تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

او

نمیدانم چه شد که از کوچه ات گذشتم

و تو پشت چارچوب پنجره باز ایستاده بودی

و ناگهان نگاهمان به هم خورد

و خاطرات خوب نافرجاممان سریعا از جلوی چشمم گذشت

یادم آمد که چقدر شیرین بود دیدارهای نخستین

و گرمای نگاهت

و معصومیت چشمانت

نگاهی که میگفت من اولین و آخرین صاحب خانه سیاهی دو چشمت بوده و هستم

و من همه محو ماشای نگاهت بودم

و تو را گم شده ام میدیدم که یک روز

رد پای عشق اسیر دیگری را دیدم

که در کور سوی چشم تو پنهان شده بود

و تو انکار کردی

آن دو سیاهی هم عشق اسیری بودند که معصومانه مثل من دربند تو بودند

اما تو

که عشق تازه ای یافته بودی به نام من

خواستی انکار کنی

و من رفتم

با اینکه هنوزهم ته مانده عشق ناپاک تو در دلم مانده بود

چون عشق من پاک بود و کامل

و امروز

برایم زنده شد

خاطرات خوب بیشتر

و شیرینتر

اما سلامی کردیم با سر

و رفتم

و تو از پنجره سایه نگاهت را بر شانه ام انداختی

و من حسش کردم

به وضوح

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 19:49  توسط آرام  | 

حسابدار

به شبنم گفتم شبنم دلم برای شوهر خانم فلانی میسوزه.

گفت حسابدار قبلی شرکتو میگی؟

گفتم آره دیگه.بنده خدا اگه بفهمه زنش تو شرکت با یکی دیگه بوده ونم توی چه وضعی فکر کنم دق کنه مرد بیچاره.

صدایی از شبنم نشنیدم نگاهش که کردم با حرص لبهاشو میجویید و فکرش جای دیگه بود.

آرام! این حرفو نزن.خیالت راحت باشه از جانب اون.

خیلی اصرار کردم تا بالاخره شبنم برام تعریف کرد که یک شب برفی کارش طول کشیده و تو خیابون مونده و یه ماشین نگه داشته و شبنم که بد جور تو مخمصه گیر کرده بوده و هول شده بوده وقتی میبینه طرف سنش بالاست و تیپش رسمیه سوار میشه.

یارو هم شروع میکنه زمین و زمون و به هم دوختن و آخر سر پیشنهاد ناجوری به شبنم میده و شبنم که جا میخوره و میخواسته پیاده شه یارو رو میشناسه.

حتما حدس زدی. نه؟

خودش بوده شوهر خانم فلانی. که اون زمون حسابدار شرکت بوده. وقتی برمیگرده و به شبنم نگاه میکنه و میشناستش اول جا میخوره بعد هم میگه شوخی کرده و به طور غیر مستقیم شبنم را تهدید میکنه که اگه این موضوع جایی درز باز کنه ال میکنه و بل میکنه و شبنم نه به خاطر تهدیدها بلکه به خاطر آبروی خانم فلانی ساکت میشه و به کسی چیزی نمیگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 19:22  توسط آرام  | 

آب قند

سرم رو فرو کرده ام توی مونیتور و با چشمای سرخِ یکی ریز و یکی درشت به نشته ها زل میزنم و فقط اگه باز شدن برنامه ای طول بکشه دست از کلیک کردن و تایپ کردن بر میدارم.

 صدای بلند و محکم حرف س بدون اعراب و آوایی از روبرم میاد. نگاه می کنم، این شبنم خجسته اصلاً دقت نمی کنه که اینجا یه دفتر کار نیم وجبیه.پا میشه اشاره میکنه به تلفن و دوباره میشینه سر جاش و پشت پارتیشن قایم میشه. گوشی را برمیدارم و 112 را شماره میگیرم. از وقتی لیوان چایی رو برگردوند روی تلفنش، اون دو تا شماره هم که قبلا کار میکرد دیگه کار نمیکنه.

میگم : هان

میگه: کجایی بابا؟ هرچی بهت اشاره میکنم چشمات نمیبینه؟ کری؟ کوری؟

میگم: خفه شو حالا ببینم چی مرگته؟

میگه : کِی رفت تو؟

میگم : کی؟

میگه : ای بابا. برو گمشو حالمو به هم میزنی از بس گیج و خنگی.

برو بابا خجسته ............. روان شاد .............. پاک روان

به همون منوال میگذره و بالاخره وقت ناهار میشه. میاد و قابلمه داغش رو میذاره رو میز من. کاغذهای زیرش چرب و زرد چوبه ای میشن و دعوامون میشه. 5 دقیقه بعد آشتی میکنیم. خانم فلانی که زن حسابدار قبلیمونه وارد اتاق میشه. به چشم همه زل میزنه و دست میکنه زیر مقنعه اش و موهاش را صاف میکنه. رژ لبش پاک شده اما قرمزی مختصری روی لبش به چشم می خوره. نگاه بد و ترسناکی به شبنم میکنه و میره سر جاش.

به شبنم نگاه میکنم که با چشمای گرد زل زده به اون و وقتی با آرنج محکم می کوبم تو پهلوش به زور به خودش میاد.

می زنه تو صورت خودش و میگه: دیدی؟

-         چیو؟ چت شده شبنم؟ توهم زدی باز هم؟ سر سبز! چت شده؟

-         3 ساعت پیش رفته بود اون تو. ندیدی؟

-         کدوم تو؟

-         رفت تو اتاق بیل گیتس (اسمی که شبنم برای مردی که کارهای شبکه رو میکنه گذاشته). الان دیدی قیافه اش چطوری بود؟

-         چی؟ 3 ساعت؟ چی کار داره اون تو؟ نه بابا. امکان نداره. این هم سن پدرش هم نیست. چی داری میگی شبنم.

وقت ناهار با متهم کردن شبنم گذشت. تو دلم فکر میکنم چقدر این شبنم فکرش منحرفه ها. گناهه که آدم به همه تهمت بزنه.

آقای بیل گیتس کیف خالی لپ تاپش رو بر میداره و از در میره بیرون. وقتی لبخند خانم فلانی را میبینم که مرد 60 ساله را بدرقه میکنه میگم استغفرالله، منهم شدم مثل شبنم. و شبنم را میبینم که بال بال میزنه به من نشون بده. همه همچنان سرگرم کار کردن هستیم و شبنم هی با تلفنش میس کال میندازه و من محل نمیذارم.

عجب روز خسته کننده ای بود.

آبدارچی میگه آرام خانم براتون نامه اومده، برین طبقه پایین از نگهبان بگیرین. خودتون باید امضا کنین.

آسانسور کار نمی کنه و بالا نمیاد. مجبورم از پله ها برم پایین. طبقه پایین میبینم در آسانسور بازه. انگار چیزی لای در گیر کرده. نزدیک میشم انگار یه کفش زنونس.

انگار یه صداهایی میاد. صدای نفس نفس و آخ و اوخ. چقدر صداها به گوشم آشنا میان. نزدیک میرم.

شوکه میشم. خانم فلانی؟ بیل گیتس ؟

هول میشم. نمی دونم چرا. میرم بالا. میشینم سر جام. شبنم میاد بالا سرم. چی شه؟ چرا رنگت پریده؟ چی شد؟ چی دیدی؟

حالم که بهتر میشه خانم فلانی رو میبینم که بالا سرم داره قند تو آب حل میکنه.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:19  توسط آرام  | 

هوس تابستونی

خیابان شلوغ است، مدام افراد زیادی تنه زنان از کنارم رد می شوند. زنها با کیفشون پهلوی آدم را سوراخ می کنند و می روند. دختر های کوچک با اون موهای فرفری پاپیونیشان جلوی ویترین مغازه ها تمرین لَوَندی و دلربایی می کنند. شدیداً دلم بستنی وانیلی میخواهد که توی قیف تاب می خورد و بالا می آید و همیشه نمی دانم چگونه نیمی سفید است و نیمی قهوه ای. جلوی دستگاه می ایستم و نگاه میکنم تا فروشنده بیاید. از زیر تکه سفره ای که مثلاً درب ورودی مخصوص کارکنان است پس بچه ای بیرون می دود و صورتش قرمز است. پشت سرش پسری جوان تر و پس از او هم پسری که جاروی دسته بلندی در دست دارد.

جمعیت زیادی آنجا جمع می شود گویی عده زیادی از مردم همیشه به صورت نامرئی به سر میبرند و به محض اینکه دعوایی شروع شود ظاهر میشوند.

از دور از لابلای جمعیت جارو بلند می شود و در هوا چرخی می خورد و محکم به طرف خاصی نشانه می رود. صدای فریادی از همه صداها بلند تر به گوش می رسد.

خوش یا بد بختانه همه الفاظ یا ترکی اند یا نامفهوم و من با چشم و گوش همچنان بکر از بستنی خوردن منصرف میشوم و پیش خودم فکر میکنم وقتی حقوق بگیرم میرم از بستنی فروشی های بالا شهر خرید میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 18:45  توسط آرام  |