
نوروز 88
این هم اولین مطلب من در سال 1388.
همیشه دوست دارم اولین لحظات را با آرزو شروع کنم
آرزو میکنم امسال سال خوبی برای کشورم و مردمش باشه
آرزو میکنم امسال یک کار خوب با درآمد بالا پیدا کنم
آرزو میکنم از شر دارو و قرص و دکتر در امان باشم
آرزو میکنم پولدار بشم
آرزو میکنم یک قدم خیلی خیلی بزرگ بردارم که اولین پله از یک حرکت بزرگ و خوشمزه باشه
آرزو میکنم سال 88 یک سال خیلی خوشمزه باشه

پ ن 1: برخی از مطالب این نوشته توسط اینجانب سانسور شده است
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 21:17  توسط آرام
|

طوطی
نام : گلپر
جنس : مذکر
علاقه : ریخت و پاش
پ ن ۱: با اینکه وقتی ازش میپرسم که «گلپر تو عشق منی؟» میگه نه اما عشقه منه همین یه وجب طوطی
پ ن ۲: زمانی که خودم اینو نداشتم و میدیدم که کسی به یه حیوون وابسته میشه و اظهار علاقه میکنه تو دلم میگفتم بیچاره کمبود محبت داره توهم زده .. خیالاتی شده .......
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 18:22  توسط آرام
|
بهار داره میاد
من عین اون پیرمردی شدم که همیشه تو ذهنم تعریف من از پیرمرد بداخلاقه. قدمهای شمرده و کشدار با سرفه های عمیق که بعد از هر پک عمیقی که به سیگارش میزند بیشتر میشود و زیر لب غر میزند و وقتی وارد اتاق میشود کفشهایش را دم در در حالیکه به زور تعادلش را حفظ میکند جفت میکند و عصایش را به همان جای همیشگی تکیه میدهد. جای عصا روی دیوار مانده است. عصایی که مخصوص داخل اتاق است را برمی دارد. خطوط چهره اش عمیق و خشن است. با همان خشم برای گنجشکها دانه میریزد و به گلها آب میدهد.
آری من هم اویم.
اما از دیشب حس جدید بهاری در من حلول کرد. مترادف فارسی اش را به یاد نمی آورم. در من آمیخت و من چون زنی آبستن حس زایش و نو شدن و زیست شدم.
دیشب به زور خوابیدم.
اما صبح که بیدار شدم به جای اینکه مثل روزهای اخیر با دیدن روز اخم کنم یا اینکه فکر کنم که چه باید بکنم پا شدم
انگار دارم خوب میشوم
چه کسی میداند بیکار بودن برای آرام یعنی مرگ، یعنی از دست دادن همه چیز یعنی ...........
چه کسی میداند؟
...
...
بیخیال باز داشت حالم بد میشد
سال جدید یک کار جدید بدست خواهم آورد، با مردمانی شریف و انسان همکار خواهم شد و حقوقم چشمان خودم را هم گرد خواهم کرد
در سال جدید من پله های بلند تر و گامهای بلندتری را خواهم پیمود
من در سال جدید به معنای واقعی مهندس خواهم شد و در و دیوار عالم را ماچ خواهم کرد
و از شادی دو بال در خواهم آورد
و از بالای ابرها و سرزمین هپروتی دوست داشتنی خودم وبلاگم را به روز خواهم کرد
شادم
خجسته شده ام نه؟
+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 20:56  توسط آرام
|
پرنده روی درخت نشست و به داخل اتاقم خیره شد. طوطی با دیدنش شروع به سر و صدا کرد و پرنده فرار کرد. یاد دختر همسایه کودکی ام افتادم که هر وقت میخواست دمب جنبانی کند سرم داد میکشید و مادرش روی سرش دست میکشید.
مادر را هم به خاطر می آورم که چشم غره میرفت و گوشه چادرش را به دندان میگرفت و حالش بد میشد و من که به حیاط میرفتم و در آفتاب برای کرم سیاه باغچه خانه درست میکردم.
پرنده که پرید شاخه تکانی خورد و من به خود آمدم.
خنکی هوا که به لختی پاهایم خورد پنجره را بستم.
بازهم سر جایم نشتم
با دستی گوش و گردنم را میخاراندم و با دست دیگر لکه های غلط گیر را از روی میز میخراشیدم
به آخرین بار فکر میکردم
آخرین باری که دلم لرزیده بود
خیلی سال پیش بود
جدیدن دیگر دلم نمیلرزد
یکسال پیش همین موقع غرق هپروت بودم و این روزها غرق در خود
و مدام خودم را زیر و رو میکنم و بالا و پایین و سرزنش
روبروی آینه : زشتی، آری تو زشتی، با آن ابروهای خطی و چشمهای ریز و لبهای قلمبه و لپهای نفرت انگیز
دشنه ای در دست به جان خودم و آینه می افتم و خسته که شدم آینه را خونین به حال خود میگذارم
کسی میگوید قوی باش و ایستادگی کن
و من با سر به سمت آینه می روم که موهایم به آن و دیوار پشتش می چسبد و گرمی شرۀ خونی که از پیشانی به گونه هایم می ریزد آرامم میکند. لبخند
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 20:17  توسط آرام
|
سلام
من که اولین باره میشنوم
قرار وبلاگی
اگه کسی از دوستان میاد به منم بگه
قرار وبلاگی
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 13:3  توسط آرام
|
ابر ابر ابر
من من من
تو تو تو
ببار ببار ببار
باریدن بدون قید و شرط
بدون اینکه نگران جمع کردن باریده شده ها باشی
هوا هم دلش میخواهد بهاری باشد اما بازهم سرد است و زمستان مانده است
سالی چون گاو در پیش است
آدمی موجودی ضعیف و محصور در زمان و مکان
و من قیچی بدست در حال بریدن تمام طنابها و زنجیر ها و قفلها و هرچی که به ذهنم برسد و به چشمم بخورد هستم
در پی ایجاد یک تغییر در سرشت و سرنوشت و ذات وجودی خودم
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 20:44  توسط آرام
|
آیا تا کنون نا امید شده اید؟
آیا شده همه درها را به روی خودتون بسته ببینید؟
آیا در زندگیتون به بن بست رسیدین؟
....
.
نه؟.................خوش به حالتون
آره؟ .................... منم همینطور
+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 21:31  توسط آرام
|
آخرین بار را به یاد نمی آورم
تو را میدیدم در تختی با شکوه
در آسمان هفتم
که صدای مرا از لابلای هق هق گریه ام میشنیدی
.
.
اما اینک
میدانم که
توهمی بیش نبودی
دیگر ترا نمی خواهم
دیگر از بندگی ات استعفا میدهم
من دیگر «آرام» بنده امیدوار و مومن به تو نیستم
بدرود
+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 13:47  توسط آرام
|
آسمون داشت با تموم قدرتش برف بالا میاورد و برف روی مردم میریخت و سرمایش تا مغز استخوانایشان پیش می رفت
من راه میرفتم
یخ زده بودم اما سردم نبود
دستکشهایم خیس شده بود و شال خیسم روی سرم بند نمی شد
اما با اون حال خرابم اگه میرفتم خونه سکته میکردم یا دق اما مطمئن بودم نمیمیرم که نرفتم و در زیر برف و نگاههای خیره مردم بی اعتنا راه میرفتم و کاری نداشتم که برف از صورتم میچکد و قندیل میبندد و همانطور که راه میرفتم حس میکردم دنیا دارد هی بزرگ میشود و بزرگتر آنقدر که قدم به بلندی یکی از آجرهایش میرسید و بع نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم آنقدر حواسم پرت بود که تکه های خودم را پشت سرم جا گذاشته ام و به در خانه که نرسیده بودم تمام شدم و تکه های جا مانده من به همراه برفها آب شد و به جویهای پیچدار خیابان ولیعصر جاری شد
از آن به بعدش را به یاد نمی آورم
+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 23:13  توسط آرام
|
تکذیب میکنم که من آرام هستم. نه من اینی که هستم نیستم. در بن بست، انکار و تکذیب بهترین راه است. اعتراف است یا تسلیم شدن خودم هم نمیدانم.
آقا جان من هیچ نمیدانم.
شاید من هم در زایشگاه عوض شدم. شاید من آن دختری بودم که الآن نیستم. شاید که نه حتماً.
من دختری هستم با پوستی روشن تر و چشمانی خاکستری و لبهای قلوه ای. موهایی از الان خرمایی تر و روشن تر. و صاف که دیگر هیچ وقت نگویم با این حقوقم حتما اطوی مو میخرم.
من دختری هستم که دیپلم علوم انسانی دارد و در دبیرستان همیشه مقنعه دور کمرش گره زده بود و روی نیمکتها می رقصید و شکل معلم ها را روی تخته میکشید و به اون بچه ریاضی های خرخون میخندید.
من دختری هستم که مادرش گفته بود تا دیپلم نگیری نمیذارم زن اصغر بشی و آخرش هم دیپلم را رد شد اما مادر و پدر از ترس آبروشون دخترشون را فرستادند خونه بخت.
من «آرام» بودن را انکار میکنم. هرکس مرا در ریخت و لباس آرام دیده باشد به شدت تکذیب میکنم.
من آن دختری هستم که عمو و دایی و چند نفر از دوستان پدرش برایش کار جور کرده اند و هر شب زنگ می زنند و من خسته شدم چون کار کردن را دوست ندارم. دلم نمی خواهد کار کنم.
نمیدانم
باز به این جمله معروف یک کلمه ای خودم می رسم که همیشه میگویم : نمیدانم
نمیدانم چه هستم
من اینی که هستم نیستم
این سرنوشت را که به دست حماقتی بیکران نوشته شده، تکذیب میکنم
من فرار میکنم
از اینجا، از خودم، از همه
از هرچه که به یادم بیندازد روزی آرامی بودم چون برده ای محکوم به سرنوشتی محتوم. از الان. از یه دنیا حساسیت و حماقت بیکران و بی انتها. از آنکه روزی نفسم بود و الان یک خاطره عبرت انگیز که گذاشته امش برای پیری که بنشینم و برای خواهر زاده ها و برادر زاده هام تعریفش کنم.
فرار میکنم
تکذیب میکنم
این زندگی کثافت بار و یک طرفه و غلیظ
این رنج و عذابهایی که به راحتی میتوانست نباشد
به خود تلقین میکنم که نیستم و انکار و تکذیب به جاست
چاره دیگری نمیبینم
برای رهایی از این زندگی گُه راهی به جز فرار نیست
+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 22:11  توسط آرام
|
کنار پیاده رو نشسته است و توی دستهاش مشتی فال حافظ هست و کبریت. شلوار لی به پا دارد و روسری گلدار با لباسهای رنگی. پوست گونه اش از آفتاب قرمز شده و کثیف به نظر میرسد. باید دبستانی باشد.
پسر بچه خرد سالی با همان پاکتهای رنگی فال حافط نزدیکش می آید. آنقدر نزدیک نیستم که بفهمم چه میگویند. دستش را به کمرش زده و گوشه یقه پسرک را میگیرد. بازخواست میکند. نمیدانم چرا. لهجه اش برایم آشنا نیست. پسر بچه گریه میکند و کتک می خورد و جیبهایش گشته میشود و بی پول که شد دور میشود.
داخل بانک میشوم. کارم که تمام شد باز همان جا نشسته است و دو دختر بچه و همان پسرک کنارش نشسته اند و با همان دستهای کثیف ساندویچ ها را با ولع گاز میزنند.
گوشه همین شهر است.
به یاد خودم وقتی هم سن او بودم می افتم. من آن روزها در چه فکری بودم؟ درس بخوانم و جلوی معلم و پدر و مادر دمب بجنبانم. و تکرار کنم که دختر خوب باید تمییز باشد و ناخنهایش را بگیرد و با لیوان خودش آب بخورد. و اگر قورباغه شکار کند پشت دیوار باشد و هیچ کس نفهمد. چون ممکن است بگویند چه دختر بدی.
همه باید از دختر خوب راضی باشند و او درس بخواند و نمره های خوب بگیرد. به بزرگترش بی احترامی نکند. با دوستانش مهربان باشد و اگر کسی در حق او بدی کرد او با خوبی جوابش را بدهد.
خیره شده ام به دخترک. نگاهم پر از ترحم است. به حال خودم که یک عمر را در تمییز و ملیح و شایسته بودن تلف کردم بیخبر از آنکه برای زنده ماندن در این شهر باید گرگ بود و درید و پاره کرد و حتی به برادر خویش نیز رحم نکرد.
باید بیاموزی پست بودن را، له کردن دیگران را، هل دادن را، خوردن را تا خورده نشوی
شاید کمی دیر باشد
اما برای ادامه حیات لازم است
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:35  توسط آرام
|
بالاخره امروز بعد از اینهمه وقت تونستم کانکت شم
وقتی نوشته های قبلم را خوندم
دیدم فضای خاکستری و بدی را ایجاد کردم
خوشم نیومد
میخوام خوب بنویسم
سفید
صورتی
یا هر رنگ دیگه
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 15:25  توسط آرام
|