سال پیش بود

جدیدن دیگر دلم نمیلرزد

یکسال پیش همین موقع غرق هپروت بودم و این روزها غرق در خود

و مدام خودم را زیر و رو میکنم و بالا و پایین و سرزنش

روبروی آینه : زشتی، آری تو زشتی، با آن ابروهای خطی و چشمهای ریز و لبهای قلمبه و لپهای نفرت انگیز

دشنه ای در دست به جان خودم و آینه می افتم و خسته که شدم آینه را خونین به حال خود میگذارم

کسی میگوید قوی باش و ایستادگی کن

و من با سر به سمت آینه می روم که موهایم به آن و دیوار پشتش می چسبد و گرمی شرۀ خونی که از پیشانی به گونه هایم می ریزد آرامم میکند. لبخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 20:17  توسط آرام  | 

قرار

سلام

من که اولین باره میشنوم

قرار وبلاگی

اگه کسی از دوستان میاد به منم بگه

قرار وبلاگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 13:3  توسط آرام  | 

گم شدم

ابر ابر ابر

من من من

تو تو تو

ببار ببار ببار

باریدن بدون قید و شرط

بدون اینکه نگران جمع کردن باریده شده ها باشی

هوا هم دلش میخواهد بهاری باشد اما بازهم سرد است و زمستان مانده است

سالی چون گاو در پیش است

آدمی موجودی ضعیف و محصور در زمان و مکان

و من قیچی بدست در حال بریدن تمام طنابها و زنجیر ها و قفلها و هرچی که به ذهنم برسد و به چشمم بخورد هستم

در پی ایجاد یک تغییر در سرشت و سرنوشت و ذات وجودی خودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 20:44  توسط آرام  | 

آیا تا کنون نا امید شده اید؟

آیا تا کنون نا امید شده اید؟

آیا شده همه درها را به روی خودتون بسته ببینید؟

آیا در زندگیتون به بن بست رسیدین؟

....

.

نه؟.................خوش به حالتون

آره؟ .................... منم همینطور

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 21:31  توسط آرام  | 

یادم

آخرین بار را به یاد نمی آورم

تو را میدیدم در تختی با شکوه

در آسمان هفتم

که صدای مرا از لابلای هق هق گریه ام میشنیدی

.

.

اما اینک

میدانم که

توهمی بیش نبودی

دیگر ترا نمی خواهم

دیگر از بندگی ات استعفا میدهم

من دیگر «آرام» بنده امیدوار و مومن به تو نیستم

بدرود

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 13:47  توسط آرام  | 

تکه های من

آسمون داشت با تموم قدرتش برف بالا میاورد و برف روی مردم میریخت و سرمایش تا مغز استخوانایشان پیش می رفت

من راه میرفتم

یخ زده بودم اما سردم نبود

دستکشهایم خیس شده بود و شال خیسم روی سرم بند نمی شد

اما با اون حال خرابم اگه میرفتم خونه سکته میکردم یا دق اما مطمئن بودم نمیمیرم که نرفتم و در زیر برف و نگاههای خیره مردم بی اعتنا راه میرفتم و کاری نداشتم که برف از صورتم میچکد و قندیل میبندد و همانطور که راه میرفتم حس میکردم دنیا دارد هی بزرگ میشود و بزرگتر آنقدر که قدم به بلندی یکی از آجرهایش میرسید و بع نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم آنقدر حواسم پرت بود که تکه های خودم را پشت سرم جا گذاشته ام و به در خانه که نرسیده بودم تمام شدم و تکه های جا مانده من به همراه برفها آب شد و به جویهای پیچدار خیابان ولیعصر جاری شد

از آن به بعدش را به یاد نمی آورم

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 23:13  توسط آرام  | 

انکار

تکذیب میکنم که من آرام هستم. نه من اینی که هستم نیستم. در بن بست، انکار و تکذیب بهترین راه است. اعتراف است یا تسلیم شدن خودم هم نمیدانم.

آقا جان من هیچ نمیدانم.

شاید من هم در زایشگاه عوض شدم. شاید من آن دختری بودم که الآن نیستم. شاید که نه حتماً.

من دختری هستم با پوستی روشن تر و چشمانی خاکستری و لبهای قلوه ای. موهایی از الان خرمایی تر و روشن تر. و صاف که دیگر هیچ وقت نگویم با این حقوقم حتما اطوی مو میخرم.

من دختری هستم که دیپلم علوم انسانی دارد و در دبیرستان همیشه مقنعه دور کمرش گره زده بود و روی نیمکتها می رقصید و شکل معلم ها را روی تخته میکشید و به اون بچه ریاضی های خرخون میخندید.

من دختری هستم که مادرش گفته بود تا دیپلم نگیری نمیذارم زن اصغر بشی و آخرش هم دیپلم را رد شد اما مادر و پدر از ترس آبروشون دخترشون را فرستادند خونه بخت.

 

من «آرام» بودن را انکار میکنم. هرکس مرا در ریخت و لباس آرام دیده باشد به شدت تکذیب میکنم.

من آن دختری هستم که عمو و دایی و چند نفر از دوستان پدرش برایش کار جور کرده اند و هر شب زنگ می زنند و من خسته شدم چون کار کردن را دوست ندارم. دلم نمی خواهد کار کنم.

 

نمیدانم

باز به این جمله معروف یک کلمه ای خودم می رسم که همیشه میگویم : نمیدانم

نمیدانم چه هستم

من اینی که هستم نیستم

این سرنوشت را که به دست حماقتی بیکران نوشته شده، تکذیب میکنم

من فرار میکنم

از اینجا، از خودم، از همه

از هرچه که به یادم بیندازد روزی آرامی بودم چون برده ای محکوم به سرنوشتی محتوم. از الان. از یه دنیا حساسیت و حماقت بیکران و بی انتها. از آنکه روزی نفسم بود و الان یک خاطره عبرت انگیز که گذاشته امش برای پیری که بنشینم و برای خواهر زاده ها و برادر زاده هام تعریفش کنم.

فرار میکنم

تکذیب میکنم

این زندگی کثافت بار و یک طرفه و غلیظ

این رنج و عذابهایی که به راحتی میتوانست نباشد

به خود تلقین میکنم که نیستم و انکار و تکذیب به جاست

 

چاره دیگری نمیبینم

 

برای رهایی از این زندگی گُه راهی به جز فرار نیست

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 22:11  توسط آرام  | 

مُسَکن

کنار پیاده رو نشسته است و توی دستهاش مشتی فال حافظ هست و کبریت. شلوار لی به پا دارد و روسری گلدار با لباسهای رنگی. پوست گونه اش از آفتاب قرمز شده و کثیف به نظر میرسد. باید دبستانی باشد.

پسر بچه خرد سالی با همان پاکتهای رنگی فال حافط نزدیکش می آید. آنقدر نزدیک نیستم که بفهمم چه میگویند. دستش را به کمرش زده و گوشه یقه پسرک را میگیرد. بازخواست میکند. نمیدانم چرا. لهجه اش برایم آشنا نیست. پسر بچه گریه میکند و کتک می خورد و جیبهایش گشته میشود و بی پول که شد دور میشود.

داخل بانک میشوم. کارم که تمام شد باز همان جا نشسته است و دو دختر بچه و همان پسرک کنارش نشسته اند و با همان دستهای کثیف ساندویچ ها را با ولع گاز میزنند.

گوشه همین شهر است.

به یاد خودم وقتی هم سن او بودم می افتم. من آن روزها در چه فکری بودم؟ درس بخوانم و جلوی معلم و پدر و مادر دمب بجنبانم. و تکرار کنم که دختر خوب باید تمییز باشد و ناخنهایش را بگیرد و با لیوان خودش آب بخورد. و اگر قورباغه شکار کند پشت دیوار باشد و هیچ کس نفهمد. چون ممکن است بگویند چه دختر بدی.

همه باید از دختر خوب راضی باشند و او درس بخواند و نمره های خوب بگیرد. به بزرگترش بی احترامی نکند. با دوستانش مهربان باشد و اگر کسی در حق او بدی کرد او با خوبی جوابش را بدهد.

خیره شده ام به دخترک. نگاهم پر از ترحم است. به حال خودم که یک عمر را در تمییز و ملیح و شایسته بودن تلف کردم بیخبر از آنکه برای زنده ماندن در این شهر باید گرگ بود و درید و پاره کرد و حتی به برادر خویش نیز رحم نکرد.

باید بیاموزی پست بودن را، له کردن دیگران را، هل دادن را، خوردن را تا خورده نشوی

شاید کمی دیر باشد

اما برای ادامه حیات لازم است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:35  توسط آرام  | 

اسفند

بالاخره امروز بعد از اینهمه وقت تونستم کانکت شم

وقتی نوشته های قبلم را خوندم

دیدم فضای خاکستری و بدی را ایجاد کردم

خوشم نیومد

میخوام خوب بنویسم

سفید

صورتی

یا هر رنگ دیگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 15:25  توسط آرام  | 

بالاخره

نه خوب نیستم

اصلا خوب نیستم

اونقدر گفتم تا سرم اومد. شنبه صبح خیلی راحت گفتن دیگه نیا سر کار. و من بهت زده اومدم خونه و هیچی نگفتم میدونستم کار خود بی پدرشه. هرچی داشتم جمع کردم و اومدم خونه. اونهم از ترسش رفته بود توی یه اتاق دیگه قایم شده بود.

به همین راحتی. بعد از یکسال. حتی یک کلمه توضیح.یاد پارسال همین موقع می افتم که تویه یه شرکتی تنها کارم تلفن بود و چت و وبلاگ و اول اسفند رفتم توی شرکت سابق و تا چند ماه اول از شوقم در و دیوارشو ماچ میکردم که بالاخره یه کار مربوط به رشته ام پیدا کردم. و کم کم با اون همکار عوضی مشکل پیدا کردم و هر روز بدتر شد تا اینکه به اینجا کشید.

دیگه اصلا انرژی ندارم و انگیزه ای برای کار پیدا کردن. نه تلاشی نه جنبشی. کل امروز را خوابیدم و کل فردا و فرداها را هم.

دیگه نگاهم بیرنگ شده و موهام چسبیده به سرم. و تنها انرژی که مصرف میکنم حفظ ظاهره و بس.

تا امروز که اینجام در کل زندگیم به جز 3 مورد همیشه کارم رو خودم انجام دادم. که دو مورد از اون سه تا هم با مصیبت و موفقیت نصفه انجام شد.

اما این بار دیگه زانویی ندارم که دستم رو بذارم روش و بلند شم. فکر میکنم از یک تصادف یه نصفه جون سالم به در بردم و کلی طول میکشه تا خوب شم. میخوام اونقدر بگم که خالی شم اما نمیشم. میخوام نشون بدم که خوبم و عینه خیالم هم نیست و به همه میگم به درک. مگه قحطیه کار اومده. یه جای بهتر با حقوق بیشتر. اما ته دلم کلی ناله و نفرینه و نا امیدی.

نمیدونم به چی دلخوش کنم. نمیتونم حتی تصمیم بگیرم که چه کاری دلم میخواد داشته باشم.

تموم آگهی های روزنامه کسی و میخوان که دست کم 3 سال سابقه داشته باشه. یعنی آدم با 3 سال سابقه میاد توی روزنامه دنبال کار میگرده؟

چه فرقی میکنه مهم اینه که مستأصلیت من تا به ابد کشیده شده و نمی دونم چرا اینهمه دارم منفی میبافم. از خیلی وقت پیش خودم تخمش رو کاشتم و هی گفتم بیرونم میکنن تا کردن. اونها کاریو کردن که من خودم روش تمرکز کرده بودم. اما الان نمیتونم جبران کنم.

نمیتونم هم به چرندیات مثبت گرایی و مصلحت خداوندی و این خزعبلات فکر کنم.

اینجاست که رسماً پرچم سفید را در میارم و میگم تسلیم. اونی که نمیدونم اسمت چیه خدا یا روزگار یا سرنوشت یا کائنات یا اقبال یا هر چیز.

خسته شدم و دیگه توی همین کنج عزلت کز میکنم و از اونجایی که طبق معمول همیشه خبری از نجات دهنده نیست باید ببینیم آیا سلولهای مرده توان بازسازی دارن یا نه.

همه این حرفها رو هم دارم برای خودم میگم.

اینجا فقط یک دفتر دیجیتالی نیست

اینجا جایی است که آرام نفس میکشد و زنده است و چیزی میکند به نام زندگی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 21:31  توسط آرام  | 

سلام دوستم

سلام دوستم

حالت چطور است؟

اگر از دستت در رفت و از احوالات ما جویا شوي خوبیم بد نیستیم. چندیست غرق همان منجلابی شده ایم که همیشه دیگران را به خاطر بودن در آن سرزنش میکردیم و همه آنچه را عوام ميناميديم حقير ميپنداشتيم و محكوم ميكرديم

اكنون من با احساس ۳۰ سالگي و ميل شديدم به توقف در همان منجلاب به سر ميبرم و به وا‍‍ژه Stability با حسرت مي انديشم و باز هم شبها خواب رشد كردن را ميبينم و با ديدن پول آب دهانم سرازير ميشود و بزرگترين آرزويم پولدار شدن است.

خوبم اگر اين آنفولانزا مجال بدهد و بيشتر حواسم به هر 8 ساعت كپسول غول پيكر و هر 6 ساعت قطره چشم است

خوبم و از زندگي چيزي به جز پول نمي خواهم و بعد از آن هم سلامتي

راستي

تو چطوري؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 14:46  توسط آرام  | 

طومار

چند وقت پیش رفتم دکتر و آزمایش و این قبیل مسائل

از خرج و مخارج بالاش هم میگذریم و نمیگم. اگه بدونید که هیچی اگه هم ندونید که خدا کنه ندونید.

دکتر با شک حرف میزد و هرچی میگفتم دکتر این چطوری پیش میاد و دلیلش چی میتونه باشه این وقت شب؟ میگفت هنوز معلوم نیست. حالا این داروها را مصرف کن ببینم چی میشه اما اگه جواب نداد شاید به یه سی تی اسکن هم نیاز باشه.

جواب آزمایش را به یکی از دوستام دادم و اونهم کمی نا آرام به نظرم رسید اما جدی نگرفتم

گذشت و داروها جواب داد و بعد بالاخره دوستم زبون باز کرد که یه نفر که نتیجه آزمایش و شرح حالم را شنیده گفته اگه دارو جواب نده نشونه تومور مغزیه. نمیدونم شایدم طومار مغزی.

حس بدی پیدا نکردم

دیدم آدمیزاد زندگیش به تقی یا شاید توقی بنده

اما این تق یا توق به اندازه صدها زنجیر فولادی محکمه و پاره نمیشه

دیدم که در عین اینکه سالم و سر حال راه میرم و شکوه میکنم و شادم و غمگینم و میخورم و میخوابم و میام اتفاقاتی نزدیک تر از اونی که حتی فکرش را بکنی در حال شکل گیری اند و اصلا هیچ کس هم نمیفهمه. خودت هم نمی فهمی. کی به کیه؟؟؟؟

فکر کردم اگه بدونم که عمرم به اندازه چند ماه کوتاه بشه چه حالی میکنم

بعید میدونم ناراحت بشم

از مردن دلگیر نیستم

فقط تنها چیزی که هست اینه که بارها و بارها به خودش هم گفته ام دلم نمی خواد زمستون بمیرم.

بهار یا پاییز

چه حالی میکنم من با زمین خفته یا تازه بیدار شده

به یاد حرف خودم میافتم که زندگی با اون ظاهر یبوست مانندش چسی بیش نیست

خیلی بی ادبم نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1387ساعت 0:6  توسط آرام  | 

دعای روز جمعه

خدایا!

 به من آرامشی عمیق بده

مرا از نیروی ایمان بهره مند کن

به من قدرت بده تا بتوانم در برابر مشکلات تاب بیاورم

به من تحمل ده تا تحمل کنم آنهایی را که نمی توانم

به بازو و مشتهای من قدرتی بده تا دهان دشمنانم را صاف کنم

به زبان من قدرتی ده تا بتوانم حق خود را از ظالمین پس بگیرم

به من دسترسی به اینترنتی ده تا بتوانم با بالاترین سرعت به اینترنت منصل شوم

به من مدرکIELTS بده به همراه ویزای استرالیا به همراه کار مرتبط و اقامت دائم و شرایط مرفه

به من یک منبع درآمد ثانویه بده 3 برابر حقوق فعلی ام

به من یک لپ تاپ خیلی خوشگل بده با آخرین ورژن و امکانات

خداوندا وبلاگ مرا پر بیننده کن

خداوندا زمانی که قد مانتو ام کوتاه است مرا از دید گشتیان ارشاد محافظت کن

خدایا مدیر شرکت را با من مهربان بفرما

خدایا حساب بانکی و جیبهایم را پر از پول کن

خدایا به من سلامتی عطا کن

در مورد سایر مردم هم دخالتی نمی کنم هرچه صلاح میدانی بکن

آمین

یا رب العالمین

 


 

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 14:13  توسط آرام  | 

مملکت

دیشب عکس دوست قدیمی ام رو دیدم که تازه رفته آمریکا و برام عکس فرستاده

روسری سرش نبود و پالتوش از زانوش هم بالاتر بود

مردم در رفت و آمد بودند

هیچکسی به یه ایرانی با کله سیاه که تازه از یه مملکت ویرون نجات پیدا کرده نگاه نمی کرد

دلم برای خودم گرفت

به خدا ایرانمو دوست دارم........ این کوه سپید پای دربند نفس منه و آبی که توی جوی سرتاسری خیابون ولیعصر شرشر میکنه مستم میکنه

اما دلم میخواد مثه اونی که سالها بود اونجا زندگی میکرد و از ایران جز چند تا خاطره چیزی یادش نبود باشم که بتونه پیش خودش فکر کنه بگه من سال دیگه میرم دانشگاه بعد میرم سر کار و در سال ۲۰۰۰ و ایکس یه ماشین دارم با یه خونه

به خودم نگاه میکنم که میگم یعنی من تا آخر امسال تو این شرکت میمونم؟

اگه تا آخر هفته حقوق آبان را بدن میتونم این بار هم باشگاه ثبت نام کنم وگرنه که کاریش نمیشه کرد

بعد یاد همکار جدید می افتم که میگه آقامون مرده میگم تسلیت میگم پدرتون فوت شدن میگه آقامون امام حسین

و وقتی موبایلم زنگ میخوره چپ چپ نگاه میکنه که چرا رینگ موبایل یا نوکیای صهیونیسته یا صوتی که انسان را به یاد حرکات موزون می اندازد

و میگم بخندم یا گریه کنم

من آزادم

من شادم

آینده لبخند میزند و خداوند با اینکه خوب است اگر برای حسین گریه نکنی تورا تحویل گشت ارشاد میدهد

حرفم را پس می گیرم

نباید خندید

چون محرم است اگر دنبال هیات راه نیفتی و مردم را هول ندهی و چیزی نخورده باشی حسین همون آقاشون ناراحت میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 0:21  توسط آرام  | 

ترس

اتفاقهای زشت و نچسبی دورو برم می افتن

نمیدونم منظورشون چیه

خیلی میترسم از از دست دادن کارم............. از اینکه مجبور شم کارو عوض کنم...... از اینکه بگن همینه که هست......... ۴ تا آدم عوضی بیان و از راه نرسیده برات تعیین تکلیف کنن و بگن چیکار باید بکنی چیکار نباید............. و هی بخوان بهت زور بگن ..............

بابا تو این سرما و برف و بارون و قندیل کی صدای مارو به گوش خدا برسونه؟

میگن حواسش پرت بابا نوئل و این مراسمه

آخه پس ما چی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 21:8  توسط آرام  | 

درد بی حرفی

یه موقعی میام اینجا چشمامو میبندم و انگشتام تند تند تکون میخورن و این صفحه سریع پر میشه و آخرشم میگم آخیش و نفس راحتی میکشم و خاموش میکنم و میرم میخوابم

اما یه موقعی هم مثل حالا اصلا نمیدونم چی می خوام بنویسم

فکرم خیلی مشوش و درهم برهمه

باید نظمش داد

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 18:41  توسط آرام  | 

برف

امروز برف بارید

مغازه دار یک ساندویچ داغ را به دو پسر بچه که اسپند دود میکردند داد. پسر نوجوانی از همان قماش یقه پسر بچه را گرفت و سیلی محکمی زد و هولش داد و سرش محکم به صندوق صدقات خورد و زورش به او نمیرسید. آن یکی بچه در حالیکه ساندویچ را گاز میزد نگاهش میکرد

دو فاخته کنار خیابان ولیعصر از دانه هایی که فروشنده ها ریخته بودند می خوردند. گربه ای آمد و یکیشان را برداشت و برد. شکار نکرد برداشت و به دهان گرفت. دور که میشد فاخته بال بال میزد. آن یکی فاخته حتی توان فرار کردن نداشت. چشمانش نیمه باز بود و دانه میخورد.

جلوی تابلوی ایستگاه اتوبوس می ایستم. هوا سرد است. مردی میانسال سوار بر پژو ۴۰۵ جلوی پایم میایستد و نگاهش فراریم میدهد

توی تاکسی زن و مردی کنار هم نشسته اند و مدام در گوش هم پچ پچ میکنند. تلفن مرد زنگ میخورد با اشاره به زن میگوید که ساکت باشد. الو سلام دخترم خوبی؟ نه من کار دارم دیر می آیم خانه. چی شده؟ باز هم مادرت مریض است؟ نگران نباش سرما خورده است؟ حالش به هم خورد؟ نه از همان سرما خوردگی است. (به زن نگاه میکند که اخم کرده و لبهایش را غنچه.) نه دخترم گفتم که من کار دارم الان نمیتونم بیام خونه. (صدایش بلند تر میشود) نه نمی آیم. مادرت همیشه مریض است من که نمیتونم کار و زندگی ام را ول کنم به خاطر یه زن ضعیف و مریض.( قطع میکند. صدای ماچشان در تاکسی و در مغزم میپیچد)

دو دختر با موهای سفید رنگ و شال ۲۰ سانتی و نیم تنه ای که دکمه هایش باز است کنار خیابان ایستاده اند. ماشین سیاه رنگی سرعتش را کم میکند و بدون اینکه حتی بوق بزند دختر ها نیم نگاهی به راننده میکنند و سوار میشوند یکی عقب یکی جلو. راننده دست میدهد

هوا سرد است

آنقدر سرد که خود را بیگانه میدانم

با اینهمه سرما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 20:28  توسط آرام  | 

انرژی

 نمیدونم این چه خاصیتی که صبح که بیدار میشم انرژی های منفی دیشبم همه از بین رفتند و غمهای دیشبم از نظرم بی اهمیت میشن.

امروز جمعه است و من برای فردا انرژی خوبی دارم. میدونی یه مدتی حالم خوب نبود و لباس رزم را در آورده بودم اما حالا که دوباره روپام وایسادم کلی انرژی دارم برای فتح همه چیز و کل دنیا. میخوام به هرچی که کیخوام برسم. میخوام خدا بشم. میخوام بشم خدای روی زمین. کمتر به پول فکر میکنم. بیشتر به قدرت فکر میکنم. راست میگن خدا هرچی که خودت بخوای بهت میده. هرچی که خدا بخواهی.

من یه قدرت میخوام به عظمت خود خدا.

من انرژی و انگیزه و اهمیت و پشتکار میخوام

من میخوام گنده بشم

من بزرگی میخوام

میخوام به هر طرف که نگاه کنی «آرام» ببینی

می خوام هر کس دهن باز کنه اسم آرام را بیاره

من میخوام یک باشم

و در کنار همه اینها یه دونه ماشین هم میخوام

با پول به اون اندازه که میخوام

و میخوام بارون باشم

میخوام خورشید باشم

میخوام باد باشم

میخوام نسیم باشم

میخوام آب باشم

آب روان

انرژی در من قل قل میکند و میخروشد

من به وجد می آیم

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 19:52  توسط آرام  | 

کی=چه کسی

به کی بگم؟ به کی بگم دردم رو؟
به کی بگم خسته شدم؟
چجوری بگم تحملش سخته؟
به کی بگم که طرفم رو بگیره و ازم دفاع کنه؟
یا لا اقل گوش کنه
همدردی کنه
کمک کنه
نه اینکه زل بزنه تو چشم و بخنده و بگه ای بابا
به کی بگم که وقتی حرفم تموم شد سبک شم
چی کار کنم
مگه تموم میشه
تا کی الکی بخندم و بگم تموم میشه
به کی میتونم بگم
فوق فوقش میگه فکرشو نکن

انگار چوب تو آستینم فرو میکنن

به کی بگم

به کجا پناه ببرم؟

دلم نمی خواد برای مردن زیاد اذیت شم

دلم میخواد اگه قرار به مردنه خیلی نرم باشه و سبک

دلم میخواد تا قبل از اومدن زمستون باشه

دوست ندارم روی جنازه بقچه پیچم برف بشینه و راننده بگه ما تو برف و یخ بندون کار نمیکنیم

فکر میکنی اونوقت میاد بالای سرم؟ مطمئنم میگه بسه دیگه اینقدر گریه نکنین برین حقوقشو بگیرین من پول ندارم واسه مراسمش

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 19:44  توسط آرام  | 

خلوت

این وبلاگ هم حال و هوای دلم را دارد

خلوت و سوت و کور

کسی نمی آید مگر برای اینکه تبلیغ خودش را بکند

زندگی چون مردان است

که جز به آنچه می خواهد نمی اندیشد و نمی نگرد

و همه چیز را به همان راه میراند

و همه چیز را سر تو خراب میکند

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 19:6  توسط آرام  | 

خبر تازه

خبر خبر

آرام هنوز هم زنده است

هرچند گاهی به خاطر شومینه یخ میزند

هرچند هوا سرد است

هرچند دود در هوا معلق میماند و نمی رود

آرام باز هم زنده است

هرچند این روزها هوا کم شده و خورشید گم

اما آرام زنده است

و جای نفسش روی شیشه میماند

و جای پایش روی برف

و .....

این تکراری ترین خبر است که از ۲۷ سال پیش روزی هزار بار تکرار میشود

آرام زنده است

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 19:33  توسط آرام  | 

خبر خبر

من تاحالا توی این وبلاگ براتون خبر نگفته ام

اما چون خودم به یک سری سایت ها و کاغذهای مهم خبری دسترسی دارم که شما دوستان عزیز به خاطر جهالت و کوته فکری برادرانمان توسط فیلترازیسیون از اون محروم میشید،  در اینجا در این وبلاگ چکیده خبر ها را براتون میارم تا شما هم استفاده کنید.

امیدوارم ازم خوشحال بشید

تازه های دانش

خبر اول

بالاخرخ دانشمندان موفق به کشف دارویی شدند که بزرگترین مشکل بشر را حل میکند. با خوردن این دارو فرد تا مدت یکماه نیازی به استحمام نداشته میتواند بدون دقدقه هایی از قبیل خرید شامپو، گرم کردن آب و خراب بودن موتور خانه و شوفاژ خانه، خیس شدن، تحمل هزینه های گزافی جهت آب، شامپو، حوله، صابون، لنگ و قلیفه و .......... به زندگی خود بپردازد. شایان ذکر است که دانشمندان در صددند داروی مشابهی جهت رفع نیاز به مسواک زدن نیز اختراع کنند.

خبر دوم

گروه متخصصین دانشگاه آمریکا که در خیابان شهید قنبری ایالت ماساچوست واقع شده در زمینه طبی موسوم به طِبِلِک ترونیک Teb_Electronic موفق به اختراع یک عدد تراشه Chipset الکترونیکی شدند که در قسمت مرکزی انتهای بصل النخاع انسان نصب Install میشود . با نصب نرم افزار SoftWare مربوطه فرد میتواند رشد موی قسمتهای مختلف بدنش را تحت اختیار خود قرار دهد و حتی رشد مو را در برخی از نقاط خصوصاً نواحی مربوط به غدد لنفاوی متوقف کند. این نرم افزار قابلیت به روز شدن Update توسط اینترنت داشته و می توان رنگدانه های دلخواه را از سایت های مخصوص که مجوز شبکه بهداشت را کسب کرده اند بر روی تراشه مذکور پایین گذاری DownLoad کرده رنگ موهای خود را تغییر دهند. تا کنون میلیونها انسان از سراسر جهان از این اختراع استقبال کرده اند. بطوری که میزان در آمد حاصل از فروش این نرم افزار در هفته نخست فروش با فروش فیلمهای هالیوود برابری کرده و در برخی موارد رکورد بی نظیری را به نام خود ثبت کرده است.

خبر سوم

دانشمندان در صددند دستگاه شمارش سلولهای خاکستری ذهن را بر روی جمجمه سیاستمداران کشورهای جهان نصب کنند و در صورتیکه فردی به میزان کافی از این نعمت خدادادی برخوردار نبود با تزریق سولهای خاکستری ماده که نطفه از طریق القاح مصنوعی در درون رحمشان بارگذاری شده تعداد این سلولها را به مینیمم تعدادی که به صورت طبیعی در مغز یک انسان واقعی وجود دارد برسانند.

این واکنش پیامد جوکهایی Joke است که توسط پیام کوتاه Sms  در گوشیهای تلفن همراه رد و بدل میشد.

دانشمندان با بروز تأسف و اشاره به اینکه سیستم ارسال پیامهای چند رسانه ای Mms نیز خواه ناخواه فعال خواهد شد لزوم تسریع این عمل را گوشزد نمودند. ذکر این نکته خالی از لطف نیست که هزینه این عمل جهت هر سیاستمدار به اندازه درآمد حاصل از فروش نفت یکسال یک کشور نفت خیز است.

با تشکر ادامه اخبار را در روزهای آتی به سمع و نظرتان میرسانم

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 18:48  توسط آرام  | 

مطالب قدیمی‌تر