نگران
خسته شدم از بس چشممو به در دوختم
مدام استرس دارم
مبادا یکی بیاد تو ببینه پشت میزم خوابم برده
آخه هنوز حقوق هامونو ندادن
استفراغ واژه
خسته شدم از بس چشممو به در دوختم
مدام استرس دارم
مبادا یکی بیاد تو ببینه پشت میزم خوابم برده
آخه هنوز حقوق هامونو ندادن
بهار هم آمد. این بهار برایم بهار غریبی است. از سال 86 گذشتیم و رفتیم. تعبیر اشتباهی است که فکر کنیم ما ثابتیم و روزها و ماهها و سالها می آیند و از ما میگذرند و می روند و روزگار از ما میگذرد و ما بازهم سرجای خود ایستاده ایم.
این منم که روزها را عین جاده ها طی میکنم و گله میکنم که چرا تند رد شدم.
این روزها حس میکنم سالها برایم ارزشی کمتر از 365 روز پیدا کرده اند. شاید ارزشی کمتر از 200 روز و به روزی فکر میکنم که سالها برایم ارزشی چون ماه پیدا میکنند و من دچار هراس احمقگونی از پیری میشوم و هراسان به اطراف نگاه میکنم و محتاج گون به دستاویزی که وجودی ندارد می اندیشم و به مهم بودن.
همیشه به مهم بودن فکر میکنیم. همیشه دلمان می خواهد مهم باشیم و اگر ادعا میکنیم برایمان مهم نیست به خاطر این است که میخواهیم بگوییم از مهم هم مهمتر است.
چه کسی باورش میشد آن موجود نحیف و ضعیف و (روم به دیوار) ریقویی که میخواستند پدرش کتبا رضایت بدهد که برای نجات جان مادر هم که شده از خیرش بگذرد و بگذارد تکه تکه از بدن مادر بیرونش آورند امروز در آستانه 27 سالگی با چنین نگاه چرکی به روزگار نگاه میکند و این اندیشه که اگر به دنیا نمی آمد چیزی از دنیا کم نمیشد وجودش را دچار دلهره ای میکند که بیا و ببین.
و مدام فکر میکند و میچرخد خود را طفلی 5 ساله میبیند که به خود 27 ساله اش نگاه میکند و به بزرگی اندام او فکر میکند و مقایسه میکند و بعد هواسش به دنبال خزی، خوزی، چیزی، میزی پرت میشود و یادش میرود و میرود.
شاید بخندی و بگویی خیلی دیر است اما من الان بیش از هر زمانی با واقعه بزرگ شدن مواجهم و برخورد خشنگونش را بر صورتم حس میکنم و میبینم که مویرگهایم در زیر فشارش پاره میشوند.
گاه تنهایی هم ابراز وجودی میکند و آنچه در گنجه است صدایش در می آید.
خود را جمع میکنم پاشنه های هر دو پا را به هم فشار میدهم و زانو ها را نیز و بازو ها را هم با انقباض به تن خود میفشارم و سر را خم میکنم و با چشمان باز به هیچ چیزی نگاه نمیکنم.
به وسوسه ها و خیالات مگس گونی که در دور و بر سرم میچرخند نگاه نمیکنم و در پشت پلکهای از ترس به هم فشرده ام از آنها وحشتناکترین شکل ممکن را ترسیم میکنم.
من، آرام، 27 ساله، اذعان میدارم که در هیچ نقطه ای از این جهان نایستاده ام. بازهم ترس............ چشماتو ببند.
سلام دوستای گل و مهربون و بهاری
ببخشید که دیر بهتون تبریک میگم
۸۷ خوبی را برای همتون آرزو میکنیم
هم من
هم پاورچین