تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

تو

چند باری زنگ زدم اما هیچ کدومو  جواب ندادی. حتما راست میگی نشنیده بودی. آخه صدای زنگت خیلی بلنده آخه لرزونکش هم به راهه. خوب دروغ نمیگی که نشنیده بودی.

جای رژ لب رو لیوان ماله خواهرته. آخه می دونم اون هیچوقت رژ این رنگی نمی زنه. خوب راست میگی. تو که به من دروغ نمیگی.

من ۳ ساعت کنار خیابون منتظرت بودم. خوابت برده بوده. خوابت سنگین هم شده بود. راست میگی من زیاد بی منطق و غرغرو شم.

قرار بود زنگ بزنی بهم. ای وای شمارم از تو گوشیت پاک شده بود و تو هم شمارمو حفظ نبودی. خوب راست میگی. به این گوشیها نمیشه اعتماد کرد.

گفتی میای و همه چیز و بهم میگی. ماشینت خراب شده بود. دیگه نمی تونستی به من خبر بدی. حتما راست میگی. تو که به من دروغ نمیگی.

قرار بود بیای دنبالم. نه!!! همون لحظه مامانت دلش خواسته بره دوغ بخره از اون سر شهر. اونم با ماشین تو. آخی تو چه پسر خونواده دوستی هستی.

تولدم و که دیگه عمرا یادت بمونه.

خوب آره من نمیفهمم. تو سرت شلوغه. تو کارت زیاده. من چرا به این چیزای احمقانه گیر می دم؟

چرا من نمی خوام تورو درک کنم؟

عزیز دلم

منو ببخش.

من خیلی احمقم.

امیدوارم این بار هم منو ببخشی که ناراحت شدم و عصبانی.

ببخش اگه صدام کمی بالا رفت آخه تو دوست نداری کسی باهات بد حرف بزنه.

عزیزم منو ببخش.

بگو می بخشی.............بگو دیگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 14:40  توسط آرام  | 

طوطی

قراره بریم مهمونی

لباسهایی که همیشه می پوشم تنگ شده این هفته وزنم سرعت رو به رشدی پیدا کرده. استرسی میشم و عصبی. حرص می خورم که اینقدر دارم چاق میشم نکنه دارم از اون آدمایی میشم که عین قصابی ازشون گوشت آویزونه.

استرس غر غر بقیه که زود باش هم اضافه میشه. هر لباسی که به ذهنم میاد یا اطو نشده یا تنگه یا مناسب نیست.

عین مرغ سر بریده اینور اونور می دوم و دور خودم می چرخم. حس میکنم هیچ لباسی ندارم. شلوارم که صبح پوشیده بودم پر از گل شده. حالا چیکار کنم؟

یهو نگاهم به طوطی می افته که با خونسری پرهاش را تمیز میکنه.

پرهای سبزش که زیر بالش زرد میشه و تا انتهای دمش به آبی و سورمه ای میرسه. طوق رنگارنگش و نوک سرخ خمیده اش. زیر گلوش هم سیاهه. کلکسیون رنگه. همشون به هم میان. همشون رنگای خوشگل. سرش را بلند میکنه رو به من که بهش ماتم برده متعجب نگاه میکنه.

میگم طوطی میدونی حسودی چیه؟

بهت حسودیم میشه.

نه اینکه اسیر لباس و مد و رنگ باشم. اما تاحالا کسی از طوطی انتظار لباس رسمی داشته؟ یا حتی غیر رسمی.

بهش حسودیم میشه و آخرش خودم را به زور میچپونم تو یکی از لباسها و داد می زنم من آماده ام. بریم.

خوب بابا اومدم دیگه اینقدر غر نزن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 11:13  توسط آرام  | 

زمستون

 

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه

یادته داستان دختر کبریت فروش؟

همیشه وقتی یاد دخترای کبریت فروش می افتم سفیدی و قشنگی برف کوفتم میشه. امسال هم یه اتفاق بد دیگه که حتما شنیدی اون دختر دانشجو که می خواسته از منظره های برفی عکس بگیره طعمه سگهای ولگرد شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 9:42  توسط آرام  | 

چرخه حیات

باد سردی آمد و گردی از برف روی سر و صورت پیرمرد ریخت.

خطوط چهره اش محکم، عمیق زبر و خشن بود. سیگاری لای لبهایش بود. بین لب ها جای سیگاری دائمی مانده بود و سبیلهایش به زردی می زد. دندانهایی زرد و نامرتب داشت.

دگمه های پالتوی کهنه و بی رنگش را بست و یقه را محکم تر کرد.

پله ها را با سرعت دو تا یکی پایین آمد.

پکهای عمیق و طولانی به سیگار میزد.

انگار حواسش جای دیگری بود.

در چوبی حیاط را باز کرد ، وقتی بیرون رفت لای در بازماند.

بارها پسر را به خاطر باز گذاشتن در حیاط کتک زده بود.

...........

...........

...........

بچه ها روبروی پسر که جای سیلی پدر روی صورتش سرخ وچشمانش از آن سرختر غرق خشم و نفرت بود نشسته بودند و یواشکی گریه می کردند.

مادر پشت میز نشسته بود و آرام اشکهایش را پاک می کرد. غم سنگین از فضای سینه اش بزرگتر می نمود.

 

پسر دستهایش را مشت کرده بود و به نقطه نامعلومی روی زمین خیره شده بود. نفسهای تند و بریده. شعله هایی وجودش را در خود می بلعید.

ناگهان انگار فکر تازه ای به ذهنش خطور کرده باشد یا شاید تصمیمی قدیمی

...............

................

 مادر نه قدرتی در کلامش داشت نه توانی در بازویش. پسر چند تکه لباس و کمی پس انداز و قاب عکس خانوادگی که صورت پدر با تنفر مشهودی از روی تنه اش در عکس جدا شده بود را داخل ساک انداخت و با همان لباس نازکی که تنش بود از خانه خارج شد. گوشش صدای ضجه مادر را نمی شنید. و گریه بچه ها را که به لباسش آویزان شده بودند و با پاهای کوچکشان دنبالش می دویدند.

در حیاط آنقدر محکم باز شد که نزدیک بود از لولا بیرون بیاید. با سرعت توی کوچه پیچید و از لابلای اشکها ناپدید شد.

بی هدف، با سرعت، با بغض، پر نفرت، داغ و تند می رفت. ناگهان دستی چنان محکم روی شانه اش نشست که در جا ایستاد. مقاومت..........

 بی فایده..........

پدر بود. ته سیگاری لای لبش.

 شک کرد.....

چشمان پدر خیس بود یا خیس به نظر می رسید؟! شعله های نفرت..........

 شعله های خشم..........

شعله های کینه................

چشمانش را اشکها بستند و دهانش پر شد از هربلدی که از ذهنش می گذشت یا حتی روزی گذشته بود.

پدر انگار چیزی نمی شنید. دست پسر را گرفت و سکه ای به او داد.

 گوشه سکه سوراخ شده و زنجیری به آن آویزان بود. این را بگیر.

 پسر با عصبانیت سکه را به گوشه ای پرت کرد نمی خواهم. نمیخواهم. من از تو هیچ چیزی نمیخواهم. پدر صدایش سنگین بود. این برای تو نیست. این را روزی تو به پسرت خواهی داد.

 پسر داد زد نه هرگز.

 پدر با لبخند تلخی گفت منهم روزی همین سکه را از پدر بزرگت گرفتم که با تمام وجودم از او متنفر بودم.

 تو هم اکنون همین حس را به من داری. نه؟

پسر هیچ نگفت اما دلش می خواست فریاد بزند آری آری از تو بیزارم. از تو متنفرم. پدر گفت آنروز منهم دلم می خواست فریاد بزنم.

 پسر بغضش را قورت داد اما هق هق گریه پدر بغض او را هم شکاند. وقتی به خود آمد خود را در آغوش پدر یافت.

اما این را بدان که پدربزرگت حتی قطره هم اشک نریخت و در عمرم هرگز طعمی از آغوشش به یاد ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 13:4  توسط آرام  | 

....

گاه چه بی بهانه دلم می گیرد.

گاه روزها چه بی خبر شب می شوند

گاه روز را به ولع خواب شب تمام میکنم

شب! برایت لحظه شماری میکنم

زندگی چه می تواند باشد جز خواب و نفس و خوردن و ...........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 11:45  توسط آرام  | 

سالهاست که رفته ای

 

مرگ رفتنی است که انتظار در پی ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 9:24  توسط آرام  | 

خطوط عابر پیاده

 

دلم می خواد بدونم این خطوط عابر پیاده برای حفظ جون عابره یا گرفتن اون.

امروز صبح که برفی و لیز و یخ بود داشتم از این خط کشی ها رد می شدم که چشمتون روز بد نبینه چنان بد لیز خوردم که نزدیک بود پام بشکنه.رنگ این خط کشی ها اونقدر لیزه و ناجور که دیگه آخرین باری بود که ازشون عبور می کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 10:8  توسط آرام  | 

دکترها به دل نگیرن

 

دیروز که داشتم برمیگشتم خونه توی تاکسی یه پسر جوونی نشسته بود با یک کیف که وقتی درش را باز کرد کلی از کاغذهای قد و نیم قد ازش ریخت بیرون.

با موبایل با یه نفر صحبت می کرد که حدس زدم دکتر باشه. بعد از حال و احوال از خودش و خونوادش و رسوندن سلام از جانب این و اون و گله و شکایت که چرا خبری ازش نیست و قسم و آیه آوردن که سرش شلوغه از کار و کاسبیش پرسید.

"آره بابا بازار خرابه. با این اوضاع تحریم نمی دونم چی می خواد به سرمون بیاد."

 اما جالب جایی بود که این از اون طرف خط در مورد کار و کاسبی پرسید. "نه بابا شما که دیگه نباید گله کنین. اگه دکترها هم شاکی باشند که دیگه کار ما ساخته است. .....راست میگی؟.............. مگه می شه؟ مریض کم شده؟.......... آخه این روزها اونقدر کتابها و جلسات مسخره خود درمانی و کوفت درمانی هست که مردم می رن دنبالش و انگار کمتر مریض می شن."

عجب دو زمونه ای شده ها.

بعد هم آهی کشید و گفت حالا تو ناراحت نباش. خدا بزرگه

.

.

.

چی بگم والا

خدای دکترهای اینجوری بزرگه یا خدای مریضها؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 9:3  توسط آرام  | 

عید قربان

سلام

دیدی چند روز جوهر قلمم خشک شده بود و نتونستم بنویسم؟

امسال یلدای قشنگی داشتم. جات حسابی خالی بود. حافظ و بزم و هندونه و آجیل. هزاران ساله که همینطوره. هزاران ساله که من بلدا را جشن می گیرم چون سالگرد تولد خورشیده. خورشید عزیز میلادت مبارک.

 

اما عید قربان را دوست نداشتم. این اولین باری بود که جلوی چشمم یک گاو را سر بریدند و منهم عین اکثر اونایی که شاهد ماجری بودند دلم برای اون گاو سوخت که زنگوله به دور گردنش بستن و بهش گلاب می زدن و یه پیرمرده داد میزد الفاتحه مع اصلوات. نتونستم بفهمم چه ربطی به گاو کشتن داشت اما مردم که با شادی صلوات می فرستادند. گاو که سنش کم بود از بین مردم رد می شد شاید کمی هم به خود میبالید که اینهمه آدم دورش جمع شدن و همه دارن بهش نگاه میکنن. که یه پارچه سبز هم انداختن روش. که دارن عکس بارونش میکنن. که از طویله آوردنش بیرون. گاو را داخل محوطه ای بردن و یه پسر جوون اومد کنارش. گاو نه صدایی نه حرکتی. شاید منتظر بود برایش نوشابه هم بازکنند. پسر تمام طنابها و پارچه را باز کرد. زنگوله اش را هم باز کردن. و او حرکتی نکرد. حتی با اینکه پسر خشن بود و بیرحم. اما وقتی که خواستند پاهایش را ببندند تازه فهمید که انگار چیزهای بدی در راهند. اما فقط پاهای جلو را نه که پاهای عقب را هم بستند و او دیگر نتونست هیچ کاری بکنه. و با کمک چند نفر دیگه اونو به پهلو خوابوندن. و من با اینکه فاصله ام ازش زیاد بود ترس را تو چشماش دیدم و از اون موقع قیافه وحشت زده اش جلوی رومه.  وحشت. بعد با یک حرکت خشن دیگه پیشانیش رو خوابوند روی زمین و حلقومش رو یا همون شاهرگ گردنش رو تو دست گرفت. نشد... سر گاو از دستش در رفت. و دوباره اینبار محکمتر کرفتش تیغه چاقو شاید 15 سانت نبود. فکر کن. طول کشید تا گلوش را پاره کنه و زبون گاو از دهانش زد بیرون مثه وقتی حالت خفگی به کسی دست میده. و تا چند دقیقه بعد بیرون بود تا اینکه  از گوشه دهان نیمه بازش بی جان روی زمین افتاد. دختر بچه ای کنار من ایستاده بود و بی اختیار مرا بغل کرد.

فلسفه پیچیده ای داره این قربانی کردن. گوشت خوردن. خشونت و بی رحمی.

اما ما آدمهایی که حتی به هم نوع خودمان هم رحم نمی کنیم بیشتر از این انتظاری ازمون نیست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 10:43  توسط آرام  |