تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

عید

چند روز پیش بنا به دستور مامان خانوم رفتم از بازار گندم بخرم برای سبزه عید. فکر کن! عید داره میاد. اونقدر این روزها سرگرم کار جدیدم شدم که اصلا به هیچ چیز دیگه ای توجه نمیکنم. خلاصه، رفتم بازار.مردم سرگرم خرید بودند و حس میکردم شادند. به چهره هاشون دقت می کردم که میخندند. فروشنده ها سر به سر هم میذارن. انرژی خوبی ازشون می گرفتم. مردم ما با این همه مصیبت که سرشون میاد با اینکه قیمت نفت اینقدر بالا رفته اما گرونی بیداد میکنه باید در به در دنبال بهونه باشن برای شادی و خوشحالی.

میخوام از حال و هوای بازار بگم. ماهی های کوچیک قرمزی که با دهن های باز به من نگاه می کردند و لاک پشت های بیچاره برای رسیدن به پوسته نارگیل وارونه توی تشتشون همدیگه را هل میدادند. دلم براشون میسوزه که گیر ما آدمها افتادند.

یاد خاطره هایی که دوستام از ماهی های قرمز تعریف میکردند افتادم که یکی ماهی عیدشون را گذاشته بود جلوی بخاری که سردش نشه و ماهی بدبخت خودش را از آب بیرون انداخته بود و همونجا خشک شده بود. ماهی هایی که گیر دست بچه های کوچیک افتاده بودند یا ماهی پارسال خودم که طعمه طوطی شد و من یک لحظه دیدم طوطی سر ظرف ماهی ها یه چیزی از منقارش آویزونه و وقتی دویدم طرفش دیدم سه تا دمب ماهی از تنه اش آویزونه و طوطی هم داره تو اون ظرف حموم میکنه. کلی دعواش کردم و شاید به نظرت خنده دار بیاد که حس کردم خودش هم ناراحت شد وقتی فهمید چه کار بدی کرده.

توی بازار شلوغ بود. فروشنده ها از جنساشون تعریف میکردند و مردم قیمت می پرسیدن و سفارش میدادن.

این حال و هوای عید را خیلی دوست دارم

خیلی دوست دارم که اومدن بهار اونقدر برامون مهم بوده که هرچی را فراموش کرده باشیم این یکی هنوز یادمون نرفته.

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 15:58  توسط آرام  | 

پاورچین (قسمت سوم)

پرتوهای طلایی خورشید به زور از لب دیوار بالا می اومدن و خودشون را به پاورچین میرسوندن. روی گونه هاش لیز خوردن و بالاخره بیدارش کردن.

توی اون زندگی و اون بیابون برهوت ساعت پیدا نمیشد. چه خوب. چه عالی. زندگی بدون ساعت. بنده نوری نه ساعت. هوا که روشن میشه تو هم بیدار میشی و وقتی خورشید بره که بخوابه تو هم خوابت میگیره. شایدم با نور ستاره ها عشقبازی کنی.

پاورچین بیدار شو دیگه هوا روشن شده.

پاورچین بیدار شد و لبخندی زد و کمی دست و پاش را کشید و خواب را توی رختخواب گذاشت و از جاش بلند شد.

این اولین لبخند سحرگاهی خونه بود به پاورچین.

حس دوست داشته شدن. اونهم از جانب یه خونه که توی یه بیابون نفرین شده افتاده بود.

پاورچین شاد بود و صبحانه اش را با اشتها خورد.

اما یهو حس تلخی بهش دست داد. امروز اون باید با دنیای بیرون از این خونه ارتباط برقرار میکرد. بارها و بارها خواست خودش را قانع کنه که بدون این کار زندگیشو بگذرونه اما مگه میشد؟

بالاخره آماده شد رفت پشت در حیاط ایستاد نفس عمیقی کشید و قبل از اینکه حسی بخواد منصرفش کنه در را باز کرد و از خونه بیرون رفت.

اینجا براش آشنا بود. این بیابون همونجایی بود که از بچگی توی کابوسهاش دیده بود و توی دفتر نقاشیش کشیده بودش.

توی کوچه چند تا بچه داشتند توی خاک بازی میکردند و نزدیکشون بز و بغاله ای به خارها لگد میزدیند.

اونطرف تر توی آفتاب سگ ولگردی لم داده بود و به پاورچین نگاه میکرد. بچه که دیدن پاورچین اونجاست بازی را فراموش کردند و ایستادن و به اون خیره شدن. دختری که از همشون کوچیک تر بود چهارتا انگشتش توی دهنش بود و بعد یهو شروع کرد به دویدن به سمت خونشون و کله کوچیکش از لای در نیمه باز خونه پیدا بود.

پاورچین به طرف مغازه ای که چند تا کوچه بالا تر بود رفت.

اینجا خونه ها از هم خیلی فاصله دارن. از بیرون خونه که نگاه کنی دیوارها ریختن و اونقدر خونه خرابه که فکر میکنی آدمها این خونه از زلزله مرده باشن و شاید الان جنازه های پوسیدشون اون تو باشن. اما اینطور نیست . توی این خونه خرابه ها مردمانی زندگی میکنند خیلی هم پولدارن و توی این خرابه ها با مدرنترین وسایل روز زندگی میکنن. اما به محض اینکه کسی وارد خونشون بشه خودشون را میزنند به بدبختی و وسایل نو را قایم میکنن و وسایل کهنه میارن وسط و مینالن که بدبختن و محتاج.

میگن مردم این ناآبادی از چشم خوردن بیشتر از هرچیزی میترسن.

پاورچین خودش را به مغازه میرسونه که یه اتاق از یه خونه اس که درش به سمت کوچه باز میشه. فروشنده پسر جوانی است که داره خاک روی کتابها را پاک میکنه. توی مغازش همه چیز پیدا میشه. هرچی که فکر کنی. خوردنی پوشیدنی لبنیات سبزیجات حتی مرغ و خروس. مرد رهگذری که هنوز پاورچین را ندیده داد میزنه این آشغالها چیه اینجا گاشتی و جوون بدون اینکه برگرده و نگاهش کنه میگه این کتابها یادگاریه. قشنگه. مال خدابیامرزه جفتشونو ننه آقامه.

برو اول صبحی بذار به کارمون برسیم.

مرد که حالا پاورچین را دیده و برانداز کرده فحش زشتی میدهد . میرود.

پسر تازه متوجه پاورچین میشود. از چهارپایه پایین میپرد و سلام میکند و پاورچین را به داخل دعوت میکند که بی بی شنیده پاورچین آمده و منتظرش نشسته است.

بی بی یادگار کودکی های پاورچین است. همه بی بی ها یادگاریند.

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 15:44  توسط پاورچین  | 

قصه های پاورچین (قسمت دوم)

گربه فوضولی از تاقچه توی ایوان گذشت و گلدان خالی را پایین انداخت. بعد هم میوی بلندی کرد و رفت.پاورچین آرام چشماش رو باز کرد و بدون اینکه تکون بخوره به اطرافش نگاه کرد و نزدیک یک دقیقه طول کشید تا یادش اومد که اینجا کجاست و اون اینجا چیکار میکنه. بدنش خشک شده بود.سرش را از روی چمدان بلند کرد و ناگهان درد سیاهی در تمام استخوانهایش پیچید.

از پنجره بیرون را نگاه کرد اما روی پنجره ها آنقدر خاک نشسته بود که آسمان سیاه به نظر میرسید.

پاورچین آرام از جایش بلند شد.چشمهایش پف کرده بود و به سختی باز میشد.هوا تازه داشت روشن میشد.

انگار خاک دستی توی اتاق پاشیده باشند.

حیاط کوچکی که با گلدانهای شکسته و خالی دور باغچه تزئین شده بود.دیوار آجری دور تا دور خانه بود و روی لبه های آجری پر از خاکش گاهی گلدانی، کاشی شکسته ای یا چیزهای خرد و شکسته ای دیده میشد.پاورچین نگاه کرد انگار آن وسط چیزی میدید.نزدیک که رفت جای خالی حوض آبی را دید که پر از آشغال و خرده ریز و گلدان شکسته بود.

پاورچین فکر کرد  من به اندازه تمام این خانه خسته ام نه خانه مقیاس مناسبی نیست. نگاهش ساکت بود و لبهایش قفل. به هر طرف که نگاه میکرد بیشتر آشفته میشد. دیگه کم کم داشت صبح میشد.از شیر آب کنار حوض صدای خر خری آمد و بعد از خاک، گل و بعدش هم آب که هر لحظه شفاف تر میشد.

آب روی خاک راه افتاد عین یه بچه کنجکاو و شیطون که راه می افته برای خودش دنیا را کشف کنه. صدای پای آب روی خاک شنیده میشد خاک انگار جان میگیرد و قلپ قلپ آب می نوشد. مشتی آب بر صورتش پاشید چه حس خنک و خوبی. نگاهش به آسمان رفت.آسمان آبی بود.آه آسمان همچنان آبی بود.آسمون تو همیشه اون بالایی. تو اینجا هم هستی؟ اینجا هم خورشید هست؟

پاورچین به سمت اتاق رفت. لباسهایش پر از خاک شده بود. روی هر کدوم از دیوارهای اتاق قدیمی که سقف گنبدی داشت یک تاقچه بود.یک تخت چوبی کنار اتاق بود و بقیه خرت و پرتها که به درد کسی نمیخورد که اگه میخورد تا حالا اونها هم همراه بقیه وسایلی گم و گور و دزدیده شده بود.

هوای دل پاورچین هنوز ابری بود. توی این کویر برهوت فقط چند تا خونه با فاصله از هم وجود داشت.

پاورچین اونقدر غرق افکارش بود که نمی دانست همینطور داره بی هدف دور حیاط راه میره.خارهای کف حیاط پاهای خسته و تاول زده اش را خونی کردند. اما پاورچین بازهم حواسش نبود.

اینجا بوی گند غربت آدم را خفه میکنه.

اما اینجا تنها جایی بود که اون داشت.

دیگه خط های جاده هم منتظر پاورچین نبودند.اون اینجا خواهد ماند. به سمت اتاق رفت.کمی وسط اتاق ایستاد و اطراف را برانداز کرد.نفس عمیقی کشید و دست به کار شد با خودش عهد کرد تا کارهاش تموم نشه چیزی نمیخوره.

همه چیز خاکی بود.قفل انبار سالم بود. خوشبختانه اون جا وسایل به درد بخوری پیدا میشد که از شر دزدها در امون مونده بود و اونقدر خوب بسته بندیشون رده بودند که خاک نتونست نفوذ کنه.

پاورچین نفهمید خورشید کی غروب کرد اما یهو دید که یک روز رفته و به جاش یک اتاق تمیز و مرتب و کوهی آشغال به جا مونده. هوای ملس پاییزی که اصلا سرد نبود.

ولی اتاق اونقدر تمییز شده بود که پاورچین همه خستگی سفر یادش رفت و همه غم و غصه هاش.الان به جز خود پاورچین همه چیز اتاق تمییز بود. نیم ساعت بعد پاورچین از حموم در اومد و الان میشد بگی اینجا یه خونه قشنگه. تنها جایی که پاورچین توی این دنیا داشت.

با خودش گفت اگه سهم من از این دنیای بزرگ همین یه خونه قدیمی و کهنه وسط این بیابون نفرین شده است بازهم خوشحالم که باز اینجا هست.

اون شب اولین شب تو تمام عمر پاورچین بود که پاورچین نفهمید چطوری به صبح رسید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 18:45  توسط پاورچین  | 

قصه های پاورچین

اتوبوس که ایستاد گرد و خاکی به هوا شد و بیا و ببین. در به سختی باز شد و پاورچین تنها مسافری بود که از آن پیاده شد. مردها از پشت شیشه به پاورچین نگاه میکردند.آخه این مسافر تنها اینجا وسط بیابون چیکار می خواد بکنه؟

پاورچین که همچنان بغض چند روزه اش را قورت میداد چمدانش را از شاگرد راننده گرفت و تشکر کرد و منتظر شد تا نفسش جا بیاید .اتوبوس راه افتاد و تمام خاک جاده توی حلق و  گلوی پاورچین رفت و چشمش که دنبال بهانه بود شروع کرد به اشک ریختن و سرفه اش بیشتر شبیه هق هق بود. چند مرد از اهالی شهر از آنجا رد میشدند وقتی پاورچین را دیدند با نگاههای دریده به او زل زدند. پاورچین با تمام قدرت چمدانش را روی زمین میکشید. چمدانی به سنگینی یک عمر خاطره.

اشک بی اراده از چشمش میریخت و چند لحظه یکبار با دست پاکشان میکرد و باز به راه ادامه میداد. نشانی منزل سوت و کور را بدون اینکه از کسی بپرسد پیدا کرد و وارد شد.

انپار خاک مرده ریختند. این چوبهای وسط حیاط چه شباهت عجیبی به درخت داشتند و شاید منظور از آن قطعه های قرمز چرک خاکی گل بوده باشد.

اما پاورچین خوشحال بود.رسیدن. مرگ سفر. از همه مهمتر حصاری که میتوانست دور از چشم بنی بشری با خیال راحت و با صدای بلند تا نفس بود گریه کند.

آخ که چه میچسبد گریه آنهم با صدای بلند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 20:20  توسط پاورچین  | 

من

من و آرام حدود ۵ ساله که با هم دوستیم
راستشو بگم بهتون تا حالا توی نوشته های اینجا منهم دخیل بودم
اما دیگه تصمیم گرفتیم من هم مجزا و با اسم خودم بنویسم

منتظر باشید

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 15:7  توسط پاورچین  | 

قدم اول

سلام

سلام

من اومدم

خوش اومدم نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:58  توسط پاورچین  | 

مرد بیچاره

صبحی که با مرگ ساعت نیمه جان دیروزی شروع شود چه خواهد داشت برای تن خسته که دمدمای صبح خوابش برده بود؟ که با شدت هرچه تمام تر از خواب بیرون پریده باشد وقتی ساعت از شروع کار هم گذشته باشد. همان موقع قیافه منحوس و سگ صاحاب صاحب کار جلوی رویش ظاهر شده باشد و قلبش در آن لحظه دودل شده باشد که بایستد یا بتازد. و خودش هم نفهمیده بوده که چگونه حاضر شده یا نشده از خانه بیرون جهیده باشد و مسافر نیمه راه یک جای خالی در تاکسی به وجود آورده باشد و  راننده احمق تاکسی برای سایه های درختها هم بوق بزند که آن یک دانه جا را هم پر کند و در پاسخ به اعتراض بی ادبانه بگوید اگه خودت حساب می کنی میرم. و دعوا می شود که کدامشان گه خورده بودند یا نمی دانم داشتند می خوردند و قفل فرمان خودش را از زیر پای راننده به میان بیندازد و همه راننده ها یکصدا دستشان را روی بوق بگذارند که در این مملکت بوق زدن جزء لاینفک رانندگی است. و لعنت بر هر خری که بگوید پیاده روی زیر باران شیرین است و مرده شور برده باشد هرچه احساس و شاعری است و حرصی تر شود و چشمانش بارانی وقتی خاطرات کهنه عین گاو سرشان را زیر بیندازند و با زنگوله های 5 کیلوییشان به ذهنش حمله کرده باشند. و عین حیوان رم کرده در خیابان بدود و تمام هیکلش گلی شود و وانتیه هم چرخش را در گودال گل بیندازد و عینکش را هم با لجن خیابان یکی کرده باشد.و وقتی برسد به کار کسی زحمت درب باز کردن هم به خودش نمیدهد و صدای سم گون کفشهای سوراخ پسرک پادو از ته کوچه بیاید و هراسان در را باز نکرده باشد که صاحاب کار دیشب که خوابیده صبح بیدار نشده بوده و تا اطلاع ثانوی مغزه تعطیل بوده می باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:33  توسط آرام  | 

آرام

یک لنگه کفش از مغازه به بیرون پرتاب شد.
پشت سرش پسر بچه ای
یک طرف صورتش به سرخی خون
تا حالا ندیده بودم کسی صورتش اینقدر سرخ
با بغض گفت این کارش شده کتک زدن من
مدام تو سر و صورتم میزنه
منهم عین بقیه نگاهش می کردم
قیافه اش برام آشنا بود
تا حالا چند بار دیده بودمش دست یه دختر پسر کوچیک را گرفته بود
شاید میبردشون مدرسه
عربده ای از مغازه شنیده شد
پسر نوجوان اومد و با لگد بهش حمله کرد
پسر جوانی اومد واسطه شد
و اون از کتک زدن دست بر نمی داشت
و چه محکم
شاید عقده های کودکی خودش را تخلیه میکرد

صدایی از بلندگو شنیدم
اینجا تهران است
اینجا ایران است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 19:10  توسط آرام  |