تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

بالاخره

نه خوب نیستم

اصلا خوب نیستم

اونقدر گفتم تا سرم اومد. شنبه صبح خیلی راحت گفتن دیگه نیا سر کار. و من بهت زده اومدم خونه و هیچی نگفتم میدونستم کار خود بی پدرشه. هرچی داشتم جمع کردم و اومدم خونه. اونهم از ترسش رفته بود توی یه اتاق دیگه قایم شده بود.

به همین راحتی. بعد از یکسال. حتی یک کلمه توضیح.یاد پارسال همین موقع می افتم که تویه یه شرکتی تنها کارم تلفن بود و چت و وبلاگ و اول اسفند رفتم توی شرکت سابق و تا چند ماه اول از شوقم در و دیوارشو ماچ میکردم که بالاخره یه کار مربوط به رشته ام پیدا کردم. و کم کم با اون همکار عوضی مشکل پیدا کردم و هر روز بدتر شد تا اینکه به اینجا کشید.

دیگه اصلا انرژی ندارم و انگیزه ای برای کار پیدا کردن. نه تلاشی نه جنبشی. کل امروز را خوابیدم و کل فردا و فرداها را هم.

دیگه نگاهم بیرنگ شده و موهام چسبیده به سرم. و تنها انرژی که مصرف میکنم حفظ ظاهره و بس.

تا امروز که اینجام در کل زندگیم به جز 3 مورد همیشه کارم رو خودم انجام دادم. که دو مورد از اون سه تا هم با مصیبت و موفقیت نصفه انجام شد.

اما این بار دیگه زانویی ندارم که دستم رو بذارم روش و بلند شم. فکر میکنم از یک تصادف یه نصفه جون سالم به در بردم و کلی طول میکشه تا خوب شم. میخوام اونقدر بگم که خالی شم اما نمیشم. میخوام نشون بدم که خوبم و عینه خیالم هم نیست و به همه میگم به درک. مگه قحطیه کار اومده. یه جای بهتر با حقوق بیشتر. اما ته دلم کلی ناله و نفرینه و نا امیدی.

نمیدونم به چی دلخوش کنم. نمیتونم حتی تصمیم بگیرم که چه کاری دلم میخواد داشته باشم.

تموم آگهی های روزنامه کسی و میخوان که دست کم 3 سال سابقه داشته باشه. یعنی آدم با 3 سال سابقه میاد توی روزنامه دنبال کار میگرده؟

چه فرقی میکنه مهم اینه که مستأصلیت من تا به ابد کشیده شده و نمی دونم چرا اینهمه دارم منفی میبافم. از خیلی وقت پیش خودم تخمش رو کاشتم و هی گفتم بیرونم میکنن تا کردن. اونها کاریو کردن که من خودم روش تمرکز کرده بودم. اما الان نمیتونم جبران کنم.

نمیتونم هم به چرندیات مثبت گرایی و مصلحت خداوندی و این خزعبلات فکر کنم.

اینجاست که رسماً پرچم سفید را در میارم و میگم تسلیم. اونی که نمیدونم اسمت چیه خدا یا روزگار یا سرنوشت یا کائنات یا اقبال یا هر چیز.

خسته شدم و دیگه توی همین کنج عزلت کز میکنم و از اونجایی که طبق معمول همیشه خبری از نجات دهنده نیست باید ببینیم آیا سلولهای مرده توان بازسازی دارن یا نه.

همه این حرفها رو هم دارم برای خودم میگم.

اینجا فقط یک دفتر دیجیتالی نیست

اینجا جایی است که آرام نفس میکشد و زنده است و چیزی میکند به نام زندگی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 21:31  توسط آرام  | 

سلام دوستم

سلام دوستم

حالت چطور است؟

اگر از دستت در رفت و از احوالات ما جویا شوي خوبیم بد نیستیم. چندیست غرق همان منجلابی شده ایم که همیشه دیگران را به خاطر بودن در آن سرزنش میکردیم و همه آنچه را عوام ميناميديم حقير ميپنداشتيم و محكوم ميكرديم

اكنون من با احساس ۳۰ سالگي و ميل شديدم به توقف در همان منجلاب به سر ميبرم و به وا‍‍ژه Stability با حسرت مي انديشم و باز هم شبها خواب رشد كردن را ميبينم و با ديدن پول آب دهانم سرازير ميشود و بزرگترين آرزويم پولدار شدن است.

خوبم اگر اين آنفولانزا مجال بدهد و بيشتر حواسم به هر 8 ساعت كپسول غول پيكر و هر 6 ساعت قطره چشم است

خوبم و از زندگي چيزي به جز پول نمي خواهم و بعد از آن هم سلامتي

راستي

تو چطوري؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 14:46  توسط آرام  |