سلام
این اولین سلام من است
من که یک آرام جدید هستم
که جزء جزء وجود جدیدم کم کم به دنیا آمدند و امروز من خود را دیدم و نمی دانم کی به دنیا آمده ام
این را میدانم که آرام جدیدی هستم با یک خدای اختصاصی با چشمهای درشت و مهربان که فقط به من فکر میکند و چیزی نیست جز مهربانی و قدرت
میدانم که مرا آفرید برای اینکه به همه آرزوهایم برسم
و به جایی که میخواهم
+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 19:0  توسط آرام
|
یاد روزهایی می افتم که هنگام تعیین نوع درخت شدن من و دوستم تصمیم گرفتیم درخت هندوانه باشیم.
یادم می آید که مادر دوستم هرجا میرفت چادرش را از جلوی صورتش کنار میزد و میگفت بچه ام میخواهد یک درخت هندوانه شود. اما پدرش میگفت آخه هندوانه که سودی ندارد فوق فوقش کیلویی ۲۰۰ تومان باشد.
مادر من هم مدام میگفت آخه هوندوانه سنگین است تو چطور می توانی به هر شاخه ات سه کیلو هندوانه آویزان کنی. اما اگر دوست داری این کار را انجام بده. پدرم هم میگفت تو هیچوقت نمی توانی درخت هندوانه خوب و درست و حسابی بشوی.
اوایل کار که ما کارهای ثبت نام را انجام دادیم روزی دوستم آمد و گفت که دوست پسرش به او گفته درخت کیوی باشد و او هم تغییر میوه داد. و چونکه هنوز شکوفه نداده بود با تغییر میوه اش موافقت کردند.
من همان روز اول به انقلاب رفتم و تمام کتابهایی را که در مورد هندوانه بود را خریدم. مادرم هم با من آمد.
و سالهای سال کل تلاش من برای هندوانه دادن به همان روز ختم شد.
دوستم هم به خاطر شکست عشقی که از دوست پسر کیوی پشندش خورد از درخت بودن انصراف داد و به یک آدامس جویده تبدیل شد.
+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 16:55  توسط آرام
|
امروز و دیروز هر کدام یکبار عصبانی شدم. به خاطر کار و از دست خودم. دیروز حالم زیاد تعریفی نداشت. شک کردم که آیا همه اینها ظاهر است یا واقعاً من در مسیر خوشبختی قرار گرفته ام. شک کردم که اینکه من شادم و سرحال نوعی تظاهر حرفه ای است که حتی خودم را هم فریفته است، یا این حال کنونی یک طوفان زود گذر است؟ چون که این روزها حس رخوت و تردید و حسی گمنام مرا در هاله ای از سستی و ابهام قرار داده است.
اما الان حالم خوب است. یکی از راه حلهای رسیدن به حس خوب صحبت کردن با دیگرانی که نظر تو را دارند و همچنین خواندن کتابهای انگیزشی است.
مهمترین راه حل نوشتن است.
آرام زنده است به نوشتن.
با نوشتن و تمرکزی که از آن به دست می آورم به خواسته هایم و به پاسخ سوالاتم می رسم.
هم اکنون میدانم که اینها وسوسه های نافرجام آن دشمن خودی است که ناخواسته ترا از رسیدن به خواسته هایت باز میدارد. هر بار هم درشکلی ظاهر میشود حتی در پوست دوستت. حتی در پوست خودت و منطقت و کلاً هر چه که فکر میکند تو به آن ایمان داری و از وی تأثیر می پذیری.
اما فراموش کرده است که من میدانم که تنها چیز و کس و سرمایه و دارایی من چیزی نیست و کسی نیست جز خودم.
الان میدانم که حالم خوب است. نیک میدانم که من به خواسته هایم میرسم.
و نام خود را میشنوم که خوانده میشود و حاضرینی که صبر نمی کنند تا من روبرویشان بایستم و برمیگردند و به چهره شاد و لبخند عمیق و چشمان براق من با شوق مینگرند. و درون من پر است از شادی و عشق به همه مردم سرزمینم به همه آدمیان هستی و به هر آنچه در هر کجای کائنات قرار دارد یا روزی قرار داشته یا روزی قرار خواهد داشت.
نیک میبینم روزی را که بر بلندای قله ای ایستاده ام و صدای همهمه و پچ پچ هیچ کس را نمی شنوم و نمیبینم جز نور.
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 22:58  توسط آرام
|