چند وقت پیش رفتم دکتر و آزمایش و این قبیل مسائل
از خرج و مخارج بالاش هم میگذریم و نمیگم. اگه بدونید که هیچی اگه هم ندونید که خدا کنه ندونید.
دکتر با شک حرف میزد و هرچی میگفتم دکتر این چطوری پیش میاد و دلیلش چی میتونه باشه این وقت شب؟ میگفت هنوز معلوم نیست. حالا این داروها را مصرف کن ببینم چی میشه اما اگه جواب نداد شاید به یه سی تی اسکن هم نیاز باشه.
جواب آزمایش را به یکی از دوستام دادم و اونهم کمی نا آرام به نظرم رسید اما جدی نگرفتم
گذشت و داروها جواب داد و بعد بالاخره دوستم زبون باز کرد که یه نفر که نتیجه آزمایش و شرح حالم را شنیده گفته اگه دارو جواب نده نشونه تومور مغزیه. نمیدونم شایدم طومار مغزی.
حس بدی پیدا نکردم
دیدم آدمیزاد زندگیش به تقی یا شاید توقی بنده
اما این تق یا توق به اندازه صدها زنجیر فولادی محکمه و پاره نمیشه
دیدم که در عین اینکه سالم و سر حال راه میرم و شکوه میکنم و شادم و غمگینم و میخورم و میخوابم و میام اتفاقاتی نزدیک تر از اونی که حتی فکرش را بکنی در حال شکل گیری اند و اصلا هیچ کس هم نمیفهمه. خودت هم نمی فهمی. کی به کیه؟؟؟؟
فکر کردم اگه بدونم که عمرم به اندازه چند ماه کوتاه بشه چه حالی میکنم
بعید میدونم ناراحت بشم
از مردن دلگیر نیستم
فقط تنها چیزی که هست اینه که بارها و بارها به خودش هم گفته ام دلم نمی خواد زمستون بمیرم.
بهار یا پاییز
چه حالی میکنم من با زمین خفته یا تازه بیدار شده
به یاد حرف خودم میافتم که زندگی با اون ظاهر یبوست مانندش چسی بیش نیست
خیلی بی ادبم نه؟
+ نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 0:6  توسط آرام
|
خدایا!
به من آرامشی عمیق بده
مرا از نیروی ایمان بهره مند کن
به من قدرت بده تا بتوانم در برابر مشکلات تاب بیاورم
به من تحمل ده تا تحمل کنم آنهایی را که نمی توانم
به بازو و مشتهای من قدرتی بده تا دهان دشمنانم را صاف کنم
به زبان من قدرتی ده تا بتوانم حق خود را از ظالمین پس بگیرم
به من دسترسی به اینترنتی ده تا بتوانم با بالاترین سرعت به اینترنت منصل شوم
به من مدرکIELTS بده به همراه ویزای استرالیا به همراه کار مرتبط و اقامت دائم و شرایط مرفه
به من یک منبع درآمد ثانویه بده 3 برابر حقوق فعلی ام
به من یک لپ تاپ خیلی خوشگل بده با آخرین ورژن و امکانات
خداوندا وبلاگ مرا پر بیننده کن
خداوندا زمانی که قد مانتو ام کوتاه است مرا از دید گشتیان ارشاد محافظت کن
خدایا مدیر شرکت را با من مهربان بفرما
خدایا حساب بانکی و جیبهایم را پر از پول کن
خدایا به من سلامتی عطا کن
در مورد سایر مردم هم دخالتی نمی کنم هرچه صلاح میدانی بکن
آمین
یا رب العالمین
+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 14:13  توسط آرام
|
دیشب عکس دوست قدیمی ام رو دیدم که تازه رفته آمریکا و برام عکس فرستاده
روسری سرش نبود و پالتوش از زانوش هم بالاتر بود
مردم در رفت و آمد بودند
هیچکسی به یه ایرانی با کله سیاه که تازه از یه مملکت ویرون نجات پیدا کرده نگاه نمی کرد
دلم برای خودم گرفت
به خدا ایرانمو دوست دارم........ این کوه سپید پای دربند نفس منه و آبی که توی جوی سرتاسری خیابون ولیعصر شرشر میکنه مستم میکنه
اما دلم میخواد مثه اونی که سالها بود اونجا زندگی میکرد و از ایران جز چند تا خاطره چیزی یادش نبود باشم که بتونه پیش خودش فکر کنه بگه من سال دیگه میرم دانشگاه بعد میرم سر کار و در سال ۲۰۰۰ و ایکس یه ماشین دارم با یه خونه
به خودم نگاه میکنم که میگم یعنی من تا آخر امسال تو این شرکت میمونم؟
اگه تا آخر هفته حقوق آبان را بدن میتونم این بار هم باشگاه ثبت نام کنم وگرنه که کاریش نمیشه کرد
بعد یاد همکار جدید می افتم که میگه آقامون مرده میگم تسلیت میگم پدرتون فوت شدن میگه آقامون امام حسین
و وقتی موبایلم زنگ میخوره چپ چپ نگاه میکنه که چرا رینگ موبایل یا نوکیای صهیونیسته یا صوتی که انسان را به یاد حرکات موزون می اندازد
و میگم بخندم یا گریه کنم
من آزادم
من شادم
آینده لبخند میزند و خداوند با اینکه خوب است اگر برای حسین گریه نکنی تورا تحویل گشت ارشاد میدهد
حرفم را پس می گیرم
نباید خندید
چون محرم است اگر دنبال هیات راه نیفتی و مردم را هول ندهی و چیزی نخورده باشی حسین همون آقاشون ناراحت میشه
+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 0:21  توسط آرام
|
اتفاقهای زشت و نچسبی دورو برم می افتن
نمیدونم منظورشون چیه
خیلی میترسم از از دست دادن کارم............. از اینکه مجبور شم کارو عوض کنم...... از اینکه بگن همینه که هست......... ۴ تا آدم عوضی بیان و از راه نرسیده برات تعیین تکلیف کنن و بگن چیکار باید بکنی چیکار نباید............. و هی بخوان بهت زور بگن ..............
بابا تو این سرما و برف و بارون و قندیل کی صدای مارو به گوش خدا برسونه؟
میگن حواسش پرت بابا نوئل و این مراسمه
آخه پس ما چی؟
+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 21:8  توسط آرام
|
یه موقعی میام اینجا چشمامو میبندم و انگشتام تند تند تکون میخورن و این صفحه سریع پر میشه و آخرشم میگم آخیش و نفس راحتی میکشم و خاموش میکنم و میرم میخوابم
اما یه موقعی هم مثل حالا اصلا نمیدونم چی می خوام بنویسم
فکرم خیلی مشوش و درهم برهمه
باید نظمش داد
+ نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 18:41  توسط آرام
|