تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

فقط همین

کنج خلوت پارکی که رهگذری نداشته باشد

یک لیوان پر نسکافه داغ

یک قلپ سیگار

و هوایی که هیچش ترا به یادم باز نیارد

جز این از دنیا چه میخواهم؟

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 21:56  توسط آرام  | 

تکرار همیشه تکرار

تو از راه رسیدی و مرا در آغوش کشیدی و من فکر میکردم هوا خیلی سرد بوده که آغوشت اینقدر سرد است و فکر کردم خسته ای که لبهایت اینقدر گس.

من همه عشق و تو همه شهوت من مدام توجیه تلخی هماغوشی که با تو سپری میکنم و تو همه نفسهای بریده و عمیق و ولع.

و تمام میشوی و مهم نیست من کجا جا مانده باشم.

از حمام که می آیم صدای گرمت را میشنوم و ناخداگاه به یاد روزهای اولمان می افتم و به سمتت می دوم و میبینم رویت به من نیست و من را نمیبینی و حتی صدایم را هم نمی شنوی و من بی حرکت به چهارچوب در تکیه داده میشوم و نفسم بند می آید و سرم به چارچوب کج میشود و تمام جملاتت را زودتر از آنکه از دهانت خارج شوند نجوا میکنم و میشنوم و در خود حل میشوم و گسی لبهایت در دهانم تداعی میشود و کسی نیست مرا از جایم بکند و به گوشه ای پرتم کند و من هزار تکه شوم نه اینکه در خود خرد شوم و صدای ترکیدن رگهایم را بشنوم و کل حلقومم بخواهد از دهانم خارج شود.

گوشی تلفن را سر جایش میگذاری و هنوز لبخند بر لبت و چشمانم برق میزند. به سمت من می آیی من بی حرکت و بی تفاوت ناگهان به ذهنت می رسد شاید شنیده باشم و می خواهی حواسم را با بوسه ی تلخی پرت کنی و حواست نیست و لبهایم را قورت میدهی و پایت را روی پایم میگذاری و قالیچه پر از خون و تکه های استخوان میشود و فواره میزند و دستت که به موهایم می خورد موها و پوست سرم یکدفعه کنده میشود و از شانه و سینه ام آویزان می شود و تو دستت را دور کمرم حلقه میکنی و پوست کمرم به دنبال دستت قرچ قرچ میکند و جدا می شود و بر زمین میریزد. من خیره به قالیچه مان میشوم و یادم می آید دوستش داشتم و او الان شاهد ریخته شدن دانه دانه دندانهایم بر زمین و کاشی هاست و تو میخواهی مرا به خود بفشاری که دستت از استخوانهایم که شبیه دود شده اند رد میشود و به خودت می خورد و بخشی از بدن خودت را لمس میکنی و دگمه های شلوارت را می بندی و دگمه های سر آستینت را و یقه ات را و میگویی باید بروی دنبال ابراهیم کارت داشته و تن من همانجا قطعه قطعه بر زمین می افتد و تمام تنم پر از آفتی است که تو تحمیلشان کرده ای و پشت سرت را هم نگاه نمی کنی که یادت بیاید ابراهیم تا هفته دیگه از روستایتان بر نمیگردد.

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 21:53  توسط آرام  | 

آهای

این روزها حال شکوفه ای را دارم که بر درخت نشسته لبخند میزندو وقتی میفهمد که باید دانه دار شود و میوه شود و رشد کند و در زیر آفتاب بپزد و برسد و خورده شود و دوباره در زمین بیفتد و جوانه بزند و رشد کند و درخت شود و ..................

از حال میرود

چی شد این آب قند؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 20:56  توسط آرام  | 

آهار

آهار

اینجا آهار است همین نزدیکیها. همین ایران همین تهران خودمان

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 14:12  توسط آرام  | 

هیچی همینجوری

فقط طاسی سرش از پشت مونیتور پیداست. ناگهان بلند می شود به طرف پنجره میرود و پرده را میکشد و زیر لب قر میزند تازگی چشمم را عمل لیزیک کردم دکتر گفته نور به چشمت نخورد.

مینشیند وقتی موس را تکان می دهد دستش به لیوان چایی می خورد و یادش می آید که چایی را نخورده تا دستش را طرف قندان می برد قندان از روی میز می افتد و هزار تکه میشود و قندها روی زمین میریزد به روی خودش نمی آورد و یکی از قندها را از روی زمین برمیدارد و در دهانش میگذارد و لیوان را به لبش نزدیک میکند یک قلپ که میخورد ناله میکند این که سرد است. نصف لیوان را مینوشد و کلی ملچ مولوچ میکند و دهانش را عین نشخوار تکان میدهد. با خودم میگویم این چجوری چایی می جود؟ اونهم با این همه سر و صدا.

مدام دور اتاق دور میزند تا دم در میرود و برمیگردد طرف صندلی و باز به سمت در میرود و آن را باز میکند و بلافاصله میبندد و باز تا وسط اتاق می آید و باز طرف در میرود. کاشی های کف اتاق زیر پاش صدا میدهند و عین خودش رو مغز آدم راه میروند. اون یه همکار وارد اتاق میشود."کجایی بابا منتظرتم بیایی من کار دارم میخوام برم"

-تو برو چیکار داری به من. این قندها را کی ریخته رو زمین؟

-نمیدونم کی ریخته(سرش رو به گوش اون نزدیک میکنه مثلا به خیال خودش طوری میگوید که من نشنوم) آخه من از آسانسور میترسم بیا با من توی آسانسور

-تو مطمئنی ۳۵ سالته؟

-تو چیکار داری به این کارا بهت میگم بیا بریم (صداشو میاره پایین) خواهش میکنم

خدا را شکر

رفت

تا فردا که دوباره بیاد

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 12:19  توسط آرام  | 

اومدم

سلام بازم من اومدم

مطمئنم دلتون برام تنگ شده بود و دنیای اینترنت بدون "آرام" نه حال و هوای خوبی داشته نه به درد میخورده

مگه نه؟

مرده شور ببره سیستمهای مخابراتی الکی و نویزی و احمقانه را

آخه یه اینترنته و یه بلاگفا و یه آرام با آرام نامه

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 21:50  توسط آرام  |