فقط همین
یک لیوان پر نسکافه داغ
یک قلپ سیگار
و هوایی که هیچش ترا به یادم باز نیارد
جز این از دنیا چه میخواهم؟
استفراغ واژه
یک لیوان پر نسکافه داغ
یک قلپ سیگار
و هوایی که هیچش ترا به یادم باز نیارد
جز این از دنیا چه میخواهم؟
تو از راه رسیدی و مرا در آغوش کشیدی و من فکر میکردم هوا خیلی سرد بوده که آغوشت اینقدر سرد است و فکر کردم خسته ای که لبهایت اینقدر گس.
من همه عشق و تو همه شهوت من مدام توجیه تلخی هماغوشی که با تو سپری میکنم و تو همه نفسهای بریده و عمیق و ولع.
و تمام میشوی و مهم نیست من کجا جا مانده باشم.
از حمام که می آیم صدای گرمت را میشنوم و ناخداگاه به یاد روزهای اولمان می افتم و به سمتت می دوم و میبینم رویت به من نیست و من را نمیبینی و حتی صدایم را هم نمی شنوی و من بی حرکت به چهارچوب در تکیه داده میشوم و نفسم بند می آید و سرم به چارچوب کج میشود و تمام جملاتت را زودتر از آنکه از دهانت خارج شوند نجوا میکنم و میشنوم و در خود حل میشوم و گسی لبهایت در دهانم تداعی میشود و کسی نیست مرا از جایم بکند و به گوشه ای پرتم کند و من هزار تکه شوم نه اینکه در خود خرد شوم و صدای ترکیدن رگهایم را بشنوم و کل حلقومم بخواهد از دهانم خارج شود.
گوشی تلفن را سر جایش میگذاری و هنوز لبخند بر لبت و چشمانم برق میزند. به سمت من می آیی من بی حرکت و بی تفاوت ناگهان به ذهنت می رسد شاید شنیده باشم و می خواهی حواسم را با بوسه ی تلخی پرت کنی و حواست نیست و لبهایم را قورت میدهی و پایت را روی پایم میگذاری و قالیچه پر از خون و تکه های استخوان میشود و فواره میزند و دستت که به موهایم می خورد موها و پوست سرم یکدفعه کنده میشود و از شانه و سینه ام آویزان می شود و تو دستت را دور کمرم حلقه میکنی و پوست کمرم به دنبال دستت قرچ قرچ میکند و جدا می شود و بر زمین میریزد. من خیره به قالیچه مان میشوم و یادم می آید دوستش داشتم و او الان شاهد ریخته شدن دانه دانه دندانهایم بر زمین و کاشی هاست و تو میخواهی مرا به خود بفشاری که دستت از استخوانهایم که شبیه دود شده اند رد میشود و به خودت می خورد و بخشی از بدن خودت را لمس میکنی و دگمه های شلوارت را می بندی و دگمه های سر آستینت را و یقه ات را و میگویی باید بروی دنبال ابراهیم کارت داشته و تن من همانجا قطعه قطعه بر زمین می افتد و تمام تنم پر از آفتی است که تو تحمیلشان کرده ای و پشت سرت را هم نگاه نمی کنی که یادت بیاید ابراهیم تا هفته دیگه از روستایتان بر نمیگردد.
از حال میرود
چی شد این آب قند؟

اینجا آهار است همین نزدیکیها. همین ایران همین تهران خودمان
مینشیند وقتی موس را تکان می دهد دستش به لیوان چایی می خورد و یادش می آید که چایی را نخورده تا دستش را طرف قندان می برد قندان از روی میز می افتد و هزار تکه میشود و قندها روی زمین میریزد به روی خودش نمی آورد و یکی از قندها را از روی زمین برمیدارد و در دهانش میگذارد و لیوان را به لبش نزدیک میکند یک قلپ که میخورد ناله میکند این که سرد است. نصف لیوان را مینوشد و کلی ملچ مولوچ میکند و دهانش را عین نشخوار تکان میدهد. با خودم میگویم این چجوری چایی می جود؟ اونهم با این همه سر و صدا.
مدام دور اتاق دور میزند تا دم در میرود و برمیگردد طرف صندلی و باز به سمت در میرود و آن را باز میکند و بلافاصله میبندد و باز تا وسط اتاق می آید و باز طرف در میرود. کاشی های کف اتاق زیر پاش صدا میدهند و عین خودش رو مغز آدم راه میروند. اون یه همکار وارد اتاق میشود."کجایی بابا منتظرتم بیایی من کار دارم میخوام برم"
-تو برو چیکار داری به من. این قندها را کی ریخته رو زمین؟
-نمیدونم کی ریخته(سرش رو به گوش اون نزدیک میکنه مثلا به خیال خودش طوری میگوید که من نشنوم) آخه من از آسانسور میترسم بیا با من توی آسانسور
-تو مطمئنی ۳۵ سالته؟
-تو چیکار داری به این کارا بهت میگم بیا بریم (صداشو میاره پایین) خواهش میکنم
خدا را شکر
رفت
تا فردا که دوباره بیاد
مطمئنم دلتون برام تنگ شده بود و دنیای اینترنت بدون "آرام" نه حال و هوای خوبی داشته نه به درد میخورده
مگه نه؟
مرده شور ببره سیستمهای مخابراتی الکی و نویزی و احمقانه را
آخه یه اینترنته و یه بلاگفا و یه آرام با آرام نامه