تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

اتوبوس از نوع بلیطی

در پیاده رو پیرمردی ایستاده بود. وقتی دید به طرفش میروم خوشحال شد و ایستاد. نزدیکش که رسیدم گفت : دختر جان دستم رو بگیر نمی تونم از این جوب رد شم.

اومدم بازوش رو بگیرم که به زور دستم را گرفت و زبری و خشکی دستاش حس بدی بهم داد.

قدمهاش را به سختی بر می داشت. حس بدی داشتم. دلم خیلی براش سوخته بود. قامت خمیده و دستهایی که دست من را هم می لرزاند.موهای یکدست سپید داشت و آفتاب سوخته بود. صورتش چروکیده و خشک بود.

به زور از جوب رد شد. ولی انگار خیال نداشت دستم را ول کند.

-عزیزم مرا تا ایستگاه اتوبوس ببر. ممنونم. راستی گفتی اسمت چی بود؟

جوابی نشنید

-ازدواج که نکردی عزیزم؟

من واقعا نمی دونستم چیکار کنم که ناگهان دستم را ول کرد و عین باد ناپدید شد.

سرم را به اطراف می چرخاندم در هپروت و سوال. آیا خیال بود یا نه.

تا اینکه در اتوبوسی که از روبرویم رد شد پیرمردی را دیدم که برایم دست تکان میداد.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:42  توسط آرام  | 

تبریکات

سلام خانم همسایه

حال شما چطوره؟

خسته نباشین

دیشب عروسیه دخترتون بود؟

(چادرشو به زور بالا میکشه)

به شوهرم گفتم حالا یه شب که هزار شب نمیشه. تحمل کن اینهمه اینا سر و صدا دارن. همساین دیگه

البته اون بنده خدا هم حق داشت گفت این بیشعوریشونو میرسونه که ساعت ده شب صدای آهنگشون میاد. بهش گفتم (لبش را گاز میگیره و چشماشو درشت میکنه) این چه حرفیه مرد

اگه شعور داشتن مارو هم دعوت میکردن کی از همسایه واجب تر

اما خوب شاید دلشون نخواسته نمیشه که از مردم انتظار داشت معرفت و شعور داشته باشن

حالا به هر حال امیدوارم دخترتون خوشبخت بشه خدا شاهده من براش دعا میکنم که زودتر حالش خوب بشه

از شما چه پنهون هر وقت یاد او پاچه پاره بازیش می افتادم نفرینش میکردم

(زنبیلشو میذاره رو زمین)

اما دیشب گفتم حتما قسمت نبوده دیگه. حالا پسر من جوونی کرده خامی کرده تو کوچه میخواسته ماچش کنه، کار بدی نکرده که بنده خدا، جاش نبود دخترتون اون کولی بازی رو در بیاره و پسر منو رسوای عالم کنه.

حالا بالاخره جوونن

دخترتون نفهمی کرد به ما جواب رد داد. آدم که نباید اینقدر کینه ای باشه. اما امیدوارم به پای شوهرش پیر شه. من که چشمم آب نمیخوره. مهری خانم میگفت دامادتون مهندسه.

اینقدر بچه ها بهش خندیدن. پسرم گفت این کچله چیش از من بهتره؟

اما من همیشه اینو گفتم قسمت آدم هرچی باشه همون میشه.

ایشالا عروسیه پسرمو که توی یه باغ گرفتم دعوتتون میکنم

خیلی دلم میخاد بیایین

یه عروسیه آبرو داری براش بگیرم که هفت شب و هفت روز طول بکشه تا مردم بفهمن یه من ماست چند من کره داره.

(چشماش رو دریده وار تو چشمهای مخاطب میدوزه )

حالا تا ببینیم خدا چی میخواد

(زنبیلشو بر میداره)

ببخشیدا من دیگه کمرم داره میشکنه

از بس رو پا واستادم

از طرف من هم به مریم جون تبریک بگین

سلام برسونین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 15:33  توسط آرام  |