چشمم را که باز کردم با نگاه تمام اطراف را پاییدم و چشمم را چرخاندم تا یادم بیاید که هستم و اینجا چه میکنم.
کمی یادم آمد اما نه کامل.
یک « آرام » محتمل. یکی از آرامهایی که میتوانست الآن جای من باشد. اما کدام یک؟ باید صبر میکردم. اتاق را گشتم تا یادم بیاید.
جلوی آینه که رفتم با همان سیمای آشنا و همیشگی روبرو شدم. خوب پس خیلی عوض نشده ام.
اتاق در هم بر هم و نامرتب. روی میز تحریر کنار پنجره مهم ترین نشانه « آرام » است. هرچه آنجا هست همه چیز را معلوم میکند.
به طرف میز رفتم که صندلی اش در کنار کمد بود. روی میز...........؟؟!!!! مگر میشود؟
باورم نمیشد. یک زیر سیگاری پر از فتیله های سوخته و یک فندک. آنطرف تر سرنگ مصرف شده ای دیدم و نگاهم به صندلی رفت و رویش ایستادم و بالای کمد چیزی را دیدم که احتمالاً مربوط به همان سرنگ میشد. به طرف آینه برگشتم و زردی صورت و گودی زیر چشمها و گونه های برجسته و دستهای لرزان و حس شدیدی که ناخودآگاه مرا به سمت کمد میکشاند.
دادی از سر نفرت، جیغی از سر وحشت...............
*************
از خواب پریدم ، یادم نمی آمد چه خوابی دیده ام. اتاق خودم را شناختم. از جا بلند شدم.
خودم را توی آینه دیدم. آری خودم بودم. با همان موهای به هم ریخته و نا مرتب خرمایی. با همان چشمهای بی حس و همان لبهای افقی. چیزی خورد توی ذوقم که نمی دانم چه بود. دور اتاق لباسهاس روی هم ریخته،کف اتاق رنگی شده بود. رژ روی زمین جواب سوالم بود. رژهای رنگی و مدادهای رنگی.سایه های رنگی و فرچه و قلمو و .............. کیف طلایی رنگ گوشه اتاق پر از اسکناس و یک گوشی سایلنت سرخابی موبایل با 30 تا میس کال. با آویز بزرگ طلایی رنگ. نگاه دقیقی به آرام توی آینه کردم که زیر چشمش رد ریمل بود و ابروهای تاتو شده قرمز رنگ وسط پیشانی داشت. زیر سیگاری پر از فتیله روی میز برایم آشنا بود یادم نیامد چرا.
حسی مانند فرار در من زبانه کشید ...........
**************
به طرز فجیعی از خواب بیدار شدم. هوا هنوز روشن نشده بود. بی اختیار به سمت توالت رفتم و وقتی خود را در آینه باز شناختم با تعجب وصف نشدنی خود را در حال وضو گرفتن دیدم. به سمت اتاق رفتم و بی آنکه بدانم چه کار میکنم جا نمازی و چادر گلدار مسخره ای را روی سر خود دیدم، با کلمات نامأنوسی که در بین هرکدام خمیازه بلند و عمیقی گنجانده میشد. بعد از خم و راست شدن تسبیح سبزی در دست میچرخاندم.
سر همان جانماز سرم را در دست گرفتم و فریادی کشیدم................
**************
ناگهان از خواب پریدم و دنبال اتاق خودم میگشتم. اما چیزی از اتاقم در این مکان وجود نداشت. همچنان چشمم را دور میچرخاندم شاید یادم بیاید من که هستم که یکهو صدایی از گوش چپم شنیدم چیزی شبیه نشخوار یا نفس. هرچه بود به جانداری تعلق داشت. چشمم از وحشت گرد شده بود و جرأت نمیکردم سرم را بچرخانم. از بالای سمت چپم چیزی به طرفم آمد خودم را جمع کردم و چشمم را بستم. دستی پر از موهای سیاه و بلند که در هم فر خورده بودند و صدایی خواب آلود که تمام موهایم را به تنم سیخ کرد و ..........
**************
طبق معمول یادم نمی آمد چه خوابی دیده بودم که اینقدر نفس زنان از خواب بیدار شدم. قلبم به شدت میتپید و صدایش را میشنیدم. اولین نگاهم به سمت ساعت رفت و نق بلندی که آآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بازم صبح شد. و نق کشدار دیگری : خوابم میاااااااااااااااددددددددددد. بازهم چشمم را بستم. نمی دانم چقدر گذشته بود که بد جور از خواب پریدم و آخ باز دیر شد. اما بازم خوابم میاد.
کاش میشد امروز نرم سر کار و بخوابم.
روی میز کتابهای نیمه خوانده و ماگ عروسکی با ته مانده نسکافه. دفتر نوشته های محرمانه و روان نویس یادگار کسی که روزی عزیز بود. آخرین نوشته این بود :
سرنوشت من این است: دوست داشتن کسانی که دوستم ندارند و دوست داشته شدن توسط کسانی که دوستشان ندارم.
صدایی در گوشم شنیدم « آرام » ! این خودتی. خود خودت.