امروز برف بارید
مغازه دار یک ساندویچ داغ را به دو پسر بچه که اسپند دود میکردند داد. پسر نوجوانی از همان قماش یقه پسر بچه را گرفت و سیلی محکمی زد و هولش داد و سرش محکم به صندوق صدقات خورد و زورش به او نمیرسید. آن یکی بچه در حالیکه ساندویچ را گاز میزد نگاهش میکرد
دو فاخته کنار خیابان ولیعصر از دانه هایی که فروشنده ها ریخته بودند می خوردند. گربه ای آمد و یکیشان را برداشت و برد. شکار نکرد برداشت و به دهان گرفت. دور که میشد فاخته بال بال میزد. آن یکی فاخته حتی توان فرار کردن نداشت. چشمانش نیمه باز بود و دانه میخورد.
جلوی تابلوی ایستگاه اتوبوس می ایستم. هوا سرد است. مردی میانسال سوار بر پژو ۴۰۵ جلوی پایم میایستد و نگاهش فراریم میدهد
توی تاکسی زن و مردی کنار هم نشسته اند و مدام در گوش هم پچ پچ میکنند. تلفن مرد زنگ میخورد با اشاره به زن میگوید که ساکت باشد. الو سلام دخترم خوبی؟ نه من کار دارم دیر می آیم خانه. چی شده؟ باز هم مادرت مریض است؟ نگران نباش سرما خورده است؟ حالش به هم خورد؟ نه از همان سرما خوردگی است. (به زن نگاه میکند که اخم کرده و لبهایش را غنچه.) نه دخترم گفتم که من کار دارم الان نمیتونم بیام خونه. (صدایش بلند تر میشود) نه نمی آیم. مادرت همیشه مریض است من که نمیتونم کار و زندگی ام را ول کنم به خاطر یه زن ضعیف و مریض.( قطع میکند. صدای ماچشان در تاکسی و در مغزم میپیچد)
دو دختر با موهای سفید رنگ و شال ۲۰ سانتی و نیم تنه ای که دکمه هایش باز است کنار خیابان ایستاده اند. ماشین سیاه رنگی سرعتش را کم میکند و بدون اینکه حتی بوق بزند دختر ها نیم نگاهی به راننده میکنند و سوار میشوند یکی عقب یکی جلو. راننده دست میدهد
هوا سرد است
آنقدر سرد که خود را بیگانه میدانم
با اینهمه سرما
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 20:28  توسط آرام
|
نمیدونم این چه خاصیتی که صبح که بیدار میشم انرژی های منفی دیشبم همه از بین رفتند و غمهای دیشبم از نظرم بی اهمیت میشن.
امروز جمعه است و من برای فردا انرژی خوبی دارم. میدونی یه مدتی حالم خوب نبود و لباس رزم را در آورده بودم اما حالا که دوباره روپام وایسادم کلی انرژی دارم برای فتح همه چیز و کل دنیا. میخوام به هرچی که کیخوام برسم. میخوام خدا بشم. میخوام بشم خدای روی زمین. کمتر به پول فکر میکنم. بیشتر به قدرت فکر میکنم. راست میگن خدا هرچی که خودت بخوای بهت میده. هرچی که خدا بخواهی.
من یه قدرت میخوام به عظمت خود خدا.
من انرژی و انگیزه و اهمیت و پشتکار میخوام
من میخوام گنده بشم
من بزرگی میخوام
میخوام به هر طرف که نگاه کنی «آرام» ببینی
می خوام هر کس دهن باز کنه اسم آرام را بیاره
من میخوام یک باشم
و در کنار همه اینها یه دونه ماشین هم میخوام
با پول به اون اندازه که میخوام
و میخوام بارون باشم
میخوام خورشید باشم
میخوام باد باشم
میخوام نسیم باشم
میخوام آب باشم
آب روان
انرژی در من قل قل میکند و میخروشد
من به وجد می آیم
+ نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 19:52  توسط آرام
|
به کی بگم؟ به کی بگم دردم رو؟
به کی بگم خسته شدم؟
چجوری بگم تحملش سخته؟
به کی بگم که طرفم رو بگیره و ازم دفاع کنه؟
یا لا اقل گوش کنه
همدردی کنه
کمک کنه
نه اینکه زل بزنه تو چشم و بخنده و بگه ای بابا
به کی بگم که وقتی حرفم تموم شد سبک شم
چی کار کنم
مگه تموم میشه
تا کی الکی بخندم و بگم تموم میشه
به کی میتونم بگم
فوق فوقش میگه فکرشو نکن
انگار چوب تو آستینم فرو میکنن
به کی بگم
به کجا پناه ببرم؟
دلم نمی خواد برای مردن زیاد اذیت شم
دلم میخواد اگه قرار به مردنه خیلی نرم باشه و سبک
دلم میخواد تا قبل از اومدن زمستون باشه
دوست ندارم روی جنازه بقچه پیچم برف بشینه و راننده بگه ما تو برف و یخ بندون کار نمیکنیم
فکر میکنی اونوقت میاد بالای سرم؟ مطمئنم میگه بسه دیگه اینقدر گریه نکنین برین حقوقشو بگیرین من پول ندارم واسه مراسمش
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 19:44  توسط آرام
|
این وبلاگ هم حال و هوای دلم را دارد
خلوت و سوت و کور
کسی نمی آید مگر برای اینکه تبلیغ خودش را بکند
زندگی چون مردان است
که جز به آنچه می خواهد نمی اندیشد و نمی نگرد
و همه چیز را به همان راه میراند
و همه چیز را سر تو خراب میکند
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 19:6  توسط آرام
|