سرم رو فرو کرده ام توی مونیتور و با چشمای سرخِ یکی ریز و یکی درشت به نشته ها زل میزنم و فقط اگه باز شدن برنامه ای طول بکشه دست از کلیک کردن و تایپ کردن بر میدارم.
صدای بلند و محکم حرف س بدون اعراب و آوایی از روبرم میاد. نگاه می کنم، این شبنم خجسته اصلاً دقت نمی کنه که اینجا یه دفتر کار نیم وجبیه.پا میشه اشاره میکنه به تلفن و دوباره میشینه سر جاش و پشت پارتیشن قایم میشه. گوشی را برمیدارم و 112 را شماره میگیرم. از وقتی لیوان چایی رو برگردوند روی تلفنش، اون دو تا شماره هم که قبلا کار میکرد دیگه کار نمیکنه.
میگم : هان
میگه: کجایی بابا؟ هرچی بهت اشاره میکنم چشمات نمیبینه؟ کری؟ کوری؟
میگم: خفه شو حالا ببینم چی مرگته؟
میگه : کِی رفت تو؟
میگم : کی؟
میگه : ای بابا. برو گمشو حالمو به هم میزنی از بس گیج و خنگی.
برو بابا خجسته ............. روان شاد .............. پاک روان
به همون منوال میگذره و بالاخره وقت ناهار میشه. میاد و قابلمه داغش رو میذاره رو میز من. کاغذهای زیرش چرب و زرد چوبه ای میشن و دعوامون میشه. 5 دقیقه بعد آشتی میکنیم. خانم فلانی که زن حسابدار قبلیمونه وارد اتاق میشه. به چشم همه زل میزنه و دست میکنه زیر مقنعه اش و موهاش را صاف میکنه. رژ لبش پاک شده اما قرمزی مختصری روی لبش به چشم می خوره. نگاه بد و ترسناکی به شبنم میکنه و میره سر جاش.
به شبنم نگاه میکنم که با چشمای گرد زل زده به اون و وقتی با آرنج محکم می کوبم تو پهلوش به زور به خودش میاد.
می زنه تو صورت خودش و میگه: دیدی؟
- چیو؟ چت شده شبنم؟ توهم زدی باز هم؟ سر سبز! چت شده؟
- 3 ساعت پیش رفته بود اون تو. ندیدی؟
- کدوم تو؟
- رفت تو اتاق بیل گیتس (اسمی که شبنم برای مردی که کارهای شبکه رو میکنه گذاشته). الان دیدی قیافه اش چطوری بود؟
- چی؟ 3 ساعت؟ چی کار داره اون تو؟ نه بابا. امکان نداره. این هم سن پدرش هم نیست. چی داری میگی شبنم.
وقت ناهار با متهم کردن شبنم گذشت. تو دلم فکر میکنم چقدر این شبنم فکرش منحرفه ها. گناهه که آدم به همه تهمت بزنه.
آقای بیل گیتس کیف خالی لپ تاپش رو بر میداره و از در میره بیرون. وقتی لبخند خانم فلانی را میبینم که مرد 60 ساله را بدرقه میکنه میگم استغفرالله، منهم شدم مثل شبنم. و شبنم را میبینم که بال بال میزنه به من نشون بده. همه همچنان سرگرم کار کردن هستیم و شبنم هی با تلفنش میس کال میندازه و من محل نمیذارم.
عجب روز خسته کننده ای بود.
آبدارچی میگه آرام خانم براتون نامه اومده، برین طبقه پایین از نگهبان بگیرین. خودتون باید امضا کنین.
آسانسور کار نمی کنه و بالا نمیاد. مجبورم از پله ها برم پایین. طبقه پایین میبینم در آسانسور بازه. انگار چیزی لای در گیر کرده. نزدیک میشم انگار یه کفش زنونس.
انگار یه صداهایی میاد. صدای نفس نفس و آخ و اوخ. چقدر صداها به گوشم آشنا میان. نزدیک میرم.
شوکه میشم. خانم فلانی؟ بیل گیتس ؟
هول میشم. نمی دونم چرا. میرم بالا. میشینم سر جام. شبنم میاد بالا سرم. چی شه؟ چرا رنگت پریده؟ چی شد؟ چی دیدی؟
حالم که بهتر میشه خانم فلانی رو میبینم که بالا سرم داره قند تو آب حل میکنه.