تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر
آرام نویسه های ذهن درگیر
زندگی و افکار مکتوب دختری به نام آرام
نگارش در تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391 توسط آرام
ای بابا خسته شدم از این هوای بهاری و برگهای تازه و شکوفه های صورتی
هی بارون میزنه و همه جا خیس میشه
دیگه آواز این پرنده ها هم که خیلی خز شده
کی میگه این هوا دو نفره است؟
پرده رو میکشم و صدای آهنگ رو بلند میکنم
هوای اتاقم خوب است
مدام تک نفره بودنم را به رخم نمی کشد

نگارش در تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 توسط آرام
موضوع انشا:
محل زندگی خود را توصیف کنید
...
به نام خدا
ما در یک پنت هاوس زندگی میکنیم
پنت هاوس ما در طبقه دوم برجمان قرار دارد
برج ما چهار طبقه دارد

این بود انشای من


برچسب‌ها: موضوع انشا, طنز, نوشته های شخصی
نگارش در تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391 توسط آرام

یه سال یه هفته زودتر از نوروز واسه هفت سین چند تا ماهی خریده بودیم و همشون توی یه تنگ بزرگ بودن.  هوا هنوز سرد بود و بخاری هامون روشن بودن.

از اونجایی که ما هم مثل خیلی از مردم بلد نیستیم چطوری باید با ماهی قرمز رفتار کرد به خیال اینکه ماهی ها سردشون نشه تنگشون رو گذاشته بودیم نزدیک بخاری.

حتمن کلی هم از این حرکت حیوان دوستانه خودمون راضی بودیم.

حواسمون دیگه به ماهی ها نبود و یه صدایی از اون طرف اومد و تازه فهمیدیم که ماهی ها دونه دونه از تنگ پریدن بیرون. یکی دیگه مونده بود که اونم چند بار تلاش کرده بود و نتونسته بود بپره بیرون.

خوشبختانه هیچکدومشون نمردن و از یه نفر پرسیدیم و گفت یه قالب یخ بزرگ بندازین تو تنگشون و بعد دیدیم که چقدر ماهی ها سرحال شدن وقتی آبشون یخ شد.

 

حالا اینو گفتم واسه اینکه این روزها یه چیزایی به شدت منو یاد این اتفاق می اندازه.

مثلن وقتی توی یه کشوری اوضاع به هم میریزه مردمش شروع میکنن به پراکنده شدن. آمار مهاجرت میره بالا.

حالا کاری به این ندارم. الان یه چیزه دیگه تو ذهنمه.

هوای بهاری و خیس بارون الان با گلهایی که شهرداری این طرف و اون طرف کاشته و برگهای تازه دراومده و هرازگاهی شکوفه های سفید و صورتی و حس تازگی خیلی خوبی که توی همه جا هست هوا یه جورایی به شدت دو نفره میشه.

وقتی این هوا اینقدر دو نفره بشه بعد امثال من که تکی ان حالشون گرفته میشه و وقتی نه توی در و همسایه همصحبتی دارن و نه توی دوستاشون و کانتکتهای موبایل و فرند های فیس.بک و نه هیچ جای دیگه دست به دامن یه مشت نوشته دیجیتالی می شن.

در همین حد.

هوا که گرم بشه ماهی ها از تنگ می پرن بیرون. به احتمال زیاد می میرن. تک نفره ها هم عاجز میشن شاید.

شاید خوبه خودشونو ببرن کافی شاپ.

نگارش در تاريخ سه شنبه 22 فروردین1391 توسط آرام

گاهی درگیر حالت عجیبی میشوم و دلم میخواهد به خودم ثابت کنم که در این دنیای به این بزرگی کسی هست که بتواند کمی برای لحظه ای حالم را عوض کند.

گوشی موبایلم را بر می دارم. هر بار میگوید که لیست دوستانت زیادی شلوغ است. و من فکر میکنم که عجب گوشی احمقی است که به تعدادها دلخوش میکند.

آخرین ارتباطها ایرانسل است که اصرار دارد 100000 ریال شارژ دیگر بخرم تا 14 ریال جایزه به من بدهد و یا اصرارهای هر شش ساعت یکبارش که شارژ بگیرم تا چند کیلوبایت برنده شوم.
بازهم همینش هم از هیچی بهتر است.

تمام شماره ها و اس ام اس ها را زیر و رو میکنم و چند ارتباط نخ نما پیدا میکنم و پیامکی میزنم و حالشان را می پرسم. یکی شان میپرسد شما؟ دو تا جواب نمیدهند و یکی هم خاموش است. دو سه نفر هم با یک اس ام اس از سربازکنی جواب میدهند خوبم تو چطوری؟

همین است دنیای ارتباطات من.

شاید وسوسه شوم و سری به چت روم های پر ازدحام بزنم و بعد از کلی سین جیم و نوشته های درهم و برهم اتاقی خالی پیدا میکنم که برای من هم جا داشته باشد.

بازارشان گرم است. دخترهایی که نمیدانم اینهمه شارژ ایرانسل را کجایشان جا می دهند و پسرهایی که دنبال خانمهای پولی میگردند و پسرهای خردسالی که بلافاصله عاشق آرام سی ساله میشوند و بلافاصله فارغ می شوند و میروند پی کارشان.

دنیایی به این بزرگی برای آدم چقدر تنگ است. دنیایی که دارد می ترکد از اینهمه آدم چقدر برایم تنگ میشود.

زیادی تنگ.


نگارش در تاريخ شنبه 19 فروردین1391 توسط آرام

سبک می شود دلم وقتی توهم تو را می زند

جاری میشود زندگی در من وقتی توهمت مرا گرفتار میکند

من نمی دانم کدامشان سخت تر است. اینهمه بار یا کشیدنشان به تنهایی

گاهی شک میکنم اینهمه بار برای من زیادی سنگین نیست؟

اما توهمت هم خوب است. بار ها را سبک میکند. دردها را کمرنگ میکند و اتفاقات را جاری.

ولی چه فایده که توهمت که از بین برود همه آنها بر میگردند. سمج تر از همیشه

نگارش در تاريخ جمعه 11 فروردین1391 توسط آرام

خوب که دقیق شدم دیدم هرچی از دنیای به اصطلاح واقعی بیشتر دلزده شم، حضورم در دنیای به اصطلاح مجازی بیشتر میشه. جوری که یه موقع هایی باید لامپ یاهو مسنجر رو هفته ای یه بار عوض کنم.

خوب که دقت کردم دیدم که سال و ماه و روز و لحظه های تقویمی فقط بهونه های دلخوش کنک زود گذری اند که اثرشون زود تموم میشه.

امسال دو بار رفتم کوه. کاری که سال گذشته همش فقط و فقط در موردش حرف زدم. فقط حرف.

امسال میلم به نقاشی بیشتر شده. اما بازم دستم نمیره سمت قلم و پاستل گچی ها با حسرت نگام میکنن و شرمنده خاک خوردگیشونم. آبرنگم رو هم که قایم کردم توی یه کارتن زیر تخت. می ترسم خوب. باید یه استاد باشه. کی میگه خودت باید تمرین کنی. استاد باید داشته باشی. یکی که بلد باشه و خوش اخلاق و خوب هم یادت بده.

طراحی وب هم استرسی از همه عظیم تره. اصن همین الان که دارم می نویسم این قلبم تندتر میزنه. می ترسم.

ببین. همین الان فهمیدم که ترس ترس و ترس است که من را در جای خود نگه داشته و به جاش دلخوش یه مشت کلیک و یوزر و پسورد شدم و هی لایک میزنم پای عکس ها و نوشته های کپی شده این و اون.

سال نود و یک هم به هر جون کندنی بود شروع شد.

فک کن اگه این آمریکایی های دشمن و بد و بی تربیت راست بگن که سال 2012 دنیا تموم میشه چه حالی میکنم من.

هرچی پول دستم بیاد رو خرج میکنم. هر آرزویی هم که داشتم رو به هر جون کندنی که بود برآورده می کنم و دیگه هی نمیگم بعدن. بعدن. بعدن.

همین الان.

آرام پاشو.

درسته که جوجه مرغ باید با قدرت از درون تخمش رو بشکنه تا بیاد بیرون. اما من در این جایی که هستم از پشت همین تریبون اعلام میکنم تا پیدا شدن نیمه گم شده همین جا دست به سینه میمونم و کلیک میکنم و لایک میزنم. نیروی درونی به اندازه کافی زحمت کشیده. الان نوبت اون نیمه بیرونیه که بالاخره زحمت بکشه و تشریفش رو بیاره. راست میگم دیگه!!!

همین.

نگارش در تاريخ جمعه 26 اسفند1390 توسط آرام
شاید آخرین پست سال نود باشه
شاید هم نباشه
یه مقداری دلگیرم
اما در کل خوشحالم

چند تا از چیزهایی که ذهنم رو درگیر کرده



•    آیا یک انسان با شغلش تعریف میشه؟ آدمی که بیکاره هویتی نداره؟
وقتی یکی بهت میگه بیکاره چه حسی بهت دست میده؟
ازش بدت میاد یا به چشم کم نگاهش میکنی یا دلت میسوزه یا خیلی اهمیتی نداره که طرف چیکارس؟



•    وقتی که قراره مقدار زیادی از وقتت رو با آدمهایی که درک ندارن بگذرونی چطوری میتونی باهاشون کنار بیایی؟
وقتی تحقیرت میکنن یا بهت توهین میکنن یا رفتار خوبی باهات ندارن چیکار میکنی؟
مقابله به مثل میکنی ؟
تو هم بدترش رو سرشون میاری؟
ساکت میشی و قصه میخوری؟
به فکر تلافی کردنی؟
نفرینشون میکنی؟
میری زیرابشون رو میزنی؟
یا بیخیال میشی؟



•    وقتی که به آرزوهات نمیرسی چیکار میکنی؟
دست به دامن مادر و خواهر و عمه روزگار میشی؟
دست به دامن می و دود میشی؟
دست به دامن دعا و استغاثه میشی؟
میزنی زیر همه چیز؟
آرزوهای دیگه ای پیدا میکنی؟
یا اصن آرزویی نداری؟



•    به خودت چه حسی داری؟
سوال برات عجیبه؟
نمی دونی؟
هیچ حسی؟
دلگیری؟ ازش خوشت نمیاد؟ دلت میخواد نبود؟
دوستش داری؟ عاشقشی؟ دلت میخواد بغلش کنی و ماچش کنی؟



•    وقتی کار بدی انجام میدی چیکار میکنی؟
خودت رو سرزنش میکنی؟
عصبانی میشی؟
توجیه میکنی خودت رو؟



•    حست نسبت به 90 چیه؟ خوبه  که داره تموم میشه؟ کاش ادامه داشت؟ کاش نود و یک اینجوری نباشه؟ کاش نود و یک ادامه همین نود باشه؟ اصن مهم نیست؟ کاش زودتر تموم میشد؟




آرام خوشحال است. خوشحاله. چون که خیلی روی خودش کار کرده. تونسته عادتهای بدش رو کمتر کنه
تونسته موفقیتهاش رو ببینه
تونسته از شکست هاش درس بگیره
تونسته خودش رو بیشتر درک کنه و بیشتر دوست داشته باشه
تونسته  فکرهای مهمی رو توی ذهنش حسابی بپزه
تونسته خیلی از گره های ذهنش رو باز کنه

امروز از تمام روزهای آینده جوانترم. قدرش رو می دونم.
درست میشه. من بزرگتر از همه مشکلاتم. من از همشون قوی ترم. من از همیشه خوشحال ترم.
هر گره ای یک هدیه است. چون که بعدش یه پله است که بالاترت میبره
پس از گره ها استقبال میکنم
هی تو.
از خودت بیا بیرون. از گیر دادن به خودت و اذیت آدمهای دور و برت هم دست بکش.
از گیر دادن به روزگار و زمونه هم دست بکش
بلند شو
تنها تو سازنده فردای خویشتنی. پس عزمت رو جزم کن.
بلند شو.
لبخند شیرینی در قله منتظر توست.

نگارش در تاريخ پنجشنبه 13 بهمن1390 توسط آرام

یه زمانی تازه وارد یه شرکتی شده بودم. روز اول بهم گفتن می تونی پشت هر سیستمی که خالی بود بشینی. منهم اون روز صبح چند دقیقه قبل از هشت رسیدم و همه سیستمها خالی بود و منم نشستم پشت یکی از اونها.

از قضا صاحبش زودتر از بقیه رسید و از صدای نق نق و پچ پچش حدس زدم که داره نق می زنه. اومد و رفت پشت یه سیستم دیگه و وقتی صاحب اون سیستم دیگه اومد دختره بلند گفت وای ببخشید من نشستم جای شما و بعدش رفت پشت یه سیستم دیگه و صاحب بعدی که اومد باز این موضوع تکرار شد.

اینو بذار تو پرانتز که اینجوریا هم نیست که یه سیستم برای یه نفر باشه. اما کسی که قدیمی تر باشه بیشتر پشت یه سیستم نشسته و یه جورایی حس میکنه که حق آب و گل داره و به خصوص میتونه به تازه واردها تهاجم هم داشته باشه.

خلاصه نکته اصلی داستان از اونجایی شروع شد که مال باخته رفت و نشست پشت سیستم دختری که یه رتبه از ما ها بالاتر بود و داشت پله های ارشد بودن رو طی می کرد.

بازم به ارشد گفت عزیزم ببخش که سر جای تو نشستم. اما ارشد به جای اینکه بگه خواهش میکنم یا مثلن بگه پاشو یا هر چیز دیگه ای گفت: چه اشکالی داره من یه سیستم خالی دیگه پیدا میکنم. و بعد هم خیلی عادی رفت یه جای دیگه پیدا کرد و موضوع همین جا تموم شد. یعنی ارشد کارش رو پنج دقیقه بعد از اینکه رسید شروع کرد و اون دختر تا یک ساعت بعد هم نشسته بود و هنوز سیستم رو روشن نکرده بود.

ارشد های اون شرکت از بقیه فعال تر و جدی بودن.

یاد روز مصاحبه افتادم که گفتن اینجا راه رشد برای همه بازه و شاید یک نفر بعد از شش ماه رشد کنه و یک نفر بعد از سالها هم در همون سطح بمونه.

آدمهای ریز هستند که به جای نگاه کردن به جلوی روشون چشمشون به اطراف می چرخه و به جای اینکه به سمت جلو حرکت کنند سعی دارن اطرافیان را سر جای خودشون بشونن و کنار بزنن و ببینن به کی می تونن زور بگن و در کل مسیر حرکتشون به جای اینکه یک خط راست و مستقیم به جلو باشه یک مسیر زیگزاگ و کج و معوجه که بعضی وقتها نمودار جابجایی اش (یعنی خط مستقیمی که نقطه شروع را به نقطه پایان وصل میکنه) یک خط کوتاه و شاید یک نقطه باشد.

آدمهای ریز می خوان حقشون رو از بقیه بگیرن و آدمهای درشت برای رسیدن تلاش میکنند

آدمهای ریز می خوان از بقیه جلو بزنن و آدمهای درشت می خوان از خودشون جلو بزنن و هر بار از دفعه قبلشون بهتر عمل کنند

آدمهای ریز زیاد نق می زنن و آدمهای درشت زیاد دست به کار میشن

آدمهای ریز بیشمارند و آدمهای درشت انگشت شمار

نگارش در تاريخ جمعه 30 دی1390 توسط آرام
ایستگاه اتوبوس های تجریشه و اتوبوس ها به صف ایستادن و تپ تپ دود به خورد هوا میدن. هوا گرفته بود و مردم مدام سوار میشدن ببینن جا برای نشستن هست یا نه. قیافه های مردم مثه اکثر مواقع قیافه های مردمی خسته و کلافه بود که دوست دارن سر به تن همدیگه نباشه.
خسته میشن و فکر میکنن اگه دنیا به کامشون نیست تقصیر بقیه مردمه و دلشون میخواد همدیگه رو هل بدن و پاشون رو روی پای اون یکی بذارن.
اگه بچه ای نقی زد فورن با سیس ممتد دهنش رو ببندن.
اگه یکی حجابش ناجور بود چشمش رو در بیارن.
چادری ها به مانتویی ها چپ چپ نگاه کنن و مانتویی ها به چادری ها.

تو همین درگیری های درونی و نگاه های خسته و خشن صدای نا واضح پیرمردی که نسخه ای دستشه و لباسهای رنگ و رو رفته و کثیفی تنش کرده به سختی در بین بقیه صداها گم میشه.
هیچی نمیشنوم اما حدسم اینه که داره از بیماری ها و دختران دم بخت و داروهای گرونش حرف میزنه.

یه پیرزنی که جلوتره دستش رو کرده تو کیفش و پیر مرد چشم از دستش بر نمی داره و ته دلش قند آب میکنه تا اینکه بالاخره پیر زن یه اسکناس پاره پوره پنجاه تومنی در میاره و بهش میده و پیرمرد میگیره و در حالیکه چشمش دنبال یه اتوبوس دیگه است پیاده میشه. میخوره به یه خانمه دیگه و خانمه قیافه اش میره تو هم و یه غری میزنه و میاد بالا و میله اتوبوس رو محکم میگیره.

چند لحظه بعد صدای مردی شنیده میشه. پیرمردی با لبهای سیاه و ریش سفید و لباسهای سیاه و دودی.
سلام میکند و عذر خواهی و بیان میکند که راننده اتوبوس بوده است و تصادف کرده. دیگر نمی تواند رانندگی کند و برای مخارج زندگی اش از مسافران کمک میخواهد.

پیش خودم میگم چقدر زیاد شدن اینا. در همین فکر دختر جوونی که کنارم نشسته دست میکنه توی کیفش و از بقیه میخواهد که اسکناس دو هزار تومنی اش را به پیر مرد برسانند. خانمی که میله اتوبوس را گرفته اسکناس پنج هزار تومانی اش را روی آن میگذارد و به پیر مرد می دهد. دست پیرمرد پر از اسکناس های درشت است. مردها هم دست در جیبشان میکنند و پیرمرد پس از اطمینان خاطر از اینکه دیگر کسی قصد کمک کردن ندارد از همه تشکر میکند و با آرزوی سلامتی و سفر خوش اتوبوس را ترک میکند و مسافران با لبخند و نگاه مهربان و رضایتمند بدرقه اش میکنند تا پیاده شود.

به این فکر میکنم که گدای قبلی داستان غم انگیز تری داشت. سنش بیشتر بود و اوضاعش اسفناک تر بود. اما صدای رسای این پیرمرد چه داشت که توانست توجه مردم را به خودش جلب کند؟
باز هم فکر میکنم که حتی اگر دست به گدایی هم زده اند باید خوب و موفق و قدرتمند عمل کنند.
در هر زمینه ای هر چقدر آگاه تر و قدرتمند تر باشی موفق تری. مهم نیست که کجا ایستاده ای و از کجا آمده ای. مهم این است که شناخت خوب و درستی از خودت، جامعه مخاطب و رقیبان و خیلی چیزهای دیگه داشته باشی.

....
پر از انرژی و انگیزه می شوم. باید به دنبال راه های بهتر شدن در همین نقطه ای که هستم بگردم.

نگارش در تاريخ چهارشنبه 28 دی1390 توسط آرام
وقتی یکی میخواد نصیحتتون کنه:
اگه طرف خودش به یه جایی رسیده باشه ، تو دلت میگی برو بابا نفست از جای گرم بلند میشه.
اگه خودش به جایی نرسیده باشه، میگی آخه تو اگه بیل زنی چرا باغچه خودت رو بیل نمی زنی.

آخه آدم چیکار کنه ؟
چرا نمیذارین یه کمی نصیحتتون کنیم آخه؟
چرا جلوی دهن آدم رو میگیرین؟

عین بچه آدم گوش کنین و بگین چشم
آفرین
حالا شد

نگارش در تاريخ دوشنبه 26 دی1390 توسط آرام
جوون تر که بودم خیلی دوست داشتم همه کاره باشم. به خاطر همین به هر موضوعی که دستم میرسید سرک میکشیدم.
یا اون بنده خدایی که سر راهم بود را کلی سوال پیچ میکردم یا اگه کتابی چیزی پیدا میکردم می خوندم و یا اگه مثلن در موردش چیزی نمی دونستم کلافه میشدم، از خودم خجالت میکشیدم و احساس ضعف و کوتاهی میکردم.
این ماجرا همینجوری بود تا اینکه دیدم دارم به اون اقیانوس کم عمق و گسترده تبدیل میشم و هی بهم گفتن باید عمیق باشی و فلان و بهمان.
دیگه تصمیم گرفتم وارد هیچ شاخه جدیدی نشم و همین شاخه ها و برگهایی رو که دارم رو گسترش بدم.
بعدش دیگه هرکی پیدا میشد و میگفت که وای آرام تو توی طراحی لباس خیلی استعداد داری من میگفتم که نه باشه واسه دوران زندگی بعدی. دیگه نمی خوام وارد بحث جدیدی بشم.
یا اگه کسی میگفت آرام بیا این کار رو یاد بگیر کلی توش پول هست میگفتم نه من نمی خوام چیز جدیدی یاد بگیرم.

اگه این دلم خودشو تیکه پاره میکرد واسه طراحی بازی های کامپیوتری بهش میگفتم نه عزیزم دیگه باشه واسه تناسخ بعدی.

خلاصه همینجوری دارم میگذرونم تا اینکه یه جایی یه شرکتی آگهی زد که یه نیرو میخواهیم که هیچ کاری بلد نباشه اما سابقه داشته باشه. اول اسمش آ باشه و ساکن تهران باشه و توی بلاگفا هم وبلاگ داشته باشه. J

من هم خوشحال و شاد و خندون رفتم به دنبال اون آگهی و اونها هم رزومه ام رو پسندیدن و زنگ زدن واسه مصاحبه.

من هم اونقدر ذوق زده بودم که کلی استرس و هیجان داشتم اونقدری که تازه بعد از اینهمه سال فهمیدم معده ام کجاست و درد معده چه طعمیه.

رفتم و مصاحبه کردم و گفتم و گفتند و قرار شد خبر بدهند. دوباره توی محدوده ای که قرار شد خبر بدهند این معده من تصمیم گرفت از حلقم بزنه بیرون و وقتی خودش متوجه شد که اندازه حلق من برای معده ای چون او بسیار کوچک است تصمیم گرفت استخوانهای جناق سینه را از هم بشکافد تا بتواند به دنیای خارج پا بگذارد. که متاسفانه موفق نشد.

تا اینکه کسی نه زنگی زد و نه ایمیلی و نه خبری و این بی خبری من را متوجه ساخت که در این مصاحبه هم پذیرفته نشده ام.

 

اما غرض از اینهمه یاوه گویی این بود که کی میگه آدم نباید همه چی رو بلد باشه. آدم باید بازاریابی بلد باشه. باید بتونه اون مصاحبه گر را به هر قیمتی و قسمتی و روش و صحبتی مجاب کنه که هیچ گزینه بهتری جز آرام برای این کار وجود نداره. باید مجبورش کنی همون موقع بهت بگه که از همین الان پاشو بیا سر کار.

باید روانشناسی هم بلد باشی و زل بزنی تو چشماش و بهش بگی شما کودکی سختی داشتی. تا حالا شده عروسکت رو به زور ازت بگیرن ؟ و بعد اونهم بزنه زیر گریه و به تو ایمان بیاره.

باید ورزشکار باشی و توی یه رشته هنری مثل باله هم عالی باشی تا با یه حرکتی همچین نرم و مجذوب کننده بشینی روی صندلی و انگشتات را بنوازی روی میز.

باید خود آرایی هم بلد باشی و جوری آرایش کنی که یارو فکر کنه وای خدایا این از نواده کاترین زتا جونزه یا آنجلینا جونم.

 

خلاصه باید همه چی رو بلد باشی. این دوای درد افرادی چون من است. من که تنهای تنها کلهم بار زندگی رو خودم به دوش می کشم. کار پیدا کن و کار چاق کن و بازاریاب خودم، خودمم. تازه همه اینهایی که گفتم فقط واسه یه مصاحبه ساده است. واسه یه کار پیدا کردن ساده.

اگه بخوام برای زندگی روزمره توی سرزمین پهناوری به اسم تهران صحبت کنم که دیگه مطمئنن اشک امونتون نمی ده.

 
نگارش در تاريخ دوشنبه 19 دی1390 توسط آرام
بازم بلاگفای مسخره پست منو نفرستاد و هنگ کرد
به خودم قول دادم و گفتم و تاکید کردم و میگم و تاکید میکنم که :
اول ورد بعد بلاگفا
الان هم فقط داریم تمرین میکنیم
یک دو سه
امتحان میکنیم
...
لعنت لعنت به این چرخی که هیچ رقمه به ساز ما نمی رقصه
ما هم هرچی ساز دور و برمون بوده رو امتحان کردیم
لعنت به اون ساز سازی که سازهای ما رو با زمونه تطبیق نداده
نمیده
نمیده
لعنت

نگارش در تاريخ پنجشنبه 8 دی1390 توسط آرام


جهت بازدید از نمایشگاه پاورچین و خرید محصولات پیام بگذارید.
چنانچه دوست دارید از آخرین اخبار مطلع شوید شماره تماس خود را به صورت نظر خصوصی بگذارید.

نگارش در تاريخ یکشنبه 4 دی1390 توسط آرام
بعضی وقتها این چرخ لامصب نمیچرخه
بعضی وقتها این جیب لامصب خالی میشه
بعضی وقتها یار لامصب دلتو له میکنه و میره
بعضی وقتها رفیق لامصب از پشت خنجرت میزنه
بعضی وقتها همه چیز برضد توئه
بعضی وقتها اصلن حال خودتم نداری
بعضی وقتها گوشی رو خاموش میکنی و میزنی به دیوار
بعضی وقتها خودتم نمیدونی چه مرگت شده
بعضی وقتها حالت از کل کهکشان راه شیری به هم میخوره
.....
پاشو با مشت بکوب به دیوار
سرت رو بزن به زمین
فحش بده
هرچی فحش بلدی بده به روزگار و زمین و زمون
خواهر و مادر و عمه و عمو و همه کس و کارش رو به هم پیوند بده
اما بعد از همه اینا
پاشو
لباساتو بپوش
تنها برو ببیرون
یک ساعت ، دو ساعت، حتی بیشتر
فقط راه برو
به هیچی فکر نکن
هرچی صدا هست رو بشنو. بوق ماشینه یا تق تق عصای پیرمرد یا کِلِش کِلِش پای خودت یا صدای قوطی توی جوب یا صدای شوم کلاغها. بشنو. هر چی که هست را بشنو. فقط هر چی میتونی بشنو/
هرچی هست رو ببین. اگه یه سطل اشغال کثیف کنار خیابونه. اگه دو تا افغانی بخت برگشته یخ زده است. اگه درختهای کج و معوج خیابونه. اگه کوچه بن بست. اگه تابلو ورود ممنوعه. اگه یه بچه کثیف و گلی فال فروشه. همه رو ببین. نگاه کن. فقط نگاه. نه خوشت بیاد نه بدت. نه انتقاد کن و نه تحسین. هرچی میتونی ببین.
سردی هوا رو حس کن. ممکنه استخوونات هم سردشون بشه. ممکنه پاهات ذوق ذوق کنن. ممکنه آب از دماغت راه بیفته. همه رو حس کن. بچش. با همه حسهات درگیر شو.
این فکر لامصب رو خالی کن. اینقدر خوب و بد نکن. خالیش کن اون ذهن لامصب رو که همش داره حرف میزنه. داره زر میزنه.
خوب که خسته شدی و یخ کردی و بدنت درد گرفت برگرد خونه.
یه چایی گرم بخور
اگه خوابت میاد بخواب
اگر نه چشماتو ببند
خوب میشی
خوب
گور بابای دنیا. اگه نمیشه کاریش کرد ولش کن. درک رو برای همین ساختن که این دنیای سنگین و گس و بدمصب رو بفرستیش به درک.

نگارش در تاريخ دوشنبه 14 آذر1390 توسط آرام
مرد همسایه در لابلای گریه و ضجه هایش کاسه آش را سر میکشید و هق هق زنان ظرف قیمه اش را پر میکرد و سیب زمینی ها را روی برنجها فشار میداد. میکروفونش صدای بلعیدنش را سانسور میکرد و او همچنان صدای هق هق سر میداد و شیشه های اتاق من می لرزید. مردم چشمهای اشکبارشان را به دیگ های پلو دوخته بودند و قابلمه هایشان سر و کله نفرات جلوی صف را آزار میداد.
پیرزنی از آن ته صف داد میزد آقایان اینجا چه میدهند و وقتی شنید قیمه میدهند با اندوهی وصف ناپذیر گفت کاش همانجا کباب گیرم آمده بود. آخر دیشب قیمه خورده بودم.
اشک در چشمان کنار دستی هایش حلقه زد و انگشت شماتت او را نشانه گرفت که چرا ما را خبر نکرده بودی. در دفاع چیزی نداشت بگوید جز اینکه به خودش هم دیر خبر رسیده بود.

نگارش در تاريخ جمعه 11 آذر1390 توسط آرام
من پر میشوم از حرف و پر میشوم از آرزو

از دردهای مشترکی که از بس مشترکند گفتنشان دردشان را نه کم میکند و نه فراموش میکند و نه چیزی

از حرفهایی که من را پر میکنند و من چاق و چاقتر میشوم و صورتم عین باد کنک میشوم و می فهمم که من دارم از حرف میترکم

اگر از داخلم حرفهایم را کپی کنی و یک صفحه ورد جدید باز کنی و پیست را بزنی تمام هاردهای عالم هم نمی توانند اینهمه حروف درهم برهم را که از همه الفباهای جهان پر میشود را در خود جا بدهند.

و من میبینم که پوستم روز به روز کشیده تر میشود و الفباها عین جنین ها و تخمها و تخمک ها و نوزادان و کودکان سی ساله از همه جای بدنم پاهای ریز و درشتشان را به پوستم فشار میدهند و من که خود را زیر گودالی در عمیقترین گورستان جهان چپانده ام و من و حرفها عین پدیده بیگ بنگی می مانیم که به اندازه کائنات جا ندارد و هوس انفجار هم ندارد. که انفجار فقط فضای دردت را بزرگتر میکند نه چیز دیگری.



بقیه اش ....
نگارش در تاريخ شنبه 5 آذر1390 توسط آرام
قبلتر ها که دانشجو بودم و بعدش که وارد محیط کار بودم یک حلقه ای در انگشت دوم دست چپم کرده بودم و همه به دنبال پیدا کردن مختصاتی از آن شاهزاده خوشبخت بودند که این حلقه را در انگشت این پرنسس باوفا چپانده بود.

بندگان بسیاری سرکار بودند و من همیشه از این بابت خوشحال بودم تا اینکه آخرین جایی که کار میکردم یه بنده خدایی اومد و باعث شد که گول زننده بودن این حلقه رو شود و دیگر حلقه از دستم در اومده بود و شاید هرازگاهی دستم میکردم اما خیلی وقتها هم یه گوشه ای میموند و تا مدتی یادم میرفت.

امروز بازهم از یکی از اون سوراخ سمبه ها پیداش کردم و دوباره دستم کردم.

نمیدونم چی باعث میشه یه عالمه تغییر ازش حس کنم. حس میکنم دستم یه رنگی گرفت. انگار که قبلن سیاه و سفید بوده باشه.

حس میکنم انگشتانم کشیده تر شدن و ناخنهایم براق تر.

نمیدونم چرا

اما این یه حلقه برای اولین بار باعث کلی تغییر در حسی که به خودم و به انگشتام و به زندگیم دارم شده

عجیبه برام

عجیت

نگارش در تاريخ شنبه 21 آبان1390 توسط آرام

خوشبختانه این روزها خیلی از افرادی که هنوز هم که هنوز هست فرق سیستم عامل و نرم افزار و وبسایت را نمیدانند هم در خانه هایشان ADSL دارند و حالش را میبرند.

یکی از همین افراد هست که به این فامیل ما که تازه لیسانس نرم افزارش را گرفته بود میگفت مهندس من هم خیلی کامپیوتر دوست دارم. علاقه ام در حدی است که همیشه در فیس بوک چرخ میزنم. امیدوارم شما هم که الان مدرکت را گرفتی به زودی وارد فیس بوک بشوی.

بعد این انسانهای علاقمند به تکنولوژی در اینترنت خیلی هم بیشتر هستند. کلا اینترنت در چند کلمه خلاصه میشود. یاهو مسنجر، ایمیل، فیس بوک و شاید بعضی وقتها خدای نکرده گوگل.

بعدش هم این انسانهای متمدن هی برای آدم ایمیل میزنند. از تغییر نام خلیج فارس گرفته تا بزرگداشت کوروش تا جکهای پــ نه پـــ و عکسهای شخصی بازیگران و زندگی خصوصی فلان کسک.

بعدش افتخار هم میکنند. در میهمانی ها برای پیرزنهای اینترنت ندیده کلاس هم میگذارند. حتی در مورد آب خوردن هم توی اینترنت مثالی، تبصره ای، جمله ای و یا داستانی برایت می آورند.

خوب ما ایرانیها خیلی باهوشیم. خیلی عاشق اینترنت شده ایم. مدام فیلم های عروسی و عکسها و اتفاقات ناخوشایندی را که برای انسانهای معروف افتاده است را برای هم ایمیل میکنیم.

یک بنده خدایی مبلغ ناچیزی از سرمایه من و شما و کلهم تاریخ چندین هزار ساله من و شما و گذشته و حال و آینده من و شما به جیب زده و من و شما یک ایمیل یا یک استتوس را در فیس بوک مدام نشخوار میکنیم و به خیال خودمان مبارزان راه آزادی هستیم.

یک بنده خدایی رفته است اروپا ، آنهم به دلیل ممنوعیت فعالیت در ایران و کنسرت گذاشته است و ما عکسهای دخترش و خودش را در اینترنت نشخوار میکنیم.

دو فوتبالیست حرکت زشت و شرم آوری کرده اند و من و شما شرم آورتر از آنها مدام این عکسها و خبرها را نسخوار میکنیم.

فلان هنر پیشه فیلمش هم در حال اکران است و مدام ایمیل میزنیم که فلانی را آزاد کنید.

سازمان یونسکو و یونیسف و کاخ سفید منتظر نشسته اند و افرادی را گماشته اند تا تعداد دفعاتی که ما ایمیل حاوی تصاویر دلخراش یک کودک را برای هم فوروارد میکنیم را بشمارند و آن عدد را ضربدر 5 سنت کنند تا به خانواده آن کودک کمک مالی کنند. یکی از همین ایمیل ها از پنج یا شش سال پیش برای خودم فوروارد شده و من فکر میکنم این کودک چند ماهه الان باید نوادگانی با این سن داشته باشد.

یا بنده خدایی که به رحمت خدا رفته است و ما هنوز عربده های ایمیلی میکشیم که آزادش کنید.

و چه خوش خیالانه به فعالیت های متمدنانه و آزادی خواهانه و انسان دوستانه مشغولیم.

و کلهم فعالیت های مفید و افتخار آفرینمان در حد ده انگشت است. حتی باسن مبارک را از جایش سر سوزنی تکان هم نمیدهیم. اما در همان جمع پیر زنهای اینترنت ندیده با افتخار دم از فعالیت های جهانی و غرور آفرین میزنیم.

و چقدر ما ساده ایم.

و چقدر ما زودباوریم.

و چقدر ما ... گشادیم که حتی سر سوزنی فکر نمیکنیم.

خطاب به خودم: هیچ سودی با کلیک و تایپ عاید کسی نمی شود. چه برسد به آزادی.

نگارش در تاريخ دوشنبه 9 آبان1390 توسط آرام
چند سال پیش ماه رمضون همکارم با خوشحالی گفت که امروز عصر میخواهم به یکی از جایگاههای جشن رمضان بروم و سرپرستی کودکی را برعهده بگیرم.
اولش تعجب کردم گفتم چطور میتونی ازش نگهداری کنی. تو که خودت مجردی. گفت نه باید ماهیانه یه مبلغی به حساب پرورشگاه بریزم برای اون بچه. حالا نمی دونم به حساب کی میریخت. به هرحال سرپرستی از نوع پولی و واریزی بود. گفت اگه بخواهیم میتونیم بعضی وقتا بیاریمش خونه.
فرداش برای ارضای کنجکاوی شدیدم پرسیدم چی شد؟
گفت نتونستم بچه بگیریم. دخترا تموم شده بودن و فقط پسر زشت ها مونده بودن.
گفتم خوب؟
گفت خوب نداره سال بعد باید زودتر بریم تا دختر خوشگل گیرمون بیاد.

من واقعا نمیدونم چی بگم به اینهمه نیروی خیر خواهی و همنوع دوستی و کار خیری که ما ایرانی ها انجام میدیم.

بعد یاد آنجلینا جولی می افتم که یه بچه سیاه کثیف و چپل رو برد آمریکا و کلی بهش حال داد.

بعدش از شما چه پنهون فکر میکنم اگه من پسر بودم یکی از اون بچه دماغو ها میشدم که عکاسش شعور نداشته یه عکس خوب ازش بگیره بلکم یه سر و سامونی بگیره واسه ادامه زندگیش

نگارش در تاريخ چهارشنبه 27 مهر1390 توسط آرام
خدایا اینهمه حس های ضد و نقیض چجوری دارن در کنار هم در درون من زندگی میکنند؟
من که سر در نمیارم. مگه من چقدر جا دارم؟!!
یه حس خوبی دارم وقتی بعد از اون سابقه طولانی و عادت همیشگی در دروغ گویی زل بزنم تو جفت چشماش و بگم بسه دیگه. تو تاحالا راست هم گفتی مگه؟ بعد اون نفسش را قورت بده و بگه من ؟ کی دروغ گفتم و با لبخند و ژست دود سیگار پوف کردن بگم: کی نگفتی تا حالا؟
ها ها ها. خودم که خوشم میاد

یه دوستی دارم هر بار عقده نصیحت کردنش کم میشه زنگ میزنه به من.
- ببین آرام تو اصلا صبور نیستی. من همیشه توی زندگیم صبور بودم و به خاطر همین به همه خواسته هام رسیدم.
- ببین آرام من اصلا امیدم را از دست نمی دم. من خیلی گلم آرام.
منم به جای دندون قروچه بهش میگم خوب بالاخره هر کسی یه جوری دیوونس دیگه.


بنده خدا سوپور محلمون خودش رو کشت که بهش سلام کنم و هر بار از کنارش رد میشم بدون اینکه لحظه ای چشم ازش بردارم.

اما جیگرم واسه بعضی از این گوسفند ها کباب میشه که مثل خر کیف میکنن وقتی جلوشون کاهو میریزن و نمی فهمن که این کاهو مال سالاد بغل کبابه. بیخود خر تحویلت نکردن که الاغ نه ببخشید گوسفند.

یعنی هرچقدر از پیچوندن بستنی دسته دارها توی قیف خوشم میاد، از اون یخ رنگی ها که همینجور دور خودشون میچرخن و تا اعماق دستگاه گوارشت رو رنگی میکنن بدم میاد.

هرچی از صفحه مسخره و ... پیوندها بدم میاد ، به جاش از وی . P . ان خوشم میاد. از اینکه یاهو هم می نویسه هی آرام اخبار کانادا اینجاست.
این گوگل هم دیگه یه خط در میون نمیگه که سرویسهای ما در مملکت شما ارائه نمیشود.

آخ جدای همه اینها دلم هوای غربت کرده. میگن توی غربت لخت مادرزاد هم که بری توی خیابون کسی بهت نگاه نمیکنه. آخه اینها توجهشون به چی آدم جلب میشه پس؟

نگارش در تاريخ پنجشنبه 21 مهر1390 توسط آرام

این روزها فقط زنده ام که ببینم آخر این قصه درهم و برهم و احمقانه رو که خودت با اونهمه جلال و جبروت ساختی چجوری میخواهی به هم برسونی

این قصه هایی که تو مینویسی عین زنهای فاحشه ای می مونه که تو قبر هم لنگاشون به هم نمی رسه.

نگارش در تاريخ یکشنبه 17 مهر1390 توسط آرام
به هر حال هر کسی یه مقدار که چه عرض کنم یه مشت دغدغه و مشغولیت داره.(1). منم چندین روزه که یه جوری هستم که خودم هم نمیدونم چه جوری و چرا اینجوری و چی شد که اینجوری شد و آخه چرا آرام و آخه از تو که بعیده و آخه حالا ولش کن و این حرفها هم حریفش نیست.

این ماجرا همین جوری بود تا اینکه یهو تلویزیون روشن بود و یه برنامه ای بود و یه آقای کم مویی که صحبت میکرد و یه جمله جالبی گفت.
گفت روح آدم هم مثل جسمش به غذا احتیاج داره. شکم آدم که خالی بشه قار و قور میکنه و اونقدر آبروریزی میکنه تا طرف بره و یه چیزی بچپونه توش. و همونطور که از دبستان این جمله را به خوردمون داده بودن : کتاب غذای روح است. ولی روح آدم که گرسنه اش بشه غرغر میکنه. گرسنگیش را با عصبانیت و حرص و طمع و این چیزها نشون میده.
و بعدش توی یه پیج این جمله را خوندم که ممکنه خریدن کتاب گرون باشه اما نخریدنش گرون تره.

خیلی به فکر افتادم. واقعا توی زندگی خیلی جاها خواستم که صرفه جویی کنم و بابت مثلا نخریدن یه کتاب یا نرفتن به یه کلاس یا اهمیت ندادن به یه موضوع کلی ضرر کردم و موقعیت از دست دادم.
کاری ندارم که آیا اون حس و حال بد من به این موضوع ربطی داشت یا نه اما همون حس و حال باعث شد که من به حرفهای اون یارو گوش کنم.و جمله ای که خوندم هم یه تلنگری بود.

یه مورد دیگه هم اتفاق افتاد و اون در مورد یه عدد ناقابله که مدتهای طولانیه منو درگیر خودش کرده و شده سمباده روح و روان من. یه عدد ناقابل دو رقمی ما را از کار و زندگی انداخته. نمیدونم حدس زدی یا نه. اون عدد همون وزن بنده است. مدتهاست که با دقت غذا میخورم و صبح از خواب شیرین میزنم و میرم ورزش و شب ها شام سبک میخورم اونهم زود و آب فراوان و از اون چایی علفی ها و خلاصه هزار راه و بیراه رفته و نرفته. اما انگار اون عدد کذایی انگار فیکس و ثابت سرجاش مونده.
بعدش من هم به ناچار یه آیس پک میزدم به بدن و دو روز ورزش نمیکردم و لباس خیلی گشاد میپوشیدم و به نشانه اعتراض به این ثبات وزن ابروهام را تا روی چشمام و کلهم پیشونیم پراکنده میکردم و توی تخت دراز میکشیدم و لواشک سق میزدم و چند روز همینجوری میگذشت تا اینکه دوباره بلند میشدم و خلاصه دردسرت میدم این ماجرا همینجور تکرار میشه.

دیروز که برای دراز کشیدن کاناپه روبروی تلویزیون را انتخاب کرده بودم دیدم که برنامه اپرا عزیز روی آنتن بوده و یه آقای خوش چهره ای با لبخندی که کل صورتش را گرفته بود در مورد همین موضوع حرف میزد.
سه تا خانم را نشون داد که یکیشون برای 15 سال متوالی رژیم داشت و هفته ای 8 بار ورزش میکرد و کلی می دوید و این حرفها و وزنش کم نمیشد. یعنی وقتی من اون سه نفر را دیدم به خودم گفتم اگه من جای اینها بودم از ناراحتی و افسردگی خودم را متلاشی کرده بودم. چون اونها خیلی ورزش میکردن و من پیش اونها به اندازه یه مورچه هم ورزش نمیکردم.
به خودم گفتم پاشو کاسه کوزه ات رو جمع کن با یه قدم حرکت انتظار یه عالمه نتیجه داری ها.
حس خوبیه که بفهمی مشکل تو فقط مال تو نیست و هستند توی دنیا آدمهایی که همینجوری اند و یه حسی بهت میگه که تو تنها نیستی.
خدا خیرشون بده که برنامه هایی میسازن که مشکل واقعی مردم را خیلی رک و بی پرده میارن توی تلویزیون و براش راه حل میارن و به مردم یاد میدن.
برعکس برنامه های تلویزیون ما که مردم خوشحالن و هیچ مشکلی ندارن و تنها دغدغه شون اینه که چجوری پول یارانه هاشون را خرج کنن.

..........

(1). همیشه نمی دونم دقدقه درسته یا دغدغه. یا شایدم دقدغه یا حتی دغدقه. ببین آدم نمیتونه حتی از مشکلات خودش هم بنویسه ها.

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 6 مهر1390 توسط آرام
توی کلاس ورزش یه خانمی هست که هر وقت میاد گرم و صمیمی با همه سلام علیک میکنه. همه خواب آلو و بداخلاقن. همه مراقبن کسی جاشونو نگیره. دشک و دمبل خوبه را بردارن و چرت میزنن و به لباسهای هم نگاه میکنن و به کفشهای هم و بعضی ها هم که ادعای آب و گلشون میشه دنبال سوتی و بهونه امر و نهی میگردن.

اما مریم خانوم همیشه با لبخند و با اشتیاق سلام میکنه. چند روز ازش خبری نبود و هیچ کس حتی حوصله نداشت بپرسه که مریم خانوم کجاست؟ اصلا کسی نفهمید که یه نفر از اون جمعیت کم شده.
بعد از چند روز که اومد با اشتیاق مضاعفش به همه میگفت دلم براتون تنگ شده بود. وای چقدر خوشحالم که میام و می بینمتون.
من که معیارم شده اندازه دور کمر و باسن آدمها نگاهش میکنم و میبینم با اینکه بچه هم داره اما فقط یه ذره شکم داره و باسنش تخته. پس چرا صبح زود از خوابش میزنه و میاد ورزش.
تازه موقع ورزش هم بیشتر داره با کنار دستی هاش میخنده و حرکت ها را فقط وقتی انجام میده که مربی روبروش باشه.

من هیچوقت از زندگی مریم خانوم سر در نیاوردم
اما الان فقط حدس میزنم مریم یه زن خیلی تنهاست. از اون زنهایی که زندگیش را برای شوهر و بچه هاش تلف کرده و هیچ کس درکش نکرده و اون بیش از حد تنهاست.
از نگاهش اینو میخونم که دلش میخواد با چهار نفر آدم جدید آشنا بشه که ازش انتظار پخت و پز و بشور و بساب و همخوابگی نداشته باشن. خسته شده از بس سنگ صبور همه بوده و هر موقع خواسته حرف بزنه دیده هیچ کس حتی تلاش نمی کنه بفهمه
من فکر میکنم مریم دچار خانواده ای شده که به مریم به چشم یه ربات نگاه میکنن

از اون به بعد سعی میکنم من زودتر از مریم خانم بهش سلام کنم

چون من خیلی خوب میدونم تنهایی وقتی دور و برت پر از آدمه چقدر تلخ و گسه
من میدونم که تنهایی درد دارد
عمیق است
بغضش شکستنی نیست
قورت دادنی هم نیست

من نمی دانم این حدسهای من درست است یا نه
من فقط سعی میکنم همه آرام ها و همه مریم ها و همه آنهایی که درد تنهایی دارند را تسلی دهم
من فقط سعی میکنم به باران به چشم یه هوای دو نفره نگاه نکنم
به جاش به باران به چشم یه مصیبتی که توش باید بدویی تا خودت را به زور توی اتوبوس جا بدی نگاه میکنم

درد دارد تنهایی
درد دارد
اینکه میگم درد به خاطر این نیست که از یه کلمه زینتی و تو دل برو استفاده کنم
نمی دونم به جاش چی بگم که بتونم بفهمونم چه دردی داره
نمی دونم چرا با زبان مادری ام هم گنگم

این روزها عجیب گنگم و همه جمله هام را نصفه میگم و زل میزنم تو چشم طرف تا سرش رو تکون بده بگه فهمیدم
اما مردم نگاهشون را میدزدن و با تعجب یه جای دیگه را نگاه میکنم

بارون بباری و نباری برای من جز تغییرات جوی چیز دیگه ای نیستی
اصلا برام هوای دو نفره نیستی
اصلا فکر نمیکنم به اینکه بیا اینجا خیس نشی
به اینکه وای بریم کافی شاپ من قهوه بخورم تو نسکافه
به اینکه خیس شدی لباسهاتو بنداز رو شوفاژ
به اینکه حالا همه فکر میکنن ما دو تا دیوونه ایم که داریم قدم میزنیم
....
نه من به هیچ کدوم اینها فکر نمی کنم
من فقط به این فکر میکنم که پنجره ها را ببندم و صدای موزیک را بیشتر کنم
نه دیگه
بارون نه بوی تو را میاره
نه صداش مزه لبهای تو را میده
این فقط یه تغییر جویه
فقط همین

نگارش در تاريخ شنبه 26 شهریور1390 توسط آرام
کی دلش میخواد یه دوست دختر خیلی خوب داشته باشه؟

کی دلش میخواد یه دوست پسر خیلی خوب داشته باشه؟

اگه همه ادعای خوب بودن دارن پس چرا همه تنهان؟ اگه من خودم رو یه دوست دختر خوب میدونم چرا دوست پسر ندارم و اون پسری که ادعای خوب بودن میکنه چرا دوست دختر خوب نداره؟

آی من دوست پسر میخوام

کسی یه دوست دختر خوب نمیخواد؟

نگارش در تاريخ دوشنبه 31 مرداد1390 توسط آرام
بنا به ایده ای که یک هو و ناگهانی به ذهنم خطور کرد تصمیم گرفتم که در فیس بوک هم خودم را و نوشته هایم را مطرح کنم. بسیار خوب است که شما هم به من بپیوندید و در آنجا از جملات گهر بار یکدیگر سودمند گردیم.

منتظرتون هستم عزیزان


آرام در فیس بوک

نگارش در تاريخ چهارشنبه 26 مرداد1390 توسط آرام



امروز رفتم کتاب فروشی و از میزان بی اعتمادی خودم متعجب شدم. هر کتابی را که میدیم فکر میکردم توش به جای متن مواد شوینده مغزی گذاشتند. چند تاشون را هم ورق زدم و فکر میکردم این عنوان جعلی یک تله است و حتما توش یا بمب گذاشتند یا دستبند یا باتوم یا دستگاه شنود و ردیاب.

نگارش در تاريخ چهارشنبه 26 مرداد1390 توسط آرام
نمیدونم تا حالا شده که پر از حرف بشی اما نتونی اون حرفها را بزنی

خیلی تلاش کردم که جلوی حرفهام را بگیرم

خیلی خودم را سانسور کردم

اما خیلی برام نوشتن که دنیای بی درد سر ارزش زندگی نداره

شاید خیلی مهم نباشه

اما میخوام بگم که منظورم از اون دنیا اونی که نوشتم نبود

منظورم این بود که صبح هر جور خودم خواستم لباس بپوشم

مدام لباسهام را زیر و رو نکنم تا ببینم کدومشون ارشــاد پسند نیست

.........

همه ما مجبوریم خودمون را سانسور کنیم

برای خوشایند همسایه و جامعه و کارمند و همکار و مدیر و خانواده و همه

بیشتر از همه خودمون خودمون را سانسور میکنیم

دلم میخواد یه دفعه دیگه به دنیا بیام

به یه دنیای بی درد سر

منظورم از دردسر همین بود

شاید هنوزم واضح نگفته باشم منظورم رو

اونی که باید بگیره میگیره

میدونم

نگارش در تاريخ یکشنبه 23 مرداد1390 توسط آرام
دلم دنیای بی درد سر میخواهد. دنیای ساده و راحت.
صبح بیدار شوی و دندانهایت هوشمندانه تمیز شده باشند و صورتت خودش آلودگی ها را پاک کرده باشد
لباسها با فناوری نانو نیازی به اتو نداشته باشند
کفشها جلوی پایت جفت شوند
محل کارت سر کوچه باشد
مدیرت با لبخند به استقبالت بیاید
تو کارهایت را انجام دهی با رضایت و دقت و خلاقیت و مدیریت
همکارهایت کارهای خودشان را انجام دهند
مدیرت به نتیجه کارهای تو اهمیت بدهد نه حرفهای همکارانت
به موقع برایت چایی بیاورند و نخواهند ریاستت کنند
کارت تا بعد از ظهر تمام شود
بیایی خانه
تلویزیون برنامه های عصرگاهی بگذارد و همان کانال اول همانی باشد که تو میخواهی
دلم دنیای بی درد سر میخواهد

نگارش در تاريخ یکشنبه 9 مرداد1390 توسط آرام
از آذر 86 تا حالا این وبلاگ رو دارم

نه خیلی مدام و همیشه و منظم اما هر از گاهی به روز بوده ام

و وبلاگم را خیلی دوست دارم

در تمام این مدت شاید فقط یک مطلب بی ادبی نوشته باشم به اسم "مملکتی در حال غروب" که متنش حاوی یک کلمه ناجوره. اما نه به قصد بی ادبی نوشته شده و نه تحریک کننده میل جنسی خواننده است.

یه نفری به قول خودش خیلی از مطالبم را خونده و هر بار سر بحث را باز میکنه و به اون کلمه ناجور اشاره میکنه. انگار این کلمه عین آب خنک در تابستان بهش چسبیده باشد.

اولش دلم میخواست بگم کاش میشد خواننده هام رو خودم انتخاب کنم. بعد پیش خودم گفتم کاش میشد همه آدمهایی که سر و کله شون توی زندگیم پیدا میشه را فیلتر کنم.

میدونم که دنیا به همه آدمها نیاز داره. همه باید باشند. به قول دوستم حتی هیتلر هم وجودش برای دنیا ضروری بوده. نمیشه همه جوری باشن که من میخوام.

اما من حرص میخورم

آخر هفته یه نفری که خیلی روی اعصابم بود بهم زنگ زد و من نمیخواستم جوابش رو بدم. از پنجشنبه صبح تا شنبه شب گوشیم را خاموش میکردم. هر بار که روشنش کردم یارو زنگ میزد و میذاشت تا آخر زنگ بخوره.

دختر بود ها. فکر نکنی پسر بوده و تریپ عشق و مسخره بازی. دختر بود. یه زنگ به گوشیم میزد یه زنگ به خونه.

دیگه تا الان هیچ تلفنی را جواب ندادم.

کاش میتونستم فیلترشون کنم

من میدونم اگه این آدمهایی که روی اعصابم هستند را فیلتر کنم بازم با وی پی ان و اولترا وارد مخم میشن.

به ناچار بازم کرکره ها رو پایین میکشم. گوشیم خاموش و تلفن خارج از پریز.

شاید بتونم تکه های این اعصاب را به هم وصل کنم.

نگارش در تاريخ سه شنبه 4 مرداد1390 توسط آرام
می خواهم ننویسم اما قلمم تاب نمی آورد
میخواهد بنویسد
چه نوشدارویی بهتر از نوشتن برای ذهنی درگیر و متلاطم
اما همین تلاطم را هم دوست دارم
در شرایط سخت است که ما تبدیل به انسان میشویم
نمی دانم این جمله را کجا شنیده ام
نمی دانم اگر در شرایط سخت انسان میشویم قبل از آن چه بوده ایم؟
ما انسانیم
ایمان دارم به قدرت آب
ایمان دارم به جریان نیروهای خیر و نیکی
میدانم که اگر مردی با دیدن موهای من عنان اختیار از کف میدهد، بر سر درختان و سبزه ها حجابی ممکن نیست
اگر ساز مرا بشکستند
اگر تمام بلبلها در قفس بودند
اگر تمام گنجشکها را با تیر و کمان زدند
اگر همه نوازنده ها را از بین بردند
باز هم صدای باد در لابلای شاخه ها یادآور نوای دلنشینی است که از بهشت می آید
اگر به نام بهشت خودشان زندگی مرا جهنم کرده اند
من به بهشتی در درون قلب خود ایمان دارم
خیالمان راحت باشد
فقط سهم خودمان را فراموش نکنیم
از خودم می پرسم سهم من چیست؟
سهم ما چیست؟





Powered by WebGozar

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود