همینطور بی هدف
یک صفحه جدید باز میکنم و مینویسم
مهم نیست که به اندازه تو خوب نمی نویسم
مهم نیست که به اندازه نوشته های تو تکان دهنده نیست
مهم نیست که کلمات را عین موم در دست ندارم
مهم این است که می نویسم
مهم این است که کیبورد زیر انگاشتانم ناله می کند
و اینترنت هم کم می آورد
و ارسال می شود
کسی در دلم می گوید آخیش
صدای Shut Down را میشنوم
مودم را هم یادم می رود خاموش کنم
دراز می کشم
یادم نیست کی خوابم برد
+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 17:6  توسط آرام
|
آی پام آی دلم
سرم درد میکنه
همه جام درد میکنه
آخ حالم داره به هم می خوره
مامان
میشه زنگ بزنی به رئیس بگی آرام حالش خوب نیست فردا نمیاد؟
بگو دیگه
آخه گفته: مرخصی؟
فکرشم نکن
+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 21:14  توسط آرام
|
امروز روز مادر بود
به هزار بهونه مامان را کشیدیم بیرون که یه حالی بهش داده باشیم
برامون کیک خرید و بستنی
بعدش هم که نذاشتیم شام مهمونمون کنه کرایه تاکسی مون را داد و اومدیم خونه
مامان به این با حالی دیده بودی
پدر هم که حتی زحمت یاد آوری هم به خودش نداد
ای خدا دلگیرم ازت
+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 21:20  توسط آرام
|
کاش میدانستی در دلم چه می گذرد
کاش میشد گاهی نامرئی باشم
کاش مرا ندیده بودی
کاش کمی هم سلیقه داشتی
+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 21:6  توسط آرام
|