زندگی و افکار مکتوب دختری به نام آرام
همینطور بی هدف یک صفحه جدید باز میکنم و مینویسم مهم نیست که به اندازه تو خوب نمی نویسم مهم نیست که به اندازه نوشته های تو تکان دهنده نیست مهم نیست که کلمات را عین موم در دست ندارم مهم این است که می نویسم مهم این است که کیبورد زیر انگاشتانم ناله می کند و اینترنت هم کم می آورد و ارسال می شود کسی در دلم می گوید آخیش صدای Shut Down را میشنوم مودم را هم یادم می رود خاموش کنم دراز می کشم یادم نیست کی خوابم برد سرم درد میکنه همه جام درد میکنه آخ حالم داره به هم می خوره مامان میشه زنگ بزنی به رئیس بگی آرام حالش خوب نیست فردا نمیاد؟ بگو دیگه آخه گفته: مرخصی؟ فکرشم نکن به هزار بهونه مامان را کشیدیم بیرون که یه حالی بهش داده باشیم برامون کیک خرید و بستنی بعدش هم که نذاشتیم شام مهمونمون کنه کرایه تاکسی مون را داد و اومدیم خونه مامان به این با حالی دیده بودی پدر هم که حتی زحمت یاد آوری هم به خودش نداد ای خدا دلگیرم ازت کاش میشد گاهی نامرئی باشم کاش مرا ندیده بودی کاش کمی هم سلیقه داشتی



| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

