عید
چند روز پیش بنا به دستور مامان خانوم رفتم از بازار گندم بخرم برای سبزه عید. فکر کن! عید داره میاد. اونقدر این روزها سرگرم کار جدیدم شدم که اصلا به هیچ چیز دیگه ای توجه نمیکنم. خلاصه، رفتم بازار.مردم سرگرم خرید بودند و حس میکردم شادند. به چهره هاشون دقت می کردم که میخندند. فروشنده ها سر به سر هم میذارن. انرژی خوبی ازشون می گرفتم. مردم ما با این همه مصیبت که سرشون میاد با اینکه قیمت نفت اینقدر بالا رفته اما گرونی بیداد میکنه باید در به در دنبال بهونه باشن برای شادی و خوشحالی.
میخوام از حال و هوای بازار بگم. ماهی های کوچیک قرمزی که با دهن های باز به من نگاه می کردند و لاک پشت های بیچاره برای رسیدن به پوسته نارگیل وارونه توی تشتشون همدیگه را هل میدادند. دلم براشون میسوزه که گیر ما آدمها افتادند.
یاد خاطره هایی که دوستام از ماهی های قرمز تعریف میکردند افتادم که یکی ماهی عیدشون را گذاشته بود جلوی بخاری که سردش نشه و ماهی بدبخت خودش را از آب بیرون انداخته بود و همونجا خشک شده بود. ماهی هایی که گیر دست بچه های کوچیک افتاده بودند یا ماهی پارسال خودم که طعمه طوطی شد و من یک لحظه دیدم طوطی سر ظرف ماهی ها یه چیزی از منقارش آویزونه و وقتی دویدم طرفش دیدم سه تا دمب ماهی از تنه اش آویزونه و طوطی هم داره تو اون ظرف حموم میکنه. کلی دعواش کردم و شاید به نظرت خنده دار بیاد که حس کردم خودش هم ناراحت شد وقتی فهمید چه کار بدی کرده.
توی بازار شلوغ بود. فروشنده ها از جنساشون تعریف میکردند و مردم قیمت می پرسیدن و سفارش میدادن.
این حال و هوای عید را خیلی دوست دارم
خیلی دوست دارم که اومدن بهار اونقدر برامون مهم بوده که هرچی را فراموش کرده باشیم این یکی هنوز یادمون نرفته.
