تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

استفراغ واژه

رکود

چقدر دلم میگیره وقتی صفحه وبلاگم اینقدر خلوته و حتی رهگذری هم ازش رد نشده

دلم پر میشه

از تنهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 0:59  توسط آرام  | 

انتخاب

اینجانب در پی شلوغی هایی که امروز در میدان تجریش دیدم به نوعی درگیر موج انتخابات شدم.

نه اینکه قبلش نبودم

راستش نمی دونم اگه ماشین داشتم به آنتنش روبان سبز گره می زدم یا نه

یا اگه چاری بودم هد بند سه رنگ می بستم و گلبرگ رو سر برادرانم می ریختم یا نه

یا اگه دوربین داشتم می ایستادم به عکاسی یا نه

یا اگه دوست پسر داشتم دستم رو با روبان سبز به دستش گره می زدم یا نه

یا اگه احمق بودم پوستر احمدی نژاد پخش می کردم یا نه

به هر حال

امروز خیلی درگیر این ماجرا شدم

به قدری که بستنی شکلاتی ای که به مناسبت تولدم خریده بودم کوفتم شد

راستی

امروز تولدم بود

نذاشتند درست و حسابی آرزو کنم

حتی مجال آرزو کردن هم نداشتم

شاد باشی

و دنیا به کام

تا اتمام روز من فقط یک ساعت باقیمانده

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 22:52  توسط آرام  | 

تولدم مبارک

از بین روزهایی که عین همند و روی برگه های تقویم تند تر از تو در حرکتند

تو

یک روز را برای آمدن انتخاب کردی

و آن روز آمدی

چیزی به یادم نمی آید

جز رد پایی که روی تقویم حک کردی

تولدت مبارک

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 23:32  توسط آرام  | 

اتوبوس از نوع بلیطی

در پیاده رو پیرمردی ایستاده بود. وقتی دید به طرفش میروم خوشحال شد و ایستاد. نزدیکش که رسیدم گفت : دختر جان دستم رو بگیر نمی تونم از این جوب رد شم.

اومدم بازوش رو بگیرم که به زور دستم را گرفت و زبری و خشکی دستاش حس بدی بهم داد.

قدمهاش را به سختی بر می داشت. حس بدی داشتم. دلم خیلی براش سوخته بود. قامت خمیده و دستهایی که دست من را هم می لرزاند.موهای یکدست سپید داشت و آفتاب سوخته بود. صورتش چروکیده و خشک بود.

به زور از جوب رد شد. ولی انگار خیال نداشت دستم را ول کند.

-عزیزم مرا تا ایستگاه اتوبوس ببر. ممنونم. راستی گفتی اسمت چی بود؟

جوابی نشنید

-ازدواج که نکردی عزیزم؟

من واقعا نمی دونستم چیکار کنم که ناگهان دستم را ول کرد و عین باد ناپدید شد.

سرم را به اطراف می چرخاندم در هپروت و سوال. آیا خیال بود یا نه.

تا اینکه در اتوبوسی که از روبرویم رد شد پیرمردی را دیدم که برایم دست تکان میداد.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 20:42  توسط آرام  | 

تبریکات

سلام خانم همسایه

حال شما چطوره؟

خسته نباشین

دیشب عروسیه دخترتون بود؟

(چادرشو به زور بالا میکشه)

به شوهرم گفتم حالا یه شب که هزار شب نمیشه. تحمل کن اینهمه اینا سر و صدا دارن. همساین دیگه

البته اون بنده خدا هم حق داشت گفت این بیشعوریشونو میرسونه که ساعت ده شب صدای آهنگشون میاد. بهش گفتم (لبش را گاز میگیره و چشماشو درشت میکنه) این چه حرفیه مرد

اگه شعور داشتن مارو هم دعوت میکردن کی از همسایه واجب تر

اما خوب شاید دلشون نخواسته نمیشه که از مردم انتظار داشت معرفت و شعور داشته باشن

حالا به هر حال امیدوارم دخترتون خوشبخت بشه خدا شاهده من براش دعا میکنم که زودتر حالش خوب بشه

از شما چه پنهون هر وقت یاد او پاچه پاره بازیش می افتادم نفرینش میکردم

(زنبیلشو میذاره رو زمین)

اما دیشب گفتم حتما قسمت نبوده دیگه. حالا پسر من جوونی کرده خامی کرده تو کوچه میخواسته ماچش کنه، کار بدی نکرده که بنده خدا، جاش نبود دخترتون اون کولی بازی رو در بیاره و پسر منو رسوای عالم کنه.

حالا بالاخره جوونن

دخترتون نفهمی کرد به ما جواب رد داد. آدم که نباید اینقدر کینه ای باشه. اما امیدوارم به پای شوهرش پیر شه. من که چشمم آب نمیخوره. مهری خانم میگفت دامادتون مهندسه.

اینقدر بچه ها بهش خندیدن. پسرم گفت این کچله چیش از من بهتره؟

اما من همیشه اینو گفتم قسمت آدم هرچی باشه همون میشه.

ایشالا عروسیه پسرمو که توی یه باغ گرفتم دعوتتون میکنم

خیلی دلم میخاد بیایین

یه عروسیه آبرو داری براش بگیرم که هفت شب و هفت روز طول بکشه تا مردم بفهمن یه من ماست چند من کره داره.

(چشماش رو دریده وار تو چشمهای مخاطب میدوزه )

حالا تا ببینیم خدا چی میخواد

(زنبیلشو بر میداره)

ببخشیدا من دیگه کمرم داره میشکنه

از بس رو پا واستادم

از طرف من هم به مریم جون تبریک بگین

سلام برسونین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 15:33  توسط آرام  | 

ندید بدید

زن : آقا از این بلوز گلبهیه ، صورتیشو ندارین؟

فروشنده : خانم عینک آفتابیتونو بردارین صورتیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 18:24  توسط آرام  | 

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

پیر مرد کنار پیتزا فروشی ایستاده و وقتی از جلوش رد میشم میگه : خانم جان میشه برام یه پیتزا بخرید؟

به خودم میگم یاد بگیر آرام خانم

فکر کن منم برم وایسم کنار این تویوتا فروشیه بگم آقا جان میشه برام یه تویوتا بخرید؟

به خدا عمل « تویوتا خریدن» برای بعضی ها مثل « پیتزا خریدنه » برای من

کارگرش هر روز میاد جای دماغمو که چسبوندم به شیشه مغازشون پاک میکنه و اونقدر چپ چپ نگام میکنه که خودم از رو برم

اما باز فردا صبحش زودتر اونجا وایستادم و زل میزنم بهش

دلم میخواد بگم آقا از این «کمری» ها قرمزشو ندارین؟ نمی یارین اونوقت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 21:21  توسط آرام  | 

ترس

اولین جمله ای که از ترس یادم میاد اینه : ترس برادر مرگه

الان بهتر از هر وقتی معنیشو میفهمم

وقتی توی بن بست و خلوت فکر خودم یک ایده را پرورش میدم آخرش تیشه ترسه که میاد و ریشه کنش میکنه و ایده همون جا خشک میشه

خوب این دلایل خیلی زیادی میتونه داشته باشه شاید خیلی وقتا لازمه که آدم فکر نکنه از الش اقدام کنه

درسته که اگه شکست خورد هر عقل سلیمی بهش میگه از اول باید فکر میکردی

اما اگر هم شکست نخورد اون عقل سلیم دهنش را می بنده و میشینه سر جاش

یه موقع هایی باید بگی گور بابای فکر اول شروع کنی بعد فکر

اینجوری وسط راه که رسیدی میتونی تا دلت میخواد در موردش فکر کنی

اما من که توی زندگی شخصیم وقتی خوب دور و برم را نگاه میکنم میبینم این عاقلانه و منطقی فکر کردنه خیلی جاها جلوی راهمو گرفته و خیلی کارهای نصفه نیمه مونده دور و برم

باید بلند شد بعد تصمیم گرفت

 

نتیجه : هیچگاه نشسته تصمیم نگیر پاشو وایسا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 10:47  توسط آرام  | 

روزی

داستان از اونجایی شروع میشه که گنجشکه دنبال غذا میگشت و هراسون به همه جا پر می زد و اونقدر از این شاخه به اون شاخه پرید که وقتی به خود اومد تازه فهمید که از شهر دور شده و خورشید هم یه پاش را گذاشته بود اون طرف کوه و اون یه پاش مونده بود این طرف.

کز کرد روی یه شاخه خشک و همینطور که داشت شست پاش را لیس می زد غصه میخورد.

از صبح که با صدای تیر تفنگ یه پسر بیدار شده بود و اون موقع که اومد آب بخوره گربه بهش حمله کرده بود و وقتی پریده بود با سر رفته بود توی شیشه و وقتی یک کرم پیدا کرده بود اونقدر کرمه تلخ بود که نتونسته بود قورتش بده.

گنجشک نفس نفس می زد و روی شاخه نشسته بود و سرش را به تنه درخت تکیه داد و دور و بر و نگاه میکرد.

اونقدر خسته بود که کم کم خوابش برد و تعادلش را از دست داد و افتاد روی زمین که یه گودال کوچیک آب بود و خیس شد و توی اون غروب اونقدر سردش شده بود که نمی تونست بپره

چند ثانیه بعد یه روباه با جنازه گنجشک کوچکی وارد لونه اش شد و به بچه کوچیکش گفت انگار خدا این لقمه رو سر راه من گذاشته بوده عزیزم بخورش تا فردا هم خدا بزرگه

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 11:34  توسط آرام  | 

کار

الان که ۴ روز از سال جدید میگذره

من رسما اعلام میکنم

که به یک کار با حقوق بالا نیاز دارم

میخوام

شک هم ندارم

شغلی با حقوق ماهیانه ۵۰۰ هزار تومان

با همکارهای خوب و محترم و فهمیده و با شعور و انسان و دانا

در زمینه شغل قبلیم

من این شغل را میخوام

تو ای خدایی که اون بالا نشستی

برای این خواسته هیچ زحمتی نخواهی کشید

و مرا به این خواسته خواهی رساند

چون من خیلی شفاف ازت خواسته ام

من توی همین ماه ازت این شغل را میخوام

منتظرم

دیر نکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 13:50  توسط آرام  |