
باد سردی آمد و گردی از برف روی سر و صورت پیرمرد ریخت.
خطوط چهره اش محکم، عمیق زبر و خشن بود. سیگاری لای لبهایش بود. بین لب ها جای سیگاری دائمی مانده بود و سبیلهایش به زردی می زد. دندانهایی زرد و نامرتب داشت.
دگمه های پالتوی کهنه و بی رنگش را بست و یقه را محکم تر کرد.
پله ها را با سرعت دو تا یکی پایین آمد.
پکهای عمیق و طولانی به سیگار میزد.
انگار حواسش جای دیگری بود.
در چوبی حیاط را باز کرد ، وقتی بیرون رفت لای در بازماند.
بارها پسر را به خاطر باز گذاشتن در حیاط کتک زده بود.
...........
...........
...........
بچه ها روبروی پسر که جای سیلی پدر روی صورتش سرخ وچشمانش از آن سرختر غرق خشم و نفرت بود نشسته بودند و یواشکی گریه می کردند.
مادر پشت میز نشسته بود و آرام اشکهایش را پاک می کرد. غم سنگین از فضای سینه اش بزرگتر می نمود.
پسر دستهایش را مشت کرده بود و به نقطه نامعلومی روی زمین خیره شده بود. نفسهای تند و بریده. شعله هایی وجودش را در خود می بلعید.
ناگهان انگار فکر تازه ای به ذهنش خطور کرده باشد یا شاید تصمیمی قدیمی
...............
................
مادر نه قدرتی در کلامش داشت نه توانی در بازویش. پسر چند تکه لباس و کمی پس انداز و قاب عکس خانوادگی که صورت پدر با تنفر مشهودی از روی تنه اش در عکس جدا شده بود را داخل ساک انداخت و با همان لباس نازکی که تنش بود از خانه خارج شد. گوشش صدای ضجه مادر را نمی شنید. و گریه بچه ها را که به لباسش آویزان شده بودند و با پاهای کوچکشان دنبالش می دویدند.
در حیاط آنقدر محکم باز شد که نزدیک بود از لولا بیرون بیاید. با سرعت توی کوچه پیچید و از لابلای اشکها ناپدید شد.
بی هدف، با سرعت، با بغض، پر نفرت، داغ و تند می رفت. ناگهان دستی چنان محکم روی شانه اش نشست که در جا ایستاد. مقاومت..........
بی فایده..........
پدر بود. ته سیگاری لای لبش.
شک کرد.....
چشمان پدر خیس بود یا خیس به نظر می رسید؟! شعله های نفرت..........
شعله های خشم..........
شعله های کینه................
چشمانش را اشکها بستند و دهانش پر شد از هربلدی که از ذهنش می گذشت یا حتی روزی گذشته بود.
پدر انگار چیزی نمی شنید. دست پسر را گرفت و سکه ای به او داد.
گوشه سکه سوراخ شده و زنجیری به آن آویزان بود. این را بگیر.
پسر با عصبانیت سکه را به گوشه ای پرت کرد نمی خواهم. نمیخواهم. من از تو هیچ چیزی نمیخواهم. پدر صدایش سنگین بود. این برای تو نیست. این را روزی تو به پسرت خواهی داد.
پسر داد زد نه هرگز.
پدر با لبخند تلخی گفت منهم روزی همین سکه را از پدر بزرگت گرفتم که با تمام وجودم از او متنفر بودم.
تو هم اکنون همین حس را به من داری. نه؟
پسر هیچ نگفت اما دلش می خواست فریاد بزند آری آری از تو بیزارم. از تو متنفرم. پدر گفت آنروز منهم دلم می خواست فریاد بزنم.
پسر بغضش را قورت داد اما هق هق گریه پدر بغض او را هم شکاند. وقتی به خود آمد خود را در آغوش پدر یافت.
اما این را بدان که پدربزرگت حتی قطره هم اشک نریخت و در عمرم هرگز طعمی از آغوشش به یاد ندارم.