تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

آرزو

الآن می خوام از آرزوهام بگم. دلم می خواد یه کار خوب داشته باشم که دیگه تلفن جواب ندم. چرا وقتی یه دخترو می بینن که دنبال کاره می گن ا ا ا ا ا مهندسی بیا اینجا ما یه مهندس می خواهیم که تلفن جواب بده. البته فعلا اینجا تلفن جواب بده تا دستت راه بیفته و آشنا بشی بعد کارای بزرگتر بهت می دیم. اگه قرار به راه افتادنه که آدم نباید با تلفن جواب دادن راه بیفته. به این نمیگن تبعیض جنسی؟؟؟ به این نمیگن قبول نداشتن نقش و اهمیت وجود زن در جامعه؟

هرچند که همین کارو هم به سختی و مشقت پیدا کردم. اما من جزو اون قورباغه هایی هستم که     می خوان بزرگ شن و برای اینکار حتی خودشون را باد می کنن. یعنی فقط به بزرگ شدن فکر می کنن و در این راه از هیچ کوششی فروگذار نمی کنن.

هرکی منو میشناسه می دونه که من چقدر حریص و طماعم. تو هم کم کم خواهی دید. امیدوارم نگی ذله شدم از دستت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 12:16  توسط آرام  | 

سلام. حتما تو هم خوشحالی که فردا تعطیله. من که دلم می خواد زودتر فردا بشه که بتونم صبح دیر بیدار شم.

این آذر ۸۶ یه دونه تعطیلی هم نداشت محض رضای خدا که ما دلمون خوش باشه.

یه پیرمرده کنار دیوار روی یه وجب جا نشسته بود و سیگار می فروخت جای سیگارها روی صورتش خصوصا لبهاش کاملا معلوم بود. اما آدامس هم داشت. نمی دونم گریه می کرد یا چیزی تو چشماش بود. دختره کلاه زیر مقنعه سرش بود مشکی و روی دستکشهاش گلدوزی بود. هوا هم تا می تونست سرد. توی پیاده رو جنازه لاک پشتی افتاده بود که لاکش جدا شده و روده هاش عین رشته در اومده بود و کلاغه منتظر شد تا من رد شدم پرید سرش.

آره می دونم دارم چرت و پرت می گم.

تا شنبه خدا حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 12:3  توسط آرام  | 

صبح دو تا خانم با چادر ملی دیدم که خمیازه می کشیدن و مردم رو برانداز میکردن. اینها هم از نعمت سحرخیزی بهره مند شدن. بدجور به همه نگاه می کردن و هنوز کسی را پیدا نکرده بودن که ارشادش کنند. جداْ اگه این ونهای سبز و سفید با شیشه های دودی به همراه یک الگانس سبز و سفید نبودن که منو ارشاد کنن چه بر سر ما میومد؟

راننده اتوبوس که وارد قسمت خانمها شد با لبخند به همه صبح بخیر گفت و سلام کرد و من به فکر افتادم که چقدر خوبه با آدمهای خوش اخلاق روبرو بشم. و دیدم چقدر قیافم سرد بوده و دیدن اون باعث شد که لبخند بزنم.

میدونی لبخند چقدر خوبه؟ حتما تو هم مثل من گوشت پره از مباحث خنده درمانی و معجزه خنده و شاد زیستن و این چیزا. یکیش هم این که باعث میشه قلب بهتر عمل کنه و اعصاب مخ آروم شن.

البته خوش خلقی راننده ۵ دقیقه بعد که یه نفر داد زد آقا زود راه بیفت اتوبوس خصوصیه رفت شما هنوز اینجایی. یالا چرا راه نمی افتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تموم شد. راننده هم  دستشو گرفت بیا بریم اینو به رئیس خط بگو. اونه که به من می گه کی برو من که اختیارم دست خودم نیستو...........

میبینی اینم از خوشی اون که چیزی نپایید.

حس کردم دلم برای یکی که نمی دونم کیه تنگ شده. خوابم می اومد و هوا سرد و من دیرم شده بود .

به هر حال نون در آوردن سخته.

دور میدون یارو توی دیگهای قلمبه ذرت بخارپز حلیم ریخته بود و من یه سرک تو دیگش کشیدم و دلم خواست. با اون دارچین ها و کنجد و شکر.

کاش میشد........

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 14:50  توسط آرام  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 11:7  توسط آرام  | 

امروز انگار سردتر شده انگار کسی حواسش نیست که هنوز پاییزه. چرا کسی بهشون نمی گه این سرما مال زمستونه نه پایییز.

پسره دماغش سرخ بود و گوشاش. پلیور نازکی داشت و شلوار خاکی که شاید یه روزی سیاه بود. میلرزید و وقتی من نگاهم بهش افتاد انگار می خواست جلوی لرزیدنشو بگیره. اما نتونست. اونم مثل من منتظر تاکسی بود و وقتی من سوار شدم یادم افتاد که دیروز هم همینجا دیده بودمش اما متوجه لرزیدنش نشده بودم.

توی تاکسی گرم بود با بوی نفت یا بنزین که با بویی مثه سوختگی قاطی شده باشه. بچه بغل مادرش عین یه توپ بافتنی بود و روی پای مامانش جا میشد تازه مادره یه ساک کهنه هم رو پاش گذاشته بود. بچه هر چند دقیقه نقی می زد و مادر می گفت ش ش ش. وقتی از ماشین ژیاده شدم نزدیک بود روی آبی که مثه جویبار کوچیکی راه افتاده و وسط راه یخ زده بود لیز بخورم. حس کردم زمین چقدر عصبانی شده. چقدر خودش رو سفت گرفته. انگار داره از زیر پام در میره.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 9:29  توسط آرام  | 

سلام

راستش این اولین باریه که وبلاگ دارم و دارم می نویسم. همیشه نوشتن رو دوست دارم. حتی وقتی فکر کنم که معلومه بی تجربه ام.

می خوام اینجا از خیلی چیزا بگم. من یه دختر ایرانی ساکن تهران تنها و حریص و کنجکاو و شاید هم فوضول و گاهی طغیانگرم.

این هم اولین نوشته در اولین روز و اولین صفحه. تا ببینم بعداْ چی می شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 9:18  توسط آرام  |