زندگی و افکار مکتوب دختری به نام آرام
زن : آقا از این بلوز گلبهیه ، صورتیشو ندارین؟
فروشنده : خانم عینک آفتابیتونو بردارین صورتیه. پیر مرد کنار پیتزا فروشی ایستاده و وقتی از جلوش رد میشم میگه : خانم جان میشه برام یه پیتزا بخرید؟
به خودم میگم یاد بگیر آرام خانم
فکر کن منم برم وایسم کنار این تویوتا فروشیه بگم آقا جان میشه برام یه تویوتا بخرید؟
به خدا عمل « تویوتا خریدن» برای بعضی ها مثل « پیتزا خریدنه » برای من
کارگرش هر روز میاد جای دماغمو که چسبوندم به شیشه مغازشون پاک میکنه و اونقدر چپ چپ نگام میکنه که خودم از رو برم
اما باز فردا صبحش زودتر اونجا وایستادم و زل میزنم بهش
دلم میخواد بگم آقا از این «کمری» ها قرمزشو ندارین؟ نمی یارین اونوقت؟ اولین جمله ای که از ترس یادم میاد اینه : ترس برادر مرگه الان بهتر از هر وقتی معنیشو میفهمم وقتی توی بن بست و خلوت فکر خودم یک ایده را پرورش میدم آخرش تیشه ترسه که میاد و ریشه کنش میکنه و ایده همون جا خشک میشه خوب این دلایل خیلی زیادی میتونه داشته باشه شاید خیلی وقتا لازمه که آدم فکر نکنه از الش اقدام کنه درسته که اگه شکست خورد هر عقل سلیمی بهش میگه از اول باید فکر میکردی اما اگر هم شکست نخورد اون عقل سلیم دهنش را می بنده و میشینه سر جاش یه موقع هایی باید بگی گور بابای فکر اول شروع کنی بعد فکر اینجوری وسط راه که رسیدی میتونی تا دلت میخواد در موردش فکر کنی اما من که توی زندگی شخصیم وقتی خوب دور و برم را نگاه میکنم میبینم این عاقلانه و منطقی فکر کردنه خیلی جاها جلوی راهمو گرفته و خیلی کارهای نصفه نیمه مونده دور و برم باید بلند شد بعد تصمیم گرفت نتیجه : هیچگاه نشسته تصمیم نگیر پاشو وایسا داستان از اونجایی شروع میشه که گنجشکه دنبال غذا میگشت و هراسون به همه جا پر می زد و اونقدر از این شاخه به اون شاخه پرید که وقتی به خود اومد تازه فهمید که از شهر دور شده و خورشید هم یه پاش را گذاشته بود اون طرف کوه و اون یه پاش مونده بود این طرف. کز کرد روی یه شاخه خشک و همینطور که داشت شست پاش را لیس می زد غصه میخورد. از صبح که با صدای تیر تفنگ یه پسر بیدار شده بود و اون موقع که اومد آب بخوره گربه بهش حمله کرده بود و وقتی پریده بود با سر رفته بود توی شیشه و وقتی یک کرم پیدا کرده بود اونقدر کرمه تلخ بود که نتونسته بود قورتش بده. گنجشک نفس نفس می زد و روی شاخه نشسته بود و سرش را به تنه درخت تکیه داد و دور و بر و نگاه میکرد. اونقدر خسته بود که کم کم خوابش برد و تعادلش را از دست داد و افتاد روی زمین که یه گودال کوچیک آب بود و خیس شد و توی اون غروب اونقدر سردش شده بود که نمی تونست بپره چند ثانیه بعد یه روباه با جنازه گنجشک کوچکی وارد لونه اش شد و به بچه کوچیکش گفت انگار خدا این لقمه رو سر راه من گذاشته بوده عزیزم بخورش تا فردا هم خدا بزرگه الان که ۴ روز از سال جدید میگذره من رسما اعلام میکنم که به یک کار با حقوق بالا نیاز دارم میخوام شک هم ندارم شغلی با حقوق ماهیانه ۵۰۰ هزار تومان با همکارهای خوب و محترم و فهمیده و با شعور و انسان و دانا در زمینه شغل قبلیم من این شغل را میخوام تو ای خدایی که اون بالا نشستی برای این خواسته هیچ زحمتی نخواهی کشید و مرا به این خواسته خواهی رساند چون من خیلی شفاف ازت خواسته ام من توی همین ماه ازت این شغل را میخوام منتظرم دیر نکنی فکر میکنی توی دنیا چند تا فیلم ساخته شده که از اول تا آخر آرام رو جلوی تلویزیون نگه داره و تکون نخورده تا آخرش رو ببینه؟ خوشم اومد از فیلمش امیدوارم باز نگی زحمت کشیدی خوشت اومد اون فیلم کلی جایزه گرفته قشنگه اون جونوری که بهش میگن بنجامین و اتفاق زندگی دو نفر که در بهترین زمان ممکن اتفاق افتاد تا حدودی خوشمزه بود داستان از اون جایی شروع شد که رفتم حموم و دوش خراب بود. شامپو بدن ورزشی سیو روی تنم بود و با همون احساس خنکیش داشتم کم کم گر میگرفتم و دوش از جا در اومده بود. شیلنگش رو دو دستی به جاش فشار میدادم و آب فواره می کرد و خلاصه آخرش مجبور شدم کفها را با شیر کوتاه پایینی بشورم. وقتی از حموم اومدم بیرون دونه های قرمزی را توی گردنم دیدم و گفتم حتما به خاطر شکلاتهاست.
چشمتون روز بد نبینه دونه ها هی زیاد شدن و کم کم از گردن تا روی پام پر از دونه شد و هی عین دراکولا رشد کردند. همین که شب میشد دونه ها برجسته تر می شدند و خارش دیوونه کننده ای به سراغم می اومد. دکتر گفت احتمالا حساسیته. این بار بر خلاف همیشه که به داروخونه میگفتم همش رو بدین به جز آمپولش، آمپول را زدم و خواب آلود تا خونه رفتم. اون شب کمی آرومتر بود و یه دو سه ساعتی خوابیدم. اما از فرداش باز کم کم خارش ها زیاد شد. یه پماد داشتم که یک بار دکتر برای اگزما بهم داده بود. اما این بار گفت اون رو نزن خوب نیست. ولی فایده داشت. پماد دونه ها را اولش سوزوند و بعد خفشون کرد. هنوز برجسته بودند اما دیگه اون خارش وحشتناک را نداشتند.
بازم رفتم دکتر اما اسمی از پماد نیاوردم. گفت احتمالا ویروسیه و کلی آزمایش نوشت. خون و چیزهای دیگه. گلاب به روتون آزمایش را دادم وقتی رفتم جوابش رو بگیرم کارمند های آزمایشگاه دونه دونه میومدند و نگام میکردن و دونه ها را که میدیدند چشماشون گرد میشد و میرفتند یکی دیگه رو میاوردند و نشونش میدادند. وقتی هم که رفتم جوابش رو بگیرم یکیشون اومد و گفت ازدواج کردی؟ گفتم نه. باز از همون نگاه های کشدار کرد و رفت
از پشت پارتیشن صدای حرفشون میومد و من نمیفهمیدم معنیش چیه. دختره گفت بذار جوابو نشون دکتر خودمون بدم و رفت و وقتی پچ پچهاشون تموم شد برگشت. من نمی دونستم این چی میتونه باشه این وقت روز که اینها اینقدر مشکوک رفتار میکنند. گفتم دکتر چی گفت؟ گفت: هیچی نگفتند، به سلامت!
هرچی فکر بگی تو ذهنم میومد و میرفت. سرطانه ؟ نکنه ایدزه؟ نکنه جنون گاوی یا آنفولانزای مرغی باشه؟
جوابش تو دستم رفتم مطب دکتر که نگهبان گفت بعد از عید بیایین. کی میتونه تا بعد از عید صبر کنه؟ چشمم به تابلو دکترها بالاخره یکیشونو گیر آوردم که هنوز کرکره را پایین نکشیده بود. دکتر جوون و جالبی بود با دقت و با همه وجود و چشمهای بر آمده به حرفام گوش میکرد و همه چیو بعد من تکرار میکرد. انگار داره درس حفظ میکنه. و چند بار هم مرور کرد تا یادش نره .
پس خارش شبها بیشتر میشد؟ گفتید دارو اثر نکرد؟ .............
اما تجویزش خوب و مفید بود. هنوز تنم میخاره اما کم . مثل وقتی که یک ماهه حموم نرفتی. اما از دیشب مشکل تازه ای پیش اومد.
من بوی قرص میدم. عین جعبه قرصهام. اوه اوه. زیر لحافم نمیتونستم برم. شاید باورت نشه اما من دیشب از شدت بو نفس نکشیدم. آخه من حس بویایی یه کمی قوی تر از نرماله.
اما اصلا تعجب نکردم این چه وقت اینهمه دوا دکتره. دفتچه بیمه ام تا آخر اسفند اعتبار داشت و آخرین روزهای اعتبارش رو بیشتر از همه مدت اعتبارش به دردم خورد.
الان از حموم اومدم
هرچی چیزه بودار داشتم مالیدم به تنم و سرم و بالا میگیرم که بوی خودمو حس نکنم
اینم از شروع سال 88







| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


