تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

روزمرگی

روزمرگی های هر روزم را روز بعد و هفته بعد مرور میکنم
تا روزهایم از یکنواختی بیرون آید
گاه تمام دفتر های کهنه را مرور میکنم شاید دوست جدیدی پیدا کنم
امروز دلم پر از حرف است و اتاق کوچکم خالی از یک دوست از یک جفت گوش.از یک جفت دست که دستم را بگیرد.
امروز بار تنهایی زیاد است
امروز صدایش گوشم را خرد میکند
امروز روزمرگی بیداد میکند
من ترس را نبلعیده لب تاقچه گذاشته ام
دستم را بگیر تا دیر نشده

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم................................... گرچه در خود بشکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند .................................. طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 16:29  توسط آرام  | 

تو

در به روی تو بازه همیشه هم باز بوده
میایی تو
همون کت مخمل کبریتی همون طوری که یادم مونده بود با یه بلوز راه راه.اولین بار که پوشیدی تو دلم گفتم چه بهت میاد به خودتم گفتم بهت میاد.خندیدی یادمه صورتت بیشتر از لبت خندید
بوی سیگار میدی
این دیدن با قبلی ها خیلی فرق داره
چون دیگه من پا نمیشم و با شوق بدوم طرفت
نه. کی میگه دلم برای آغوشت تنگ شده؟
تعارف میکنم بشینی
نمیبینم ناراحت باشی یا شاید تعجب کنی که چرا مثل قبل نیستم
نه تو انتظاری غیر از این نداری
حتی دست هم نمیدی
منهم نیومدم جلو
به زیر سیگاری نگاه میکنی
منتظر تعجبم از جانبت
نه
اونم نه
میشینی
برای تو هیچ اتفاقی نیفتاده
میگی و میخندی
هر حرکت تو تداعی یه مشت خاطره پوسیدست
که اون موقع هرکدومش منو به اوج میبرد
چه خری بودم
این عین عذابه
مگه میشد بیای و من از حالت نپرسم
سراغ کار و سلامتیت رو نگیرم
این بار شد
دورتر از من نشستی
اتاق نیمه روشنه
خوشحالم خیسی چشمم رو نمیبینی
تو خوبی
تو هم از حال من نپرسیدی
اولین بار که تو ازم پرسیدی : "خوبی؟"
یادمه
آره خیلی خر بودم
فکر میکردم چه خبره
این کلمه هم یه کلمه عادی بود مثه بقیه
تو هم مثه بقیه.........!!!!
این اوج حماقت بود
تو مگه کی بودی
تو مگه چی داشتی
من مسحور چی بودم
من عاشق چیت بودم؟
نشستی روبروم
من تا می تونم نگات نمیکنم
اما نا خود آگاه به سایه ات که افتاده روی دیوار خیره میشم
خیلی وقته تو برای من یک خاطره ای
خیلی وقته من در ها رو پشت سرت بستم
یه بار بهم گفتی:
"تو نمیتونی منو فراموش کنی.خودتم اینو میدونی"
بعد خندیدی
"پس بیخود زور نزن"
نه
نه کثافت عزیزم
دوستت دارم
همیشه دوستت دارم
اما الاغ
دیگه نمیام دنبالت
احمق جون
دیگه نمیذارم پاتو بذاری تو زندگیم
این صحبتهای نیم ساعته هم تموم میشن میرن  دنبال کارشون
دیگه به تو ربطی نداره که دوستت دارم
به تو چه ربطی داره دوستت دارم؟؟؟؟؟
به تو چه ربطی داره نمی تونم فراموشت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به تو چه ربطی داره  ..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 10:1  توسط آرام  | 

سپندگان

حتماْ این را میدونید که"

ایرانیان باستان برای هر روز از ماه اسمی انتخاب کرده بودند و هر زمان که اسم روز با اسم ماه جاری یکسان میشد آن روز را جشن می گرفتند.و پنجم ماه اسپند را که اسپند روز نام داشت "سپندگان" نامیده و آن را روز بزرگداشت زن و روز زمین نامیده و جشن و سرور بر پا میکردند.

از طرفی تقویم قدیم ایرانیان شامل ۱۲ ماه سی روزه میشده و ۵ روزی که در پایان سال میمانده به نام پنجه دزدیده نامیده و جشن و شادمانی بر پا می داشتند. و هر ۴ سال یک روز به این روزها افزوده میشد.

در تقویم اصلاحی که به شکل کنونی در آمده ۶ ماه ۳۱ روزه ۵ ماه سی روزه و اسپند ۲۹ روزه که هر ۴ سال سی روز میشده جایگزین ماههای قدیمی شد.

و اینک اختلاف نظری بر سر زمان برگزاری جشنها به وجود آمده.برخی سپندگان را ۵ اسپند میدانند و برخی آن را به ۲۹ بهمن منتقل کرده اند.

اما در این میان گویی نظر آنهایی که این جشن را ۵ اسپند میگیرند قوی تر و موثق تر است.

توضیحات بیشتر: جشن اسفندگان

شاد باشید 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 10:11  توسط آرام  | 

آسایش × × × × × من این آسایش را دوست دارم.

چند بار صدای زنگ پشت سر هم و طولانی گواه عجله بود.
-کیه؟
-منم
تکمه را فشار داد
باز هم زنگ بلند تر و طولانیتر
-چیه؟
-باز نشد باز کن.باز کن......
در باز شد هراسان وارد اتاق شد با کفش تا وسط اتاق آمد
یادش آمد که باید کفش را دز بیاورد
بند کفش باز نمی شد از بس با عجله و هراسان بود.دستپاچگی اش نمی گذاشت بند کفش را باز کند.تا بالاخره باز شد
به سمت توالت دوید
.....
صدای سیفون
......
درب توالت باز شد و بیرون آمد
آسودگی و راحتی خیال از سرو صورتش می بارید
چهره اش نماد آسایش بود
-سلام عزیزم خوبی؟ شام چی داریم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 11:47  توسط آرام  | 

داستان

مشقهای ننوشته ام هریک داستانی است کوتاه
داستان کودک عاشق
پیرمرد امیدوار
طوطی پرتلاطم


این روزها زندگی ام تنبلی و سستی است


دلم میخواهد روی کاناپه ای دراز بکشم و همه چیز در کنارم باشد
دستم را دراز کنم و پاکت سیگار را از روی میز روبرو بردارم
فندک هم همانجا باشد
من عمیق ترین پکهای عمرم را به فتیله سیگار بزنم و با دو انگشت خوب نگهش دارم که ذره ای از دود را هم از دست ندهم
و صدای نابودی بکارت ریه هایم را بشنوم
و دود به جای خون در رگهای سیاه و سپید و سرخم جاری شود
زیر ناخنهایم بلغزد و کبودشان کند
کبودی به رنگ دود
و چشمم را که می بندم دود از لای پلکهایم بیرون بزند و از لابلای مژه هایم بالا رود و در بین آنها بنشیند
نفس که میکشم دود از نافم بیرون بزند
زندگی ام را سیالیت دود بگیرد
دود سپید سیگاری که در انبوه کتابهای روی قفسه می پیچد آنها را می نوازد و بالا میرود
دود در ردیفی می ایستد و به من خیره میشود.

میخواهم آینه هم روبرویم باشد

من خویش را نمیبینم

من حلقه ای دودی میبینم که در نرمش کاناپه خوابیده مرا نگاه میکند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 11:0  توسط آرام  | 

اعتراض

یکی به من بگه
می خوام بدونم این صدا و سیمای جمهوری اسلامی وقتی بلد نیست فیلم بسازه آخه مگه مجبوره؟
چطور به خودشون جرأت میدن یه تاریخ جدید بنویسن؟
چطور به خودشون جرأت میدن آدمهای بزرگ را خرد کنن و آدمهای کوچیک را بزرگ؟
می خوام بدونم کفر چیه؟
یه بار فردوسی را بزک می کنن یه بار یکی دیگه را.
من نه میخوام از مصدق دفاع کنم نه در حدی هستم که بخوام از فردوسی دفاع کنم نه اصلا وکیل مدافع کسی هستم.
بیخیال این میشم که به شعور بیننده احترام نمیذارن. اصلا بیننده را موجود با شعوری فرض میکنن؟؟؟؟!!!!!!!
می خوام بدونم آخه فکر میکنی میتونی با این فیلمها تاریخ بسازی؟
ما در مقابل تاریخ عاجزیم.چون رفته و تموم شده و ثبت شده.این فیلمها چیزی را عوض نمیکنه.
اگه مردی کاری کن که فردا عکس خودت زیر دست و پای مردم له نشه.
یه روزی هم نوبت من و شماست.
اما ماها عادت کردیم به تلویزین سجده کنیم.هنرپیشه ها برامون قدیسن.وقتی جلوی دوربین میریم انگار مجبوریم چاپلوسی کنیم.انگار ...........

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 12:59  توسط آرام  | 

برف

آخجون بازم برف
میگن تا برف میاد یعنی خدا بنده هاشو فراموش نکرده (اینو از خودم میگم)
صبح برفها تند تند تند تند میومدن من هم از بس دونه هاشون خوشگل بود براشون ذوق کردم. تو کوچه هیچکس نبود داد زدم آخجون برف. اما یهو یه نفر از جلو روم سبز شد دو تا هم از پشت سرم و همه یه جوری نگام کردن.بیخیال.
دونه های برف اونقدر عجله داشتن که می چسبیدن به هم که سنگین تر شن و زودتر بیان رو زمین.
وای خیلی خوشگل بودن.
آخه من تازه امروز حالم خوب شده بود.سرما خوردگی رو نمی گما.صبح چشمم را باز کردم دیدم آخجون خوبم.میتونم بخندم.
یه افغانی تو صف بود که وهله اول فکر کردم کلاه رو سرشه. نه بابا برف بود. همه سرش سفید بود از برف. موهاش خیلی خوش حالت و مشکی. و برف نشسته بود روش.
کاش یکی بود با من بیاد بریم آدم برفی بسازیم.آخه تنهایی حال نمیده. کاش یکی بود. من نمیخوام تنها برم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 12:14  توسط آرام  | 

×××× عنوان بی عنوان ××××

شب سیاه بهش بگو خیلی دلم ازش پره.
شب سیاه بهش نگی دل داره قصه می خوره.
شب سیاه ازش بخواه یه بار دیگه منو به خاطر بیاره
ازش بپرس چطور میشه از دل من بیرون بره

چطور میشه تو میری. سراغم رو نمی گیری.  بازم میگی دوستم داری. اما به یاد نمیاری
نه حرفام نه حرفات نه قلبم نه قولات.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 14:10  توسط آرام  | 

نهار

خانم پشندی داد زد غذا حاضره هرکی میخواد بیاد بخوره.
منهم طبق معمول صبر کردم ببینم سوگولیها اول میرن یا قدیمیا.
من با هیچکدومشون جور نیستم اما چون یه پسر بیجنبه یکی از دو عضو سوگولی هاست به زور هم شده خودم را می چسبونم به قدیمیا که دو تا دخترن.
برای یکی از سوگولیا (همون بی جنبه)مهمون اومده بود. یکی از قدیمیها رفت توی آشپزخونه چند دقیقه بعد از اون یکی سراغ لیست غذای رستورانها را گرفت.ده دقیقه گذشت و هیچکس نرفت از پشندی پرسیدم گفت قدیمیا میخوان ساندویچ بگیرن.
گفتم پس حالا من میام تا این مهمونش نرفته و خودش نمیاد.
رفتم دیدم روی میز کمی پلوی سفید هست و خورشت دیروز و سبزی و پلو و سالاد.
تا حالا که بیشتر از یه مدل غذا ندیده بودم تو این آشپزخونه. کمی سفید کشیدم و کمی هم سبزی پلو با یه خورده از خورشت دیروزی. چند تا قاشق که خوردم یهو چشمم به یه تیکه تن ماهی افتاد. تازه فهمیدم چی شده. این همون سبزی پلوی اون هفته بود که با تن ماهی خوردیم.تصور کردم این تن از ته مونده بشقاب یکی باشه که ریختنش این تو و با این فکر هرچی که تاحالا خورده بودم تا لبم بالا اومد.
همون موقع اون یه سوگولی اومد تو و من مجبور شدم محتویات معده را قورت بدم. غذا را زدم کنار بشقابم و تصمیم گرفتم با سالاد خودم را سیر کنم که وقتی سالاد کشیدم تو بشقاب دیدم یه مشت گل چسبیده به برگ کاهو و اونقدر بزرگ بود که به هیچوجه نمیشد احتمال داد که به این کاهو ها آب خورده باشه چه برسه به شستن.گرسنه ام بود تا عصر نمیشه گرسنه موند که.
چشمم را بستم و تا آخرش رو خوردم و فرض کردم توی یکی از رستورانهای بین راه وسط جاده نشستم. غذا را نخوردم فقط قورت دادم تا تموم شد.
اومدم نشستم سر جام.
حس میکنم تو دلم قورباغه شنا میکنه و دور و برش تکه های تن ماهی روی آب شناورن.

کاش قدیمیها من رو از این تجربه آگاه می کردن.

عجب آدمهایی هستن اینها.
تو این شرکت اگه به اینترنت وصل نبودیم هیچ نیرویی نمی تونست من رو اینجا نگه داره.

خوب این هم از امروز.

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 12:58  توسط آرام  | 

تنها

طوطی رفته بود گوشه قفس و به برف ماتش برده بود. نمیدونم تو ذهنش چی میگذشت.
همیشه وقتی طوطی از پنجره بیرون را نگاه میکنه دلم براش میسوزه.حتی شده به آزاد کردنش فکر کنم اما آخه این طوطی اصلا بلد نیست بیرون از قفس زندگی کنه. از کجا غذا بیاره؟ اگه کلاغها بهش حمله کنن که نمی تونه از دستشون فرار کنه.الان یه دور که توی اتاق بزنه به نفس نفس می افته.

طوطی هم تنهاست.دلم میخواد بدونم نظر اون در مورد تنهایی چیه. بهش میگم طوطی دلت میخواد بری بیرون؟ طوری نگام میکنه انگار میخواد ببینه واقعا می خوام این کارو بکنم یا فقط دارم می پرسم.

برام سواله تنهایی آدمها از کجا به وجود میاد.
مسلما منظورم از تنهایی به ازدواج کردن یا نکردن ربطی نداره.
ولی خیلی از آدمها را دیدم که دلشون می خواد داد بزنن و به همه بگن من تنهام شاید برای جلب توجه یا حتی بدتر جلب ترحم این کارو میکنن.
خیلی از کارهایی که ما انجام میدیم چه بدونیم چه ندونیم به خاطر همینه که تنهایی اذیتمون میکنه.
یه جوری میخواهیم از دستش فرار کنیم.

من اینومی دونم که تنها بودن ربطی به تعداد آدمهای دور و برت نداره.

نظر تو چیه؟
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 15:58  توسط آرام  | 

××× خبر روز ×××

برای اول هفته کلی زور زدم تا با بانشاط ترین حالت ممکن شروع کنم.

بنا به استقبال فراوان از برف سیستم بارش هوای تهران بارش برف را تا چند روز دیگر تمدید کرد. وی اذعان داشت بنا به درخواستهای مکرر کودکان دبستانی بارش برف از سر گرفته خواهد شد. وی ضمن یادآوری این نکته که تا پایان زمستان ۸۶ چیزی نمانده است خاطر نشان ساخت که با هرگونه گرمی هوا به شدت برخورد خواهد شد.
در پایان این متن خبری نیز اورده شده است:
به درخواستهای همشهریانی که در نقاط پایینی شهر تهران سکونت دارند به علت کمبود بودجه و بعد مسافت ترتیب اثر داده نخواهد شد.

خوش باشید

نظر یادتون نره.

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 13:48  توسط آرام  | 

بمیری بلاگفا----(نق نق های آرام)

اون هفته یه داستان نوشتم از اون داستانهایی که وقتی شروع می کنی به نوشتن نمیدونی چطوری می خواهی تمومش کنی. هم خیلی دوستش داشتم هم از اونی که فکر کردم بهتر شد.

اما وقتی ثبت مطلب را زدم صفحه گیر کرد و بعد هم سفید سفید شد انگار نه انگار

حالم گرفت

دیگه نوشتنم نمی یاد.

خدا لعنتت کنه بلاگفا.

با اینکه دوستت دارم اما خیلی بی انصافی که اتو سیو نداری. (انگلیسی هم که نمیشه تایپ کرد)

آخه این چه وضعشه؟

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 13:17  توسط آرام  | 

باور

باور کن هر آنچه را در دعا و مناجات خود درخواست کنی دریافت خواهی کرد.

انجیل متا ۲۱:۲۲               

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 13:5  توسط آرام  | 

بازهم......

سلام آرام

شاید نباید اینجا بنویسم. شاید به خاطر اینکه اینجا میگم دعوام کنی

اما نمی دونی چیکار کردم.

مطمئنم بازم دعوام میکنی

من بهش اس.ام.اس زدم که ..............

آرام می دونم نباید اینکارو میکردم

اما نمی دونی علفهای بیهوده حماقت آوره خفت انگیز دلتنگی از سر و کول ذهنم بالا می رن.

آرام من می دونم معتادها چه رنجی میکشن که قول می دن دیگه نرن طرفش اما نمی تونن و میرن.

یکی بگه یکی بهش بگه بیاد دلم رو پس بده و هر جا میخواد بره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 9:51  توسط آرام  |